یهو دلم گرفت.بدجور پیله کردم به این آهنگ کوه علی لهراسبی. نمیدونم چرا ولی یهو دلم خیلی خواستتش. گیر دادم که حتما بگردم پیداش کنم. گشتم و پیداش کردم. بمحض اینکه دانلودش تموم شد و شروع کرد به خودندن منم اشکام جاری شد به پهنای صورتم. نمیدونم چرا ولی انگار نتظر بودم بخونه تا من ببارم. مثل ابر بهاری. ببارم و سبک شم.نمیدونم دلم برای خودم تنگ شده، برای تو یا برای اون. دلم خواست پاشم جانماز و بردارم و بشینم به راز و نیاز و دردو دل با تو، با اون یا حتی گپی با خودم. حیف که چادرنمازی تو خونمون پیدا نمیشه. حیف که مسلمونیتم رو خیلی وقته پشت در خونه امون جا گذاشتم.باریدم و الان سبک ِ سبکم. این سری حرکات عجیب و غریب و دلتنگی یه دفعه ایم حسابی دخترم، نفسم و همسرم رو گیج میکنه. حتما تو دلشون میگن این بابا پاک زده به سرش. یه معذرت خواهی به یکی بدهکارم. تو دلم مونده بود و با شنیدن صدای لهراسبی یاد اون افتادم. یکی که عکسش رو پاره پاره کردم. حرصم گرفته بود ازش یه روزی و خواستم هیچوقت جلو روم نباشه. خواستم حقش رو کف دستش بذارم، خواستم باهاش اتمام حجت کنم. خواستم بهش بگم برام هیچی نیستی، قبولت ندارم و نمیخوام باهام باشی. ولی بگید مگه میشه؟ دخترک گاهی میزنه به سرش. مگه میشه آدم کسی رو که همه هستیشه فراموش کنه و نفی اش کنه؟ مگه میشه پدر، همه وجود آدمی رو نفی کرد؟ آره، خواستم بگم بابایی نیستی ، نباش ولی حضور روحانیتم قبول ندارم ولی غلط کردم بابایی، همه دنیای من بودی و هستی.خیلی خواستم بگم نیستی و اعتنایی بهت نمیکنم ولی نشد. دیدی عد اینهمه مدت هنوز نتونستم کنارت بذارم. هروقت کمک خواستم صدات زدم.اصلا من عشقی و دیوانه ام.بابابیی، غلط زیادی کردم.ببخشم.بچگی کردم. ولی آخه حق بده بهم. خیلی زمانها بچه به پدر، سایه بالا سرش احتیاج داره. بابایی به خدا 28 سالمه ولی هنوزم گاهی احساس بچه بودن میکنم و دلم برا شنیدن یه کلمه تنگه، که صدام کنی. آخه بی وجدان، من که هیچوقت صداتو نشنیدم.باید بفهمی که چقدر عقده دلتنگی دارم .چقدر سخته برام...الان میدونی دلم چی میخواد؟ یه قبر گیر بیارم و بشینم کنارش و فکر کنم قبر خودته، حسابی باهاش درد و دل کنم و فکر کنم تویی. تویی که هر وقت کم آوردم اومدم سراغت. بله، میدونم دختر ناخلفی بودم و هستم برات.به قول این بچه مثبتا و خرافاتی های که حتما اون دنیا آبروت رو پیش دوستات بردم و همه میگن واه واه این دختره بی حیا دختر ته تغاری توئه؟ وای به حالت.... اینو مامان همیشه میگه. میدونی که؟یادم رفت. به قولی خودت روحی و حتما همه لحظاتی که بحث و دعوا سر این مسائل میشه هستی و حتما تو هم پیش خودت نظراتی ارائه میدی.
بابایی دلم یه گورستان سرد و تاریک میخواد.که تنهایی بشینم باهات درد و دل کنم. من بگم و تو فقط گوش کنی.ساکت و آروم مثل همیشه. مثل همه وقتهایی که داد زدم سرت، سرکوفتت زدم، دعوات کردم و گاهی هم التماست که یه بار بابایی، فقط یه بار بیا تو خوابم ببینم اصلا چه شکلی هستی. قیافه ات برام آشناس یا نه. ولی خود نامردت یه بارم نیومدی. و من 28 ساله در حسرت یه بار دیدن تو میسوزم. بابایی، به خدا میسوزم.واااای بابایی دلم واسه این کلمه تنگه. بابایی، بابایی، بابایی....
میخوام هزاران بار تکرارش کنم و مشقش کنم. شاید یه کلمه آشنا واسم شه و باهاش غریبی نکنم. غریبه ای برام هنوز....مادر ِ یه بچه ام و هنووووز هوای بچگی تو سرمه.هنوز میخوام بگم بابا، هنوز دنبال یکی به اسم پدر میگردم. غافل از اینکه مگه میشه مرده رو زنده کرد؟آهان، راستی امروز پنج شنبه است. پس بگوووو فیلم یاد هندستون کرده.میگن غروب پنج شنبه آدم یاد مرده هاش میافته. منم یاد تو افتادم. تویی که هیچوقت نبودی و نیستی. تویی که هیچ خاطره زنده و مرده ای ازت ندارم.خوبه بقیه گاهگاهی بهت سر میزنند و یه فاتحه ای برات میخونن. راستش از وقتی برگشتم ایران، همش خواستم بیام دیدنت. یه بارم اومدم یادت هست؟ دیدیم نه؟ خوب بودم؟ تازه یه فاتحه هم برات خوندم، با اینکه خودم هیچ اعتقادی بهش نداشتم ولی فقط واسه خاطر تو خوندمش. گفتم یه وقت دلت نگیره که ته تغاریت تا اینجا اومده و نخواست یه بسم الله هم بگه. امشب بازم دلم خواست بیام دیدنت ولی چه کنم راهم دوره. بذارم اومدم شمال حتما یه سر میام پیشت. اصلا شایدم موقع تحویل سال نو خواستم کنارت باشم. باید روش فکر کنم.جرقه خوبی بود که به ذهنم خورد. آره، میام سال رو برای اولین بار باهم نو کنیم. ببینم یه سال رو در کنار تو و همراه با مهر تو شروع کردن چه حالی میده.شایدم آبی آوردم و قبرت رو شستم و حسابی خونه تنگ و تاریکت رو نونوار کردم. یه شمع شکل قلبم بگیرم، به نشونه پیوند و عشق و علاقه ای که بنمون بوجود اومده..
. راستی بابایی، الان آشتیم با هم ؟