امروز تولد پگاه عزیزم بود. میوه زندگیم و ثمره عشقم. همه هستی ام و نفس هام که اگه نباشه دنیا هیچ ارزشی برام نداره.امید و زندگیم تولدت مبارک.ایشالله تولد ۱۲۰ سالگیتم باشم!!!و جشن بگیرم بازم برات.
میخواستم از عشقم نسبت بهت بگم. میدونم همه مادر پدرا بچه هاشون رو دوست دارند.منم نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم یا نه.هستی ام کاش میدونستی گاهگاهی که عصبانی میشم و دعوات میکنم و گاهی یه کشیده ای هم زیر گوشت میخوابونم بعدش مثل سگ پشیمون میشم و تو دلم زار میزنم که خدایا چرا اینقدر عصبی و تند مزاجم که حتی به کودک ریزنقش و بی پناهم هم رحم نمیکنم و کتکش میزنم. ولی خدا کنه بدونی که مادرت اخلاق گندش همینه و زود عصبانی میشه و کنترلی رو خیلی از عاداتش نداره.کاش بدونی که میپرستمت. هرچند شاید تو حرکاتم و رفتارم زیاد بویی از مادرت بودن به چشم نیاد. شاید خیلی بهت نمیرسم ولی دوست دارم و شاید تو چشم خیلی ها مادر بودن یعنی ۲۴ ساعته خودت رو وقف شوهر و فرزند کردن باشه ولی من همونطور که میبینی یه جور دیگه ام. یع نمونه نادر و کمیاب که با اینکه خیلی عزیزانش رو دوست داره ولی شاید بیشتر به خودش میرسه تا شما.چه کنم. من اینطوریم دیگه. به قول بابات شاید هنوز بچه موندم و فکر میکنم دارم خاله بازی میکنم. شاید خیلی مسئولیت پذیر نباشم در قبال زندگیمون... ولی چه کنم که همینم.
ولی نفسم، بدون عزیزترینمی و بهانه ادامه زندگیم.نمیدونی وقتی کوچکتر بودی و مامان بابا رو با هم قاطی میکردی و خیلی وقتها به من میگفتی بابا چقدر دلم میگرفت. پیش خودم میگفتم شاید اینقدر که باهاش جور نیستم و دور و برش نمیگردم حس کرده بویی از مادر بودن نبردم.بعدترها فهمیدم خیلی از بچه ها اینکارو میکنند چون هنوز نقش ها تو ذهنشون جا نیفتاده.
خدا میدونه چه زجری برای بدنیا اومدنت کشیدم و اینقدر دوست دارم که حاضر نیستم شریکی برات بیارم. آخه میترسم از عشقم نسبت بهت کم بشه. دختر فداکار و عاطفی من، بابات میگه خیلی عاطفی هستی و محبت ها رو شدید و قلبا درک میکنی. خدا کنه اینطو باشه و بفهمی چقدر دوست دارم...
امید و آرزوی مادر، تولد ۳سالگیت مبارک.تو عزیز دلمی پگاهی...