چیزی تا پایان سال وشروع سال جدید نمونده ولی گویا من و خونواده ام قصد نداریم سال نو کنیم.نه لباس نویی خدیدیم و نه اصلا حال فکر کردن درباره این چیرها رو داریم. خود من حتی یه بارم نرفتم سری به بوتیک های لباس بزنم.به قول یکی از همکارا، ولمون کن بابا..... پاس بانک گفتیم که بریم خرید هدیه تولد شوهر یکیشون و منم یه سری وسایل بخرم.ولی قصه پاس بانک مادوتا شد قضیه به مکتب رفتن حسنی.ساعت ۱۲ راه افتادیم که بریم مرکز شهر. ازقضا همه جا بسته بود. ما هم واسه اینکه کم نیاریم و بگیم زکیییی رفتیم ستنی لیوانی زدیم تو رگ. چیه بابا. امروزهوا حسابی دم کرده بود و حسابی هم خاک هوا کرده بود.آخرش هم کلی گشتیمو یه پاساژ پیدا کردیم که باز بود و رفتیم کرم خریدیم که لااقل دست خالی برنگشته باشیم.الکی الکی یه ساعت مفتمون از دستمون در رفت...
کلی کارای عقب مونده دارم که باید انجام بدم. منتهی همشون منوط ه اینه که برم یه سری چیزا رو از مرکز شهر بخرم. منم که فعلا حال ندارم برم خرید.پلیز یکی بیاد منو مجبور کنه ببره خرید!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط دخترک
|