*من موندم که چطور همیشه که خونه تمیز و مثل دسته گله هیچکی نمیبینه و حرفی نمیزنه و تشکری نمیکنه، اونوقت اگه فقط یه روز خونه مرتب نشده باشه و اسباب بازیها تو اتاق پخش باشه سریع تذکر میدی و ایراد میگیری.... امروز از صبح مشغول تمیزکاری و نظافت سل دُ بن و کوییزین و شامبق بودم و اینقدر حواسم گرم کاری بود که دونه های عرقی رو که از سر و صورت و دستهام میچکید رو بی خیال بودم... حالا کمک نمی کنی هیچ لااقل زخم زبون نزن و هی منو با بقیه مقایسه نکن... نمی دونی چقدر بدم میاد از اینکه منو با فلانی مقایسه کنند... من خودمم و برای خودم زندگی میکنم... با هیچ کس دیگه هم هیچ کاری ندارم.... هر کی میتونه هر جور دلش میخواد زندگی کنه و بگرده... به من هیچ ربطی نداره... کُمپخی؟
* آخ که چقدر حرص میخورم وقتی میبینم که یه عده آدمهای ساده و تحصیل کرده ای مثل پدر من رو شستشوی مغزی دادن و فرستادنشون زیر گلوله و از هستی ساقط کردند و عمری امثال من رو از محبت پدرانه محروم کردند، اونوقت کار به بچه های خودشون میرسه و پای زندگیشون در میونه حاضرن حتی اسلام رو زیر پا بذارن که فرزندانشون به بهترین ها برسند.... چطور اون موقع فرمان جهاد میدادید و ملت رو خفه میکردید و حالا خوش خوشکانتونه؟ تا دنیا دنیاست نفرین من یکی به راهتونه...
*یکی بیاد به من یاد بده چطور دخمل طلام رو پابند کنم موقع غذا خوردن... بیچارم کرده... هر موقع میخوام بهش غذا بدم باید دنبالش از اینور تا انور خونه بدوئم... هرچند برام بد نیست... یه ورزشی هم کردم ولی نمیشه همیشه ادامه داد... تو مهمونی دیروز هم همین برنامه رو داشتم و نه گذاشت من چیزی بخورم و نه خودش حتی یه قاشق غذا خورد... بیچاره اونهایی که سه چهار تا بچه قد و نیم قد دارند چیکار میکنند؟ به نوبت دنبال بچه هاشون میدوئن؟
* باز هم ترید روی افکارم سایه افکنده...چه گرفتاری شدم من... ای خدااااااااااااااااااااااا.....
* وای وای دیروز یه دوچرخه دیدم، طرف دراز کشیده بود دوچرخه سواری میکرد... نمیدونم مشکل کمر چیزی داشت یا کلا مدل دوچرخه همین بود...و من یکی که تا حالا ندیده بودم.... حساب کن به پشت دراز بکشی و دوچرخه سواری کنی.... خیلی سخته نه؟ جالب اینه که طرف پیر هم بود!!!
*شده یه وقتهایی بدون پیش زمینه قبلی و بدون هیچ دلیلی یه دفعه بپری به بقیه؟ نمی دونم چرا اینهمه تکانشی عمل میکنم ... کاش یه خورده کنترل کنم اولا این اعصاب رو، دوما این رفتار رو...
*دیدن آدمهایی که به موفقیت دست پیدا کردند ، کمی اندوهگینم میکنه... انگار بهم یادآوری میکنه که هنوز هیچی نشدم و نه به بار دانشم افزوده شده و نه بار تجربه ای ذخیره کردم... این رضایت از خود آخه کی میخواد بیاد سراغ من یکی؟ همیشه ناراضی ام از وضعیتی که دارم... چرا با اینکه دلم میخواد به قله های ترقی برسم هنوز تو کوهپایه دارم درجا میزنم؟(آدم یاد سریال چارخونه میافته و بازی بسیار لوس بهنوش بختیاری). کاش یه روزی برسه باشم رو اون قله هه و داد بزنم که من رسیدم به اون چیزی که می خواستم.... یعنی میشه؟
* دیشب سینه دیمانش اسپایدر من رو نوشن میداد و تِ اِف دو هم هری پاتر... منتها چون از اول داشتیم اسپایدر من رو نگاه میکردیم بی خیال هری پاتر شدم ولی خیلی دلم میخواست میدیدمش... کاشکی فیلم سینمایی ها هم تکرار داشت برای روز بعدش...
* پریشب ساعت رسمی عقب کشیده شد برای یک ساعت... منم که طبق معمول دیر خبردار شدم... ولی نمی دونم چه فلسفه ای تو این عقب و جلو کشیدن ساعت وجود داره... خیلی دلم میخواد بدونم... به قول اکثر آدمهایی که تو یاهو قپونس نوشته بودند :
pour nous faire chier la vie