عالم بی علم را چه کنیم؟

هیچ نمیدونستم یه مدت هم تو فاز سکوت رفتن بد نیست.گاهی وقتی آدمی نمی تونه حرفش رو بزنه یا به عبارتی خریدار نداره یا ممکنه از حرفش برداشت بد و نا درستی بشه همون بهتره سکوت کنه و من اینکارو کردم.می ترسم کسی از گفته هام ناراحت شه. مثل خیلی ها دوست ندارم دید بد راجع بهم داشته باشند و همیشه خوش باشیم و بگیم و بخندیم.شاید اصلا لازم هم نباشه تو مساله ای که به من ربطی نداره دخالت کنم.ولی خب با حرفهای مونده و قلمبه شده تو دل چه کار باید کرد؟ مثل همیشه به نزدیک ترین عزیزم گفتمش. و خالی شدم.اینهم راه حلیه دیگه.

ویدئویی روتو بالاترین گذاشته بودند که سخنان گهربار بالاترین شخص مملکتی رو نشون میداد.میشه گفت وقتی یه فردی که ادعا میکنه از همه بیشتر میفهمه و اون باید واسه ملتش تصمیم بگیره که چیکار کنند و چیکار نکنند، وقتی اون باید تصمیم بگیره که دانشجو باید جدا جدا بره تفریح کنه.... کجا بره واسه تفریح و با کی بره، کلی تاسف میخورم. اینه ؟؟؟ یعنی سطح شعور و درک یه فرد تا همین حده؟وای به حال ما مردمی که افسار مملکت داری رو دادیم دست اینها. شاید با شنیدن حرفهاش کلی بخندیم ولی مطمئنا خنده های تلخ ما از گریه هم غم انگیز تر خواهد بود.فراموش نکنیم که ما انتخاب کردیم.البته ما که نبودیم ولی پدر مادرهامون دیگه.اونموقع هم که شور و هیجان زیاد بود وملت بدون فکر عمل کردند.حالا کاری به این حرفها نیست ولی بد نیست یه بزرگی وقتی داره حرف میزنه ازقبل یه مشورتی با دو تا اهل فن بکنه و فی البداهه سخن نگه.

چقدر بدبختن ملتی که بی فکر یه دفعه یکی رو بت میکنند و هی بزرگتر و بزرگتر تا یه وقتی میرسه که دیگه اینقدر دادن به خوردش که نمیشه شکستدش.اینقدر بال و پر دادن بهش که جرات هیچ بیان عقیده ای رو ندارن. اگرم داشته باشن خاطی حساب میشند و سرنوشتی ندارن جز اینکه از صفحه روزگار حذف بشند. این یه نمونه اش هست. فکر کنیم می بینیم که خیلی جاها همین اشتباه رو میکنیم. تو همین زندگی خودمون. تو جمع دوستانمون. یه دفعه یکی رو اینقدر بالا میبریم که دیگه ما رو نمیبینه. یادش میره که ما همه هم سطح و همراهیم. خدا ساختن به نظر من تو هیچ ملت و خونواده و گروهی درست نیست.از بت پرستی و خدا کردن دست برداریم. همین کارا رو کردیم که الان وضع مملکتمون اینه. یه بابایی میاد و الکی الکی وارد عرصه میشه و ملت از روی سادگی یا ریا میان هی هندونه زیر بغلش میذارن تا جایی میرسه که طرف فکر میکنه راست راستی واسه خودش آدمیه.اول ادعا میکنه که باید جاده واسه امام زمان بسازیم و بعد میگه من نایبشم و حتما دو روز دیگه میاد میگه من خودِ اصلشم.باور کنید همیشه همین چرخه تکرار شده تو جامعه. یه نگاه بندازید. من نمیدونم چقدر این ملت بی عرضه ان که همش یه پیش گله بز* نیاز دارند. همش باید به یکی اقتدا کنند.منظور این نیست که هر کی ساز خودش رو بزنه، بلکه اصل این هست که طبق سیستم کار کنیم. هر کسی کار خودش رو بکنه.مثل اینجا تو کشورهای اروپایی. سیستم کار میکنه.شده بیان مثلا شیراک یا سارکوزی رو خدا کنند؟نشده خب.شیراک میاد و میره و هیچی هم بهم نمی ریزه. هر سیستمی یه سری مشکلات داره و ایجاد میکنه ولی نه اینکه با اومدن یه بابایی کل سیستم مملکت داری بهم می ریزه و با اومدن دولت بعدی دوباره باید بازسازی کرد همه چیز رو. کسی هست که یه خورده امید به آینده این ملت و مملکت داشته باشه؟ شاید خیلی ها امیدوار باشند ولی من سر سوزنی امید ندارم.(حالا یکی نیست بگه تو چیکار ای؟)

پ.ن:همکلاسی عزیز دوران دانشجویی متولد حسن آباد کردستان و مقیم تهران، خیلی وقته ازت خبری نیست.بازم که خونه عوض کردی. بابا یه خبری چیزی... فرازانه هم ازت بی خبره. می دونم سالم و سلامتی ولی لطفا یه خبری از خودت بده.

rire et chanson

به مرحمت ام پی تری پلیر جدیدی که خریدم خیلی از موج های رادیو رو باهاش میتونم بگیرم و گوش کنم. یکی از اونها موبوط میشه به قیق ا شانسون که در گذشته های نه چندان دور بوسیله دستگاه رادیو ظبطی که داشتیم تو خونه گوش میدادم و اتفاقا خیلی کمکم کرد در درک و یادگیری زبان فرانسه.خلاصه یکی ازبرنامه هاش که چند روز پیش گوش دادم و از قضا بعد این چند سال تکراری هم بود از این قرار بود که:

یه بابایی با صدای خیلی گرفته و مریض زنگ میزنه خونه یه بابای دیگه که از قضا نوازنده ساکسیفون هم بوده و بهش میگه: ببخشید که من سرصبح مزاحم شدم ولی خیلی دوست داشتم که قبل از رفتن یک بار دیگه صدای فلان تکه از موسیقی ای که شما زدی رو بشنوم. بنده خدای پشت گوشی هم میگه که: پدر جان شرمنده ولی من نمیتونم اینکارو بکنم اولا که آخه نمیشه از پشت گوشی اینکار رو کرد و ثانیا چرا اصلا باید من اینکارو بکنم.پیرمرد هم کلی خواهش و اصرار میکنه که لطف کن اینو برای من بزن من دارم میرم و خیلی دوست دارم قبل از رفتن اینو بشنوم. نوازنده هم می بینه این بنده خدا رفتنیه و حالش گرفتست میگه باشه شما صبر کن من برم خانومم رو صدا کنم که گوشی رو نگه داره و خودمم سازم رو بگیرم و بیام برات بزنم.برمیگرده و اون تیکه رو براش با قشنگی هر چه تمام تر مینوازه. پیرمرد هم کلی ازش تشکر میکنه و بهش میگه:خیلی ممنونم(به به، به به)، چقدر دلم میخواست قبل از رفتن به سوپر مخشه این تیکه رو بشنوم. نوازنده شوکه میشه ومیگه: مگه شما مردنی نیستی؟ طرف هم میگه: نه بالام جان، من خیلی هم سالمم و در سلامت کامل بسر می برم هووووو!!! ولی معمولا صبح ها قبل از رفتن به سوپر مخشه زنگ میزنم به خواننده ها یا نوازنده ها که برام یه تیکه از بهترین کاراشون رو بنوازند، اینقدر مزه میده که نگوووو(این تیکه اش از خودم بود). نوازنده هم بیچاره کلی ضایع میشه ولی برای پیرمرد خیلی خوشحال میشه و ابراز شادی میکنه از اینکه سالم هست. این بود قصه امشب ما( خوب دیگه برید لالا کنید،)

اخبار روز: بنده در عرض یک روز بدون رعایت هیچ گونه مقررات رژیمی یک کیلو کم کردم. دوستان بیان رژیم گرفتن رو ازمن یاد بگیرن. خبر بعدی اینکه کل بدن جوشهایی زده وحشتناک و فعلا تشخیص پزشکی ندادم ببینم آبله مرغون گرفتم یا یه درد بی درمون دیگه.خدا به خیر بگذرونه. دوستان میگفتند که الان فصلشه،ولی خب من نمیدونم که گرفتم قبلا یا نه. ولی حتی به سر و گوشمم رحم نکرده.حوصله هم ندارم زنگ بزنم خونه از خواهرجانمان بپرسیم که چه مان شده است. نکند داریم میمیریم. یکی از دوستان قدیم و ندیم که خدایش رحمت کناد(بیچاره هنوز زنده است ها)،میگفت:خروس همسایه مون همین علائم رو داشت فرداش مرد.(بدجور امروز حس بذله گویی و پرانتز فشانیم گرفته.)

احتمالا بر حسب تصادف کسی از منابع ارشد مترجمی زبان فرانسه خبر نداره؟ به هر دری زدم بسته بود.عجب بساطی شده این کنکور ارشد واسه ما.بعضی ها هم سرشون درد میکنه واسه دردسر. یکی نیست بگه دختر بی خیال.به همون شغل بخور و نمیر و گداگدولی معملی رضایت بده لطفا. کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟(منابع ارشد زبان فرانسه).

منظم بودن یا نبودن،آیا واقعا مسئله این است؟(به یاد حرفهای فریب دهنده یه بابای افتادم)

هیچ وقت تو زندگی آدم خیلی منظمی نبودم. مخصوصا تو تمیز کردن خونه.حالا نه اینکه اصلا هیچ کاری نکنم ها، ولی شاید یه ساعت هم از تمیز کردن خونه نمیگذره که دوباره به همون وضع قبلی برمیگرده. البته همشم تقصیر خودم نیست، اکثر اوقات مخصوصا طی دوسال اخیر این دخمل گلی هست که هی اساب بازی هاش رو کل خونه پخش میکنه. بگذریم، کلا دوست ندارم خیلی استخیکت و منظم باشم. خب اینم یه فسون از زندگیه دیگه.مثلا برای غذا درست کردن هیچ وقت لیست نمینویسم و مثل بقیه رو یخچال نمیزنم تا طبق اون برنامه غذایی رو انجام بدم. همیشه تو ذهنم یه روز قبل یا دو روز قبل دو دو تا چارتا میکنم و گاهی هم تغییراتی توش انجام میدم. یعنی دلم خواسته گاهی مثل بقیه این کارو انجام بدم ولی هیچ وقت یادم نمونده و گاهی حتی حوصله نوشتن رو نداشتم. ولی همیشه برای خرید لیست مینویسم یا حداکثر مواقع اینکارو میکنم.یادش بخیر، یه دوست عزیزی داشتم که یه روز بهم نصیحت قشنگی داد. بهم گفت: هیچوقت خونه و تمیزی اون رو به فرزندت ترجیح نده.همیشه حتی اگه خونه پر آشغال و کثیفی باشه ببین فرزندت در اون لحظه چی میخواد. اگه اون مریضه به اون برس به جای اینکه بری هی خونه تمیز کنی. وقتی به اون رسیدی بعد برو سراغ خونه. خودم فکر میکنم حرف درستیه و کاملا حق با اونه.تمیز کاری میکنم و دیدم اگه بازم بهم ریخته همه جا اینجور نیست که سریع برم دوباره تمیز کنم.میذارم هر وقت حالش رو داشتم انجامش میدم. شاید یه خانم متشخص خونه دار اینکارو نکنه، همون موقع بره آب و جارو کنه ولی خب من اینم دیگه. لزومی نمیبینم خیلی عجله به خرج بدم.البته اینم بگم که آدم سریع و فرزی هستم. بخوام تمیز کنم سه سوته تمومه.

الان همه جا رو حسابی تر و تمیز کردم، دارم حساب میکنم چقدر این وضعیت طول میکشه؟ البته فعلا دخملم مشغول تماشای فیلمه و فقط میز و صندلیش رو پشت و رو کرده. خدا بقیه اش رو به خیر بگذرونه. مطمئنم یه ساعت دیگه این خونه دیدنیه.( خوبه تو خونه یه بچه باشه که همه کارا رو گردن اون بندازیم نه؟)

جمعه روز پراضطرابی برام بود ولی خدا رو شکر به خوبی سپری شد و دخترک قصه ما برای بار سوم خاله جون شد. البته کیانا جونم اولین دخمل گلی خواهر جون مهربون و دوست داشتنیمه. تولدش رو تبریک میگم بهش. بدور از هر گونه تبعیض جنسیتی برای فرزندانمون، خودم شخصا فکرمیکنم  باید تو خونه یه دختر گلی باشه که همدم و دوست جونی مامانش بشه.حالا تا تابستون بشه و برم ببینمش دلم هر روز هزار بار بال بال میزنه.

 

 

Collectionneuse

تا حالا کلکسیونر فنجون و لیوان دیده بودید؟ نه؟ خب، حالا ببینید. ید بیاضیی در زمینه جمع کردن فنجون های رنگ و وارنگ دارم. یعنی معمولا هر دفعه میرم فروشگاه یکی از قیون هایی که خیلی توش میمونم قسمت فنجون و لیوانه. البته ناگفته نماند که هنوز نشد همه رو یه جا جمع کنم و رسما کلکسیونر بشم  چون قطعا بعد از یک ماه حالا کمتر و بیشتر شکسته میشه و جاش رو به فنجان دیگه ای میده. در ضمن مهارت بسیاری هم درزمینه شکستن ظروف دارم موقع شستن. ولی جدی خیلی عشق فنجون دارم. برای انتخابشون خیلی وقت میذارم. البته نشده هیچ وقت دست بگیرم ها.همیشه تک فنجون برای خودم انتخاب میکنم. اینجوری لطفش بیشتره.

بعد مدتها دیروز یه تفأل اساسی زدم به فال حافظ و به به چه غزلی هم اومده بود... بچه تر که بودم روزی بیست بار  فال میگرفتم. واسه هر کاری که میخواستم انجام بدم؛ البته اوجش دیگه تو دوران دانشجویی بود. هرچند زیاد پایبند این نبودم که راسته یا دروغ، بیشتر حس فال گرفتن بود که باعث انجامش میشد. شور و حال هم شور و حال قدیم. همه چی عوض شده. حتی حس و حال ها هم رنگ دیگه ای به خودشون گرفتند.پخته تر شدند؟ نمی دونم... ولی میدونم سمت و سوی دیگری گرفتند....

 

تراموا ِ

دیروز تو ترامواِ بود که با دیدن مامورای بلیط یاد خاطره ای افتادم که با یه دوست خیلی خوب اتفاق افتاد بود.درست تابستون دو دو سال پیش بود که این خانم برای مسافرت دو ماهه ای همراه با فرزندانش به نانت اومدن.از اونجایی که خودم در ابتدای اقامتم حسابی طعم تلخ تنهایی و مخصوصا بی دوستی  رو کشیده بودم و از طرفی هم زیاد زبانم خوب نبود تا درست حسابی از این واون بپرسم که کارها چه جور پیش میره، سریع رفتم و آشنایی دادم و خلاصه در عرض مدت بسیار کوتاهی رفیق شدیم بس اساسی به طوری که هنوزم بعد این دو سال همیشه حداقل ماهی یکی دوبار بهم تلفن میزنیم و خاطرات رو زنده میکنیم و دوستی هنوز ادامه داره.البته خوب من خودم قبل اومدن یه سه چهارماهی کلاس رفته بودم ایران ولی این خانم هیچی فرانسه نمیدونست ولی انگلیسیش بد نبود ولی از اونجایی که ملت شریف و شهید پرور فرانسه زیاد اهل این نیستند که زبان دیگه ای مخصوصا انگلیسی یاد بگیرند،دیگه چی میشد که به یه انگلیسی دون بربخوره.(البته اوضاع داره به شدت تغییر میکنه و خیلی ها برای کلاس هم که شده میرن انگلیسی یاد بگیرن). اتفاقا درست زمانی رسیده بود که فصل سولد و حراج به راه بود و ما هم حسابی دوتایی اینور و انور میرفتیم و خرید میکردیم. صبح دست خالی میرفتیم و عصر با شونصد عدد ساک پر از لباس برمی گشتیم خونه.خلاصه،در مورد ترانسورت براش توضیح دادم که هر وقت وارد اتوبوس یا تراموا میشی باید بلیط بزنی و هر بلیطی هم فقط یه ساعت اعتبار داره و اگه احتمالا بیشتر از یه ساعت تو راه باشی باید مجددا بلیط بزنی؛و ازسر شوخی براش توضیح دادم که ایرانی جماعتی که من تا حالا دیدم هیچ کدوم بلیط نمیزنند، مگر اینکه مامور ترانسپورت رو ببینن که داره بلیط ها رو چک میکنه و یه راه دیگه هم اینه که تا مامور از این در میاد تو اونها از در دیگه میپرن بیرون. البته نمیتونم گناه کسی رو به گردن بگیرم. من تنها از خانم های ایرانی صحبت کردم که با من بودند و هر دفعه من بلیط زدم اونها بلیطرو تو دستشون نگه داشتند واسه لحظه مبادا؛البته نمیگم که من خوبم و بلیط میزنم، نه، بر عکس شاید ۵۰ درصدش بخاطر ترسی باشه که دارم از این شی اَن(سگ) ها و ۵۰ درصد دیگه هم برام بصورت روتین در اومده.(این شی اَن اصطلاحی هست که ما بهشون نسبت دادیم، چون واقعا خیلی عین سگ پاچه رو بدجورمیگیرن، هر وقت میبینمشون اسم مستعارشون رو صدا میزنیم. هاهاااا).

گذشت و گذشت و این خانم یه روز دیگه طاقت نیاورد و گفت: بابا منم میخوام مثل بقیه بذارم اگه مامور اومد بزنم،و از بخت بدش مامور همون روز وارد تراموا شد و اومد سمت ما و این دوستم تا رفت بلیط بزنه یکی از مامورین فهمید و سر بزنگا مچش رو گرفت....جریانی هم بود فقط این یه تیکه واسه خودش...دوست گلم نیست تا حالا از اینکارا نکرده بود از بس ناشی بود وقتی داشت میرفت طرف جعبه حسابی لرزه ای افتاده بود بر اندامش که بیا و ببین و دستش رو دیگه نگو که حسابی بلرزون میزد.وای منو میگین فقط مرده بودم از خنده. آخه صحنه خیلی دیدنی بود و فقط و جای فیلم گرفتن از اون صحنه رو کم داشتیم. و مامور خانم هم دقیقا از روی همین لرزشهای دوستم فهمیده بود که این داره میره بلیط بزنه.خلاصه که حسابی ضایع شد و ۲۶ یورو بینوا جریمه داد تا یه لحظه طمع نکنه و به همون ۱ یورو و ۱۰ سانتیم قانع باشه و اینجوری ضررنکنه.

البته اینم بگم که این دوستم خیلی خانم متشخصیه ها ولی خب همه آدمها دوست دارن یه جاهایی زرنگی به خرج بدن که به نظر من حماقت هست. هم آدم این یه رورو و خوردی رو میده و وجدانش راحته و هم اینکه دیگه هی استرس و اظطراب نداره که ای وای اگه الان مامور بیاد چه گلی به سرم بزنم. دورغ میگم؟ والله اصلا نمیارزه که آدم اینهمه استرس به خودش وارد کنه به خاطر پول بی ارزش.

این خاطره رو برای این گفتم که دیروز عین همین قضیه پیش اومده بود جلوی چشام و پسری  که رو صندلی بغلیمون بود تا صدای "بلیطتون لطفاً " مامور رو شنید سریع پاشد و از در جلویی بیرون رفت. نتیجه اینکه همه آدمها درزمینه خلاف کردند استعداد ندارند. البته تا خلاف چی باشه.

و صد البته اینکه همه اینها رو نگفتم که بگم من فقط تابع قانونم و قائم به صراطتم(اهم اهم،درست گفتم دیگه نه؟)،بلکه اولا خواستم یه خاطره خنده دار رو تعریف کنم و بعدم بگم که انگار دو دره بازی تو خون ما  ایرانی هاست. حالا اینجا زرنگی کردیم و جریمه اینقدر بود، ولی آیا همیشه همینقدرباید جریمه بدیم یا اینکه شاید در آینده برای کار دیگر باید تاوان بزرگتری پس بدیم؟ خوبه همیشه قبل از عملی که انجام میدیم فکر کنیم.(اوه اوه، دیگه دارم میرم تو جلد منبر نشینی و پند و اندرز بده ها!!).

نتایجه اخلاقی رو هم بگم:

۱. اول دو دوتا چهار تا کنید ببینید از پس خلافی که میخواین بکنید بر میاید و تواناییش رو دارید یا نه.

۲. اگه مامور ترانسپورت دیدید و ایحانا بلیط هم نزده بودید سریع ازدرهای دیگه در برید یا اینکه در کمال خونسردی برید سمت نزدیک ترین بوات و بلیطتون رو کمپوسته کنید.

۳.هر چی فکر کردم یادم نیومد چی بود.پس بی خیال