خوره

ای تو که وجودم را ذره ذره آب میکنی

ولی بدان که روحم از دست تو گریزان است

گمان مبر که به دست تو می سپارمش

حاشا که چنین فکری هذیان است

دلم گوید خدا را یاد آرم

که او آغاز و انجام جهان است

 چهارشنبه   ساعت  ۳:۱۰             ۹ ۱۰ ۱۳۷۷

فکر کنم که دیگه اون موقع خیلی تو حس رفته بودم

جوری که یاد خدا افتادم

البته اونموقع ها خیلی بیشتر از حالا به خدا و پیغمبراش ایمان داشتم چیزی که حالا اثری ازش نمونده

خب چه کنم

بالاخره همه ما آدما به مرور زمان یه تغییراتی میکنیم که حالا یا خوبه یا بد

ولی ......

....من آریایی ام

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

روز عشق را به همسر عزیزم و مهربان یارانم تبریک میگم.

 

                              

بزرگان چه میگویند؟


نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.

مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.

هوارد فاست : بزرگترین شادی تولد است و بزرگترین غمها مرگ.

ساموئل امایلز : عشق و سختی بهترین وسیله آزمایش زندگی زناشویی است.



بتهوون : بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.

 گوته : عشق، افسر زندگی و سعادت جاودانی است.

رومن رولان : دوستی که شما را درک می کند، شما را می سازد.

کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید.



آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که خود باور دارد.

 تئودور روزوست : در هر جا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید.

ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود ،  در دیگری را جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید.

آنتونی رابینز : زندگی خود را بصورت شاهکاری بی همتا در آورید.



 آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

اُرد بزرگ : آنکه نصیحت پذیر نیست در حال سقوط در چاله ضعف و زبونی است.

جرج الیوت : برای ارواح بشری چه چیزی بالاتر از این است که در هر رنج و محنتی غمخوار یکدیگر و در هر شادی شریک خنده های هم و در خلوت خاطرات یکدیگر تنها تصاویر ماندگار و ابدی وجود هم باشند.

آنتونی رابينز : اگر از نیروی عشق استفاده نکنیم تدریجا فراموشمان می شود.



گوته : هر کسی که راه می رود ، می تواند گم شود.

کیم وو چونگ : شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.

مارکز: اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

برایان تریسی  : بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است.



گوته : در درون جسارت، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.

ناشناس : هر کجا می روی، با تمام قلبت برو.

تاگور : آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.

ناشناس : سرمایه های هر دلی، حرفهایی است که برای گفتن داره.



الکساندر دوما : زنانیکه می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند.

اندرو ماتیوس  : شانس هرگز کافی نیست.

مارکز : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .

آنتونی رابینز  : قانون احتمالات یادت نره ، بالاخره یک نفر خواهد گفت بله. 



آنتونی رابینز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

لارو شفکو  : وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .

امرسون  : در تاریخ جهان ، هر لحظه عظیم و تعیین کننده ، پیروزی نوعی عشق است.

ناشناس : دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.



ناشناس : عشق، فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.

ضرب المثل ایتالیائی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

توماس ادیسون : یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن.
 
هولمز : مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم.




مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.

ویلیام جیمز : مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم.

ناشناس : تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه، محکمتر می شه، دل آدمی است.
 

آنتونی رابینز  : برای اینکه تغییری ارزش واقعی داشته باشد باید پایدار و ماندگار باشد.


کاترين پاندر : یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید.

برتراند راسل   :  کار اخلاقی آن کاری است که در دور دست ، منافع ما را تامین می کند و کار غیر اخلاقی یعنی کاری که انسان ، فقط همان نزدیکش را ببیند .

برتراند راسل   : تمام آنچه را ما در این جهان می بینیم دارای علتی است و اگر زنجیر علت ها را دنبال کنیم سر انجام به نخستین علت می رسیم و این نخستین علت را  خدا می نامیم .

قانون دوم ترمودینامیک : اگر اشیا جهان به حال خود وا گذاشته شوند ، به بی نظمی می گرایند و هیچ وقت سامان اولیه ی خود را باز نمی یابند .




یانیس ریتسوس : شعر، حافظه ی آینده است.

ویل دورانت : بخش عمده ی تاریخ حدس است و بقیه تعصب.

فردریش نیچه : به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !

برتراند راسل :(در مورد جمله بالا) سخن خوبی است اما افسوس که از ده زن نه زن پیش از بکار بردن تازیانه آنرا از دست مردان می گیرند .



فردریش نیچه : رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِانسانیت جدید است 

بودلر : شعر راستین ، انکار بی داد است.

یانیس ریتسوس : زبان شاعر، تنها برآیند یک کار نقد یا تحلیل نیست. سنتز واقعیت است با خیال و افسانه. سنتزی که توسط حواس – در رابطه ی متقابل با عقل – صورت می گیرد.

گوته : درهنر باید تیرگی و ابهام، بر روشنی و صراحت بچربد.



دیده رو : هنرمند، اشیا را با خورشیدی روشن می کند که از آن طبیعت نیست.

 
اورفیسم : نغمه ای هست که کیهان بر آن می گردد.

مانی : انسان  تکامل یافته ترین اجزای جهان مادی است.

ژان پل سارتر : من در تن همه ی مردم رنج می کشم، من روی همه ی گونه ها سیلی می خورم، من با مرگ همه ی بی چارگان می میرم.



اوبالدیا : جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.

شیلر : جهان برای مغز فراخ آدمی تنگ است.

لائوتزه : اول اندیشه، وانگهی گفتار

مثل  لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهم تر است.



مولانا  : علت عاشق زعلت ها جداست  *** عشق اسطرلاب اسرار خداست

آلبرت کامو : ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .

آلبرت کامو : احترام به خویشتن  بالاترین نعمت است .

آلبرت کامو : سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازه ی این باور را بدهیم که عقیده ای نداریم ، که چیزی نمی خواهیم .


آلبرت کامو : طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش های خود را بر آن بنا می کند .

آلبرت کامو : من طغیان می کنم پس وجود دارم .

آلبرت کامو : طغیان ، هر چند چون چیزی نمی آفریند ، در ظاهر منفی است ، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می کند ، عمیقا مثبت است .




برتراند راسل   : شور و شوق سه گانه ای بر زندگی من فرمانروا بود : شور و شوق عشق ، شوق راه جویی به دانش و شوق از میان بر داشتن رنجهای آدمیان . این شورها چون بادهای توفنده مرا به این سو و آن سو کشانده ، به سر کشی و طغیان خوانده ، به ژرف دریاهای دلهره و به سوی پرتگاه یاس و نومیدی رانده اند . آرزومندم از رنج بکاهم ، اما نمی توانم و از این بسیار در رنجم .

برتراند راسل   : قدرت جدید علم به نسبت خردمندی انسان برای او سودمند است و به نسبت نادانی او زیان بار خواهد بود ، از این رو اگر بنا باشد تمدن علمی تمدن سودمندی باشد ، ضرورتا باید با افزایش علم ، خردمندی نیز باید افزایش یابد .

برتراند راسل   : خرد مندی ، درک راستین از غایت های زندگی است و این حاصلی است که علم فی نفسه بر نمی آورد . بنا بر این اگر چه افزایش علم یکی از عناصر ضروری پیشرفت آدمی است ، ولیکن به خودی خود هیچ ترقی راستینی را ضمانت نمی کند .



برتراند راسل   : آنچه به تجربه رسیده خیلی کمتر از مقداری است که در تصور انسان بگنجد . مثلا شما مدعی می شوید که دوستتان آقای ایکس رادر حال قدم زدن می بینید ، ولی این حرف شما خیلی فراتر از آن است که حق گفتنش را داشته باشید  . آنچه شما می بینید لکه های رنگین متوالی است که بر زمینه ای ساکن می گذرد . مجموع این کلمه ها کلمه ی ایکس را در ذهن شما تداعی می کند و از این رو می گویید آقای ایکس را می بینم .

برتراند راسل   : اگر شناخت درست باشد ، در عمل نتیجه می دهد .

پاسکال : شما دو راه در پیش دارید یا به خدا اعتقاد ورزید یا بدان معتقد نباشید ، کدام را بر می گزینید ؟  عقل بشریتان پاسخ نمیتواند داد اما بازی ادامه دارد . مثل این است که شما با طبیعت امور عالم شرط بندی می کنید تا سرانجام در روز قیامت یا شیر را رو کند یا خط را . بسنجید و ببینید آیا هر آنچه را دارید بر سر شیر ، یعنی وجود خدا شرط ببندید بیشتر سود خواهید کرد یا زیان : اگر شرط راببرید ، آنچه بدست آورده اید سعادت ابدی خواهد بود ، اگر شرط را ببازید ، در واقع چیزی از دست نداده اید . اگر بیشمار احتمال در کار باشد و در این قمار ، تنها یکی از آنها وجود خدا را تایید کند باز هم شما هر آنچه را دارید بر روی خدا شرط ببندید ، زیرا اگر چه با این کار یقینا خود را در معرض زیانی محدود قرار می دهید ، معالوصف هر زیانی که محدود باشد ، حتی اگر قطعی باشد ، باز هم معقول خواهد بود به شرطی که در مقابل ، رسیدن به سود نا محدود در کار باشد . پس برخیزید و ایمان آورید چرا که در قمار ایمان شما فقط برنده اید ، باختی در کار نیست ، پس چرا معطلید ؟ می ترسید چه را از کف دهید ؟



 زرتشت  : در آغاز دو نیرو بود –  زندگانی و نه زندگانی – زندگانی نیک را انتخاب کرد و نه زندگانی شر را و این دو نیروی ایزدی و اهریمنی در وجود انسان نبردگاهی دارند . و تو نیک را برگزین .
  

هانری برگسون  : حواس وسیله ی کشف نیست بلکه فقط وسیله ی ارتباط عملی پیدا کردن با عالم خارج است و همین طور عقل .آن همان مایه ی دانشی است که در جانوران ، غریزه و در انسان ، عقل را به وجود می
آورد . از آن مایه ی دانش در انسان قوه ی اشراقی به ودیعه گذاشته  شده که در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ، ولی ممکن است که قوت و کمال یابد تا آنجا که شخص متوجه شود که آن اصل اصیل در او نفوذ کرده مانند آتشی که در آهن نفوذ و آنرا سرخ می کند . به عبارت دیگر اتصال خود را با مبدا در می یابد و آنش عشق در او افروخته می شود ، هم تزلزل خاطری که از عقل در انسان رخ کرده مبدل به اطمینان می گردد ، هم علاقه اش از جزئیات سلب می شود .

سقراط  : نمی توان غرایز را رها کرد چون عقل مجبور است از غرایز پیروی کند و به آنها کمک نماید.



فردریش نیچه : هر چه ریشه های طبیعت باطنی (شناخت درست تاریخ و گذشته )یک مرد عمیقتر باشد خواهد توانست گذشته را به خود جذب کند و بزرگترین و قدرتمندترین طبیعت ها را توسط عدم وجود محدودیتها در آن معنای تاریخی اش که موجب زیان زدن به کار سازنده است خواهد شناخت و گذشته را اگر چه بیگانه باشد در خود جای داده و هضم خواهد کرد. افزونی دانش گذشته، افزونی تاریخ انسان را پژمرده خواهد ساخت و بزدل. در حالیکه انسان  باید قادر باشد گذ شته را در خد مت حال دربیاورد. البته اگر بتوانیم خوب یاد بگیریم که تاریخ را وسیله ای برای زندگانی قرار دهیم .

 فردریش نیچه : آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند

معبود ازلی

ماندن را دوست ندارم

ستاره با من غریب است

ماه بی اعتنا با من

به دنبال خورشید می گردد

 

چهره عابران ناآشناست

همه در خودند و غریبند

نمی دانم که چه شد ناگهان

همگی با هم کج رفتارند

 

سکوت است و خاموشی

لامپ نیز کم سو شد

نجوایی از حیاط همسایه

در آینه ای مبهم و تاریک

 

به کوچه پناه میبرم شاید

نوری از امید بیابم

شب انگار نجوا میکند با من

که تو نیز فناپذیری، تو

 

عمری بیش باقی نمانده

بیدار شو به عبادت خیز

 

در میان کلماتی گنگ

من به دنبال چه میگردم

شاید بیابم نور امیدم را

آنکس که باشد تکیه گاه من     

                             چهارشنبه ، ساعت  ۱۹:۳۴      ۴/ ۹/ ۱۳۷۷

یادش به خیر مثلا اون موقع ها عاشق بودم و واسه دلم شعر میگفتم.هرچند زیاد مالی نبود شعرام ولی خب سالهای دبیرستان معمولا سالهای عشق و عاشقی هست.

هر کی برای خودش یا یه معشوق خیالی در نظر میگیره و به اون فکر میکنه یا اینکه دیگه .........

خلاصه ولی تنها چیزی که خیلی برام جالبه اینه که خیلی اون روزها غمگین بودم

البته بی دلیل هم نبوداااااااااااااااااااااا

ولی روزگار باحالی بود

یادش بخیر

         

 
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیچ گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!
 
و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
 

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا 
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند 
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم 
تا کسی صدایم را نشنود

اما تو ٬

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم 

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

                                           باور کن!!!!    
 
 
 

دلشوره

نمیدونم چی پیش میاد

چند روزی هست که ازت هیچ خبری ندارم

خدایا خیلی دوست دارم که به چیزای خوب فکر کنم

ولی نمی دونم که چرا دلشوره دارم

کاشکی هیچ اتفاق بدی نیفته

ای کاش خبری چیزی می دادی .........

چقدر همیشه از بیخبری بدم می اومده و حالا بازم تو همون موقعیت گیر افتادم

وای چقدر دلشوره دارم(((((((((((((((((((((((

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، خودت به خیر بگذرون

خدایا چقدر انتظار سخته..........

روز عشق

ايراني باشيم!!
 
وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت  "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
 
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
 براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
 

این مطلب رو از وب  www.emperator.blogfa.com برداشت کردم

به نظر من که خیلی جالب اومد

خوبه ما هم کمی از رسوم دیارمون بدونیم

واینقدر هی فرت و فرت رسوم عربهای سوسمارخور رو اجرا نکنیم

بابا خودمون باشیم:      ایرانی

حالا هر کی دلش می خواد آداب این ملخ خورها رو رعایت کنه ملالی نیست،

منتها اصل باید این باشه که من ایرانی ام

پس بیاید شاد باش بگیریم روز عشق ایرانی رو.

 

گاهی وقتها آدما اینقدر تو خوشی غرق میشن که سختی ها و رنجهایی که در گذشته داشتند رو یادشون میره

یادش بخیر زمانی بود که  فکر میکردم آخر غصه و غمم و بعدها فهمیدم هیهات سرابی بیش نبود و به خاطر هیچ چند سال از بهترین سالهای عمرم رو هدر دادم

البته می دونم که مقصر خودم نبودم

ولی میبخشم کسی که باعث ماجرا بود

ولی میدونی چیه؟

دوست دارم گاهی وقتها یه سری به اون روزها بزنم

آخه اون موقع ها خیلی روون می نوشتم

حتی گاهی شعر هم میگفتم ولی حالا هیچ

ببین حتی از نوشتن چند خط صحبت عادی هم عاجرم

واسه اینه که فکر میکنم آدم تا غمگین نباشه نمی تونه حسش رو تمیز بیان کنه

نمی دونم دلم می خواد حرفهای ته دلم رو بزنم ولی یه سری مانع وجود داره

ولی مهم نیست

همیشه راهی هست که بشه حرفهای دل رو جور دیکه ای زد

مگه نه؟

 

چی بگم؟

رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

همین

دلم واسه شهرم، دیارم، کشورم تنگ شده

کاشکی روزهای غربت هرچه زودتر تموم شه و ما برگردیم

 

...نه اصلا پشیمون نیستم

نه، اصلا و ابدا ...

نه! اصلا پشیمون نیستم

نه به خاطر خوبی هایی که به من کردند

نه به خاطر بدیها،همه اینها برای من هیچ فرقی نمی کند

 

نه، اصلا و ابدا ...

نه! اصلا پشیمون نیستم

همه این خوبی ها و بدیها رو جبران کردم، دور ریخنم، فراموش کردم

گذشته برای من هیچ ارزشی نداره و هیچ بهایی به اون نمی دم

 

با خاطراتی که داشتم

من آتش رو روشن کردم

تمام ناراحتی ها، تمام خوشی ها

من دیگه احتیاجی به اونها ندارم

 

نه! اصلا پشیمون نیستم

نه به خاطر خوبی هایی که به من کردند

من از صفر شروع می کنم

 

نه، اصلا و ابدا ...

 

نه به خاطر بدیها،همه اینها برای من هیچ فرقی نمی کند

 

نه، اصلا و ابدا ...

نه! اصلا پشیمون نیستم

چون زندگی من، چون لذت و عشق من

از امروز، با تو شروع میشه

 

 

عشق ها رو دور ریختم

و همه چیزهایی که همراهش بود

همه را دور ریختم برای همیشه

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دانی؟

 
 
 
دهانت را می پویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
ذهنت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین!!!

اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند

  و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است                 
      
 و اگر بازم سماجت کرد بگویید رفته تا دیگر بر نگردد
 
 
 
 
 
 
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟
 
 Upgrade your email with 1000's of cool animations
 

متن آهنگ وبلاگ رو گذاشتم گفتم شاید یه بنده خدایی خوشش اومده باشه. 

    

Tina Arena

Aimer Jusqu'à l'Impossible

Je n'ai connu qu'une histoire d'amour
Au fil de ma vie
Cet homme m'a promis le toujours
Et puis s'est enfuie
C'est la couleur de l'enfer
Quand les mots sont sales et se tuent
Je n'ai pu sombrer sous la colère
Comme un cheval fou

Mais ce qui m'a sauvée
C'est de pouvoir aimer

Aimer jusqu'à l'impossible
Aimer se dire que c'est possible
Aimer d'un amour invincible
Aimer jusqu'à l'impossible
C'est possible

J'ai vu des châteaux en Espagne
Ce que j'ai bâti
Et disparaîtrait sous les flammes de la jalousie
C'est de la douleur sans égal
Quand sa vie
Bat en étincelles
Je n'ai pu vendre mon âme au diable,l
Comme un criminel

Mais ce qui m'a sauvée
C'est de pouvoir aimer

Aimer jusqu'à l'impossible
Aimer se dire que c'est possible
Aimer d'un amour invincible
Aimer jusqu'à l'impossible
C'est possible

Aimer jusqu'à l'impossible
Aimer, jurer sur la Bible
Malgré l'inaccessible
Aimer, jusqu'à l'impossible
C'est possible

Hein hein hein...

Aimer jusqu'à l'imprévisible
Aimer jusqu'à l'impossible
C'est possible

خاطرات خوابگاه

یاد بچه های خوابگاهمون بخیر

میــــرن آدمــا از اونــا فـقـــــط                  

خاطره هاشون به جا می مونه

صدای جیغ محبوب جون هنوز

توی سالنه  داره می خونه

دمپایی های رقی جون هنوز

گوشه سالن همون بیرونه

آشغالهای سطل خیلی بو می ده

تا ترم بعدی اینجا می مونه

آبمیوه های کبری جون هنوز

توی یخچاله تو آشپزخونه

خودش می خوره به ما هم می ده

ما نمی خوریم اومجا می مونه

میرن بچه ها از اونا فقط

دمپایی هاشون خوابگاه می مونه

 چقدر دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده، امروز بد جور هوای خوابگاه با بچه هاشو کرده.

دلم برای محبوبه، لیلا،فاطمه،شریفه،فرزانه منگوله-این لقبی هست که من بهش دادم- خیلی تنگ شده.

کاشکی دوباره با هم جمع بشیم و یاد اون روزهای رفته رودوباره زنده کنیم.

آه ، که چفدر هوس کردم برگردم به گذشته های نه چندان دور.

کاشکی بعضی ها اینقدر معرفت داشتند که یادی از دوستان قدیمیشون کنند.کاااااااااااااااااااااش...............

گر نگهدار من آنست که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

از دوست به یادگار دردی دارم                                          

                                 کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

 
هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم
 
 
که از آغازش
بس که آزرده شدم
چشم به پايان دارم
 
 
 
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم،
چه بخندم،
چه بميرم،
چه بمانم
 

حضور تو....

هرگاه یادت از دروازه قلبم عبور می کند

از خودم یادم می رود

دلم صفحه سفید یادداشت خاطرات تست

ننوشته مچاله اش نکنی

ریشه های حضورت

روییده در چهارچوب اندیشه ام

آتش، در شعله نگاهت

خوشبختی با بودن تو ، در دنیای عشقبازان به شهرت رسیده است

تو را در کدام جهت زندگی بپرستم

تا خدا،

زبانم لال جایش را از دست ندهد

و من همیشه از اینجا

تا شمال کره نگاهت

و از آنجا تا جنوب کهکشان مسکونی مردمان چشمانت

سبزه ها را با صدای آب

بر پرستش وجود آبی تو

دعوت کنم.   R 

 

...........

 
دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند
 
عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟
 
 باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد
 
 فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !
 
 آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد
  
 
 
بدون شك!
نازنین !
با من ماندن ،
خطر کردن است ..
کار تو درست بود !!

چقدر من فیلم آن شرلی رو دوست داشتم

وشعری که توی اون خونده میشد:

آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت،

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؛

با من بگو از لحظه لحظه مبهم کودکی ات، از تنهایی معصومانه دستهایت؛

آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار غریبانه زندگی ات

حقیقت رویایی دریاچه نقره ای نهفته است؟

آنه اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ؛

واینک، آنه، شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.در انتظار تو!!!!!!!!!!!!!! 

ای جنگل شکوفه های هزار رنگ                                ای همه رنگها از تو بی رنگ

               

             

آزارم می دهی ... به عمد ...
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
 
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.
 
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
انتظار بی مفهوم است .
نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
فقط صدای چلک چلک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...
 
 
باورم نمی شود.
دیگر حتی خوابت را هم نمی بینم. می ترسم. می ترسم عادت کنم به درد نبودنت ...
 

تولدم مبارک

 
                            
نمی دانم که بی تو چیستم منUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
اگر روزی نباشی کیستم من
 
 
چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
 مرا از یاد برده ای ....
خوب  من ٬چشم در راهت هستم
تورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟
نمی دانم ٬ نمی دانم بهانه ات چیست!
فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...
فقط می دانم که دلم بی قرار توست.
می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم...
می دانم که با تمام نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت ..
می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .
نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.
 با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !
هنوز دلم برایت تنگ می شود
 هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...
راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده ....
باز هم بی قرارت می شوم ...
هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .
هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...
هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...
باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...
آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند.
آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...

امروز همه تولدم رو تبریک گفتند بجز تو

کاش...........