یه نگرانی خاصی داره بدجوری دخترک رو آزار میده.اونم اینه که روز به روز داره عریض تر میشه و هی میخواد نشه ولی نمیشه.یعنی حساب و کتاب از دستش در رفته.یه وقت اومده به خودش دیده کلی اضافه کرده.نه ورزشی نهع چیزی تنها دلخوشیش اینه که صبح و عصر پیاده میره سر کار و برمیگرده. اینم شد دلخوشی؟ نه اینطوری نمیشه.باید برنامه ریزی کنم و بعد تعطیلات حتما کلاس های ورزشی ثبت نام کنم.این اداره هم که حسابی ریده تو برنامه هام. نه صبحانه به موقع و نه ناهار سر وقت. اینه که این وسط ها هی واسه خودم هرزه خواری(این اسمی یه که خودم رو وعده های مزخرف پرکالری ِ پوچ گذاشتم) میکنم.الانم که دارم میرم واسه تعطیلات عید شمال همچین که نگاه میکنم میبینم هیچی تنم نمیره. همه لباسها تنگ شدند و نمیتونم خیلی لباس خوگشل هام رو بپوشم.خاک تو سر هرچی آدم بی اراده است.یعنی این منم؟ همون دخترک که اراده اش زبانزد خاص و عام بود؟حالا از بس خودم هی غر میزنم به جون خودم و همکارام، یکیشون برگشته گفته: خوب برو تا ۸۰ بعد یه دفعه شروع کن کم کردن.... میبینید؟این منم که داره این بلا سرم میاد؟نه، هنوزم باور ندارم...

امشب هی دارم زور میزنم آلبوم آواره مجید خراطها رو دانلود کنم.البته میدونید که ارادت خاصی به صداش دارم.سپردم به همکارام که اگه اینورا پیداش شد و خواست کنسرت بذاره خبرم کنند. اونا هم با پوزخندی گفتند زکی، مگه اینورا هم میاد؟ خوابشو ببینی...نامردا نمیتونند بهتر برخورد کنند که یه وقتی بچه سرخورده نشه...

اولین چیزی که تو ذهنمه به محض رسیدن به خونه مامانم میدونید چیه؟ اینه که برم کلی لپای تپل مپل کیانا رو بکشم، اینقدری که دلم خنک شه به خاطر این چند ماه.البته دور از چشم بابا مامانش....هاها. خالجون شیطان صفت به من میگن ها!

چیزی تا پایان سال وشروع سال جدید نمونده ولی گویا من و خونواده ام قصد نداریم سال نو کنیم.نه لباس نویی خدیدیم و نه اصلا حال فکر کردن درباره این چیرها رو داریم. خود من حتی یه بارم نرفتم سری به  بوتیک های لباس بزنم.به قول یکی از همکارا، ولمون کن بابا..... پاس بانک گفتیم که بریم خرید هدیه تولد شوهر یکیشون و منم یه سری وسایل بخرم.ولی قصه پاس بانک مادوتا شد قضیه به مکتب رفتن حسنی.ساعت ۱۲ راه افتادیم که بریم مرکز شهر. ازقضا همه جا بسته بود. ما هم واسه اینکه کم نیاریم و بگیم زکیییی رفتیم ستنی لیوانی زدیم تو رگ. چیه بابا. امروزهوا حسابی دم کرده بود و حسابی هم خاک هوا کرده بود.آخرش هم کلی گشتیمو یه پاساژ پیدا کردیم که باز بود و رفتیم کرم خریدیم که لااقل دست خالی برنگشته باشیم.الکی الکی یه ساعت مفتمون از دستمون در رفت...

کلی کارای عقب مونده دارم که باید انجام بدم. منتهی همشون منوط ه اینه که برم یه سری چیزا رو از مرکز شهر بخرم. منم که فعلا حال ندارم برم خرید.پلیز یکی بیاد منو مجبور کنه ببره خرید!

بابایی

یهو دلم گرفت.بدجور پیله کردم به این آهنگ کوه علی لهراسبی. نمیدونم چرا ولی یهو دلم خیلی خواستتش. گیر دادم که حتما بگردم پیداش کنم. گشتم و پیداش کردم. بمحض اینکه دانلودش تموم شد و شروع کرد به خودندن منم اشکام جاری شد به پهنای صورتم. نمیدونم چرا ولی انگار نتظر بودم بخونه تا من ببارم. مثل ابر بهاری. ببارم و سبک شم.نمیدونم دلم برای خودم تنگ شده، برای تو یا برای اون. دلم خواست پاشم جانماز و بردارم و بشینم به راز و نیاز و دردو دل با تو، با اون یا حتی گپی با خودم. حیف که چادرنمازی تو خونمون پیدا نمیشه. حیف که مسلمونیتم رو خیلی وقته پشت در خونه امون جا گذاشتم.باریدم و الان سبک ِ سبکم. این سری حرکات عجیب و غریب و دلتنگی یه دفعه ایم حسابی دخترم، نفسم و همسرم رو گیج میکنه. حتما تو دلشون میگن این بابا پاک زده به سرش. یه معذرت خواهی به یکی بدهکارم. تو دلم مونده بود و با شنیدن صدای لهراسبی یاد اون افتادم. یکی که عکسش رو پاره پاره کردم. حرصم گرفته بود ازش یه روزی و خواستم هیچوقت جلو روم نباشه. خواستم حقش رو کف دستش بذارم، خواستم باهاش اتمام حجت کنم. خواستم بهش بگم برام هیچی نیستی، قبولت ندارم و نمیخوام باهام باشی. ولی بگید مگه میشه؟ دخترک گاهی میزنه به سرش. مگه میشه آدم کسی رو که همه هستیشه فراموش کنه و نفی اش کنه؟ مگه میشه پدر، همه وجود آدمی رو نفی کرد؟ آره، خواستم بگم بابایی نیستی ، نباش ولی حضور روحانیتم قبول ندارم ولی غلط کردم بابایی، همه دنیای من بودی و هستی.خیلی خواستم بگم نیستی و اعتنایی بهت نمیکنم ولی نشد. دیدی عد اینهمه مدت هنوز نتونستم کنارت بذارم. هروقت کمک خواستم صدات زدم.اصلا من عشقی و دیوانه ام.بابابیی، غلط زیادی کردم.ببخشم.بچگی کردم. ولی آخه حق بده بهم. خیلی زمانها بچه به پدر، سایه بالا سرش احتیاج داره. بابایی به خدا 28 سالمه ولی هنوزم گاهی احساس بچه بودن میکنم و دلم برا شنیدن یه کلمه تنگه، که صدام کنی. آخه بی وجدان، من که هیچوقت صداتو نشنیدم.باید بفهمی که چقدر عقده دلتنگی دارم .چقدر سخته برام...الان میدونی دلم چی میخواد؟ یه قبر گیر بیارم و بشینم کنارش و فکر کنم قبر خودته، حسابی باهاش درد و دل کنم و فکر کنم تویی. تویی که هر وقت کم آوردم اومدم سراغت. بله، میدونم دختر ناخلفی بودم و هستم برات.به قول این بچه مثبتا و خرافاتی های که حتما اون دنیا آبروت رو پیش دوستات بردم و همه میگن واه واه این دختره بی حیا دختر ته تغاری توئه؟ وای به حالت.... اینو مامان همیشه میگه. میدونی که؟یادم رفت. به قولی خودت روحی و حتما همه لحظاتی که بحث و دعوا سر این مسائل میشه هستی و حتما تو هم پیش خودت نظراتی ارائه میدی.

بابایی دلم یه گورستان سرد و تاریک میخواد.که تنهایی بشینم باهات درد و دل کنم. من بگم و تو فقط گوش کنی.ساکت و آروم  مثل همیشه. مثل همه وقتهایی که داد زدم سرت، سرکوفتت زدم، دعوات کردم و گاهی هم التماست که یه بار بابایی، فقط یه بار بیا تو خوابم ببینم اصلا چه شکلی هستی. قیافه ات برام آشناس یا نه. ولی خود نامردت یه بارم نیومدی. و من 28 ساله در حسرت یه بار دیدن تو میسوزم. بابایی، به خدا میسوزم.واااای بابایی دلم واسه این کلمه تنگه. بابایی، بابایی، بابایی....

میخوام هزاران بار تکرارش کنم و مشقش کنم. شاید یه کلمه آشنا واسم شه و باهاش غریبی نکنم. غریبه ای برام هنوز....مادر ِ یه بچه ام و هنووووز هوای بچگی  تو سرمه.هنوز میخوام بگم بابا، هنوز دنبال یکی به اسم پدر میگردم. غافل از اینکه مگه میشه مرده رو زنده کرد؟آهان، راستی امروز پنج شنبه است. پس بگوووو فیلم یاد هندستون کرده.میگن غروب پنج شنبه آدم یاد مرده هاش میافته. منم یاد تو افتادم. تویی که هیچوقت نبودی و نیستی. تویی که هیچ خاطره زنده و مرده ای ازت ندارم.خوبه بقیه گاهگاهی بهت سر میزنند و یه فاتحه ای برات میخونن. راستش از وقتی برگشتم ایران، همش خواستم بیام دیدنت. یه بارم اومدم یادت هست؟ دیدیم نه؟ خوب بودم؟ تازه یه فاتحه هم برات خوندم، با اینکه خودم هیچ اعتقادی بهش نداشتم ولی فقط واسه خاطر تو خوندمش. گفتم یه وقت دلت نگیره که ته تغاریت تا اینجا اومده و نخواست یه بسم الله هم بگه. امشب بازم دلم خواست بیام دیدنت ولی چه کنم راهم دوره. بذارم اومدم شمال حتما یه سر میام پیشت. اصلا شایدم موقع تحویل سال نو خواستم کنارت باشم. باید روش فکر کنم.جرقه خوبی بود که به ذهنم خورد. آره، میام سال  رو برای اولین بار باهم نو کنیم. ببینم یه سال رو در کنار تو و همراه با مهر تو شروع کردن چه حالی میده.شایدم آبی آوردم و قبرت رو شستم و حسابی خونه تنگ و تاریکت رو نونوار کردم. یه شمع شکل قلبم بگیرم، به نشونه پیوند و عشق و علاقه ای که بنمون بوجود اومده..

. راستی بابایی، الان آشتیم با هم ؟

کی ضایع شد من؟ عمرااااااااا

یک عدد دخترک رو در نظر بگیرید که وارد شعبه تامین اجتماعی میشه تا شماره بیمه بگیره. چون کارمند شده و دیگه همسر گرامیش نباید بیمه اش کنه. و از اونجایی که همکار حساب میشیم و یه جورایی داداش بزرگه و کوچیکه هستیم زود معرفی شدیم و بازم یه جورایی کارم رو زودتر راه انداختند.حالا حساب کنید دو تا مرد گنده پشت میز نشستند و دخترک در حالی که میخواد نامه رو ببره خدمت همتای خودش تو شعبه،یعنی کارشناس آمار اونجا،هیکلش رو جمع میکنه و کیفه آویزون رو دستش و میره سمت در که با کله میخوره تو دیوار..... بععععله اینجاست که حسابی ضایع میشه و واسه اینکه کم نیاره برمیگرده و یه لبخند ملیح و جذاب از نوع ژکند تحویل اونا میده.طرف هم واسه اینکه دخترک ضایع نشه برمیگرده میگه: اشکال نداره، اشکال نداره.... اینجاست که دخترک منفجر میشه از خنده و میزنه بیرون.حالا اگه قرار بود برنگردم تو اون اتاق مشکلی نبود،مگه چندبار دیگه میخواستم این باباها رو ببینم.ولی قصیه اینه که دوباره باید برمیگشتم پیششون. خلاصه که دور بعد که اومدم اصلا به روی خودم نیاوردم که این من بودم که با سر رفتم تو دیوار.دخترک قربونش برم خدای این سوتی بازیهاست. یعنی اونقدر حواسش به دور و برش نیست که هزاران بار تو این موقعیت ها گیر افتاده...

همسرم میگه دخترک تو جزامی چیزی داری...تازه اینا که چیزی نیست. خیلی وقتها دست و پام به جایی چیزی میخوره و میبره و من ۲ ساعت بعدش متوجه میشم وقتی آثار خون رو دور و برم میبینم. نمونه دیگه اش اینکه تو خیابون خیلی به ملت و در و دیوار میخورم و اصلا نمیفهمم که خوردم یا نه. بعد وقتی آقامون میگه کجایی خوردی به فلانی  با قیافه حق به جانب میگم: کییییی. من؟ اصلااا.الکی بهم تهمت نزن...

 

تولدت مبارک نفسم و عمرم...

امروز تولد پگاه عزیزم بود. میوه زندگیم و ثمره عشقم. همه هستی ام و نفس هام که اگه نباشه دنیا هیچ ارزشی برام نداره.امید و زندگیم تولدت مبارک.ایشالله تولد ۱۲۰ سالگیتم باشم!!!و جشن بگیرم بازم برات.

میخواستم از عشقم نسبت بهت بگم. میدونم همه مادر پدرا بچه هاشون رو دوست دارند.منم نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم یا نه.هستی ام کاش میدونستی گاهگاهی که عصبانی میشم و دعوات میکنم و گاهی یه کشیده ای هم زیر گوشت میخوابونم بعدش مثل سگ پشیمون میشم و تو دلم زار میزنم که خدایا چرا اینقدر عصبی و تند مزاجم که حتی به کودک ریزنقش و بی پناهم هم رحم نمیکنم و کتکش میزنم. ولی خدا کنه بدونی که مادرت اخلاق گندش همینه و زود عصبانی میشه و کنترلی رو خیلی از عاداتش نداره.کاش بدونی که میپرستمت. هرچند شاید تو حرکاتم و رفتارم زیاد بویی از مادرت بودن به چشم نیاد. شاید خیلی بهت نمیرسم ولی دوست دارم و شاید تو چشم خیلی ها مادر بودن یعنی ۲۴ ساعته خودت رو وقف شوهر و فرزند کردن باشه ولی من همونطور که میبینی یه جور دیگه ام. یع نمونه نادر و کمیاب که با اینکه خیلی عزیزانش رو دوست داره ولی شاید بیشتر به خودش میرسه تا شما.چه کنم. من اینطوریم دیگه. به قول بابات شاید هنوز بچه موندم و فکر میکنم دارم خاله بازی میکنم. شاید خیلی مسئولیت پذیر نباشم در قبال زندگیمون... ولی چه کنم که همینم.

ولی نفسم، بدون عزیزترینمی و بهانه ادامه زندگیم.نمیدونی وقتی کوچکتر بودی و مامان بابا رو با هم قاطی میکردی و خیلی وقتها به من میگفتی بابا چقدر دلم میگرفت. پیش خودم میگفتم شاید اینقدر که باهاش جور نیستم و دور و برش نمیگردم حس کرده بویی از مادر بودن نبردم.بعدترها فهمیدم خیلی از بچه ها اینکارو میکنند چون هنوز نقش ها تو ذهنشون جا نیفتاده.

خدا میدونه چه زجری برای بدنیا اومدنت کشیدم و اینقدر دوست دارم که حاضر نیستم شریکی برات بیارم. آخه میترسم از عشقم نسبت بهت کم بشه. دختر فداکار و عاطفی من، بابات میگه خیلی عاطفی هستی و محبت ها رو شدید و قلبا درک میکنی. خدا کنه اینطو باشه و بفهمی چقدر دوست دارم...

امید و آرزوی مادر، تولد ۳سالگیت مبارک.تو عزیز دلمی پگاهی...

دخترک کتاب خوان میشود.

به شدت به کتاب خوندن معتاد شدم. یعنی از سرکار که برمیگردم بجای اینکه مثل بقیه خانم ها مشغول نظافت و تمیز کردن خونه بشم و یه فکری واسه شام شب بکنم، میشینم و فایل های پی دی اف رو باز میکنم و شروع به خوندن کتاب میکنم. البته چی؟ حالا فکر نکنید خیلی بچه درسخون و اهل علم و این حرفهام. بلکه فقط رمان میخونم. اونم چی؟ اکثرا رمان هایی هست که در گذشته های نه چندان دور  بهشون علاقه داشتم ومیخوندم.البته یه چند تایی هم جدید پیدا کردم.نوشته های ر.اعتمادی رو با اینکه یه خورده آب روغنش زیاده ولی دوست دارم.انگار سالهاست عقده کتابخوانی دارم.امروز قبل از ظهر تو اداره داشتم فکر میکردم وقتی رفتم خونه اول بشینم حسابی تمیز کنم خونه رو یا اینکه بشینم کتاب بخونم و بعدش برم سر کار خونه. ولی حالا که اومدم هنوز تصمیم نگرفتم. الانم نه اینکه بخوام کتاب بخونم و نه حس تمیزکاری دارم. فکر کردنهای منم ماشالله طولانییییی...

یه خانوم همکاری داریم که به سلامتی به زودی فارغ میشن و زایمان در پیش رو دارند. انوقت این خانم دیواری کوتاه تر از من گیر نیاورده و میخواد کاراش رو بندازه رو سر بنده. یعنی حلا اگه خواهش میکرد که براش کاراشو بکنم اشکالی نداشت منتها این خانم پررویی کرده و انگار که وظیفه بنده است کاراش انجام بدم با قیافه حق به جانب با من صحبت میکنه. به قول اینجایی ها: آره ه ه ه؟ عمت خیزراااااااان.... حالا این عمت خیزران خودش حکایتی داره بس شنیدنی...

وای حرصم گرفته بود ازش و رفتم پایین کلی غر زدم.طرف مسئول امور مالیه و منم که ماشاله داره مغزم میپکه از دست این ارقام و اعداد. حالا بیاااا. چند تا صفر اینور و اونور جا بذارم و اونقت ارقام میلیونی که قراره به بیمه شده ها بدن دستکاری بشه و بعدا بگن کی بود کی نبود خِر ِ بنده رو بگیرن. بی خیال باباااااا. خلاصه که سلاح ها رو آماده کردم که شونه خالی کنم. اصلا به من چه؟...من فقط کار آمارو انجام میدم. منو چه به امور مالی....

همه اینها به کنار غصه یه چی دیگه داره منو میکشه. این دخترک آوازه نخوان قصه ما هر روز داره بر عرضش اضافه میشه. از بس معلوم نیست کی سه وعده غذاش رو میخوره.بعدشم این نون سمونی که اینجا داره حسابی پهلو و چربی اضافه وارد بدن آدمیزاد میکنه. اینو البته من نمیگم هااا خود همکارای اینجاییم میگن. باید یه فکر حسابی بکنم. لباس ها همه یکی یکی داره تنگ  میشه و به این ترتیب عید رو که برم شمال ملت شاید پیش خودشون فکر کنن این دخترک مثل اینکه اونجا بهش خیلی خوش میگذره ولی غافل که چه دل خونی داره این دخترک از دست این ملت نامرد و زیر آب زن!

موزیک در پیت گوش کن و حالشو ببر

از وقتی برشگتیم به یه سری موزیک های درپیت علاقمند شدم و حسابی باهاشون وقتهای تلف شده و نشده رو تو اداره میگذرونم.به چه صورت؟ به همین صورتی که الان خدمتون عرض میکنم:

شما یک عدد کارمند اسناد پزشکی رو در نظر بگیرید که صبح با ام پی تری و هدفون تو گوشش در زیر مقنعه وارد اداره میشه و بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر کارش میشه و میشینه پشت میز کارش و مثل سگ که چه عرض کنم عین خر کار میکنه. اونم چی؟ آمار که خیلی هم به رشته تحصیلیش ربط داره! همه هم فکر میکنند چقدر این دختر گلمون آرومه و آفتاب و مهتابم روشو نمیبینند.دیگه نمی دونند این دختمل گلشون دچار یاس فلسفی هست و تو دپرس شدید بسر میبره و همه خنده ها و شوخ وشنگ بودناش و بگو بخنداش و شادابی و سرحال بودنش الکیه. درونا غمگینه و هیچکی هم نمیفهمه دردشو.توی شهری که هیچی نداره و به قول همکارا چارتا خیابون اصلی داره و بس. من کجا برم بگردم؟ با کی بگردم؟با کدوم دوست بریم بوتیک گردی؟اصلا اینجا چی داره که من برم بگردم ببینم؟ همش خاکه و خاک. ای خداااا بی خود نیست بدبختن مردماش و از در و دیوار شهرش مصیبت میباره...

نذاشتند بقیه حرفامو بزنم این مردمان بی وفا. خلاصه با این موزیک های درپیت و خواننده های درپیت مثل محمد یاوری و آهنگ های در پیت ترش حسابی تو لاک غصه خودم فرو رفته ام چند ماهی است و هیچ احدی نمیداند چه دردی میکشم. حتی نزدیکانم.خنده هامو میبینند، بدخلقی هامو میبینند ولی شک دارم بدونند دارم از درون میپوسم و میپکم.این است قصه برگشت من و دخترک شادی که غم ها رو پس میزد تا روشنی و نور و امید تو زندگیش وارد شه. اصلا خاک ایران روح شادابی رو در من کشته.باور نمیکنید؟ خب نکنید...