les français: portrait-robot

جمعیت فرانسوی ها نزدیک به ۶۰ میلیون نفر میباشد. حدود ۱۱.۵ درصد از جمعیت اتحادیه اروپا رو شامل میشند.

رشد فرانسوی ها: در سال ۱۹۳۹  میانگین قد مردان ۱.۶۶ متر بود، در حالی بعد از ۶۰ سال ، اونها تونستند ۸ سانتی متر افزایش قد داشته باشند.اکنون میانگین رشد مردان ۱.۷۴متر و زنان فرانسوی ۱.۶  متر میباشد.متخصصان فکر میکنند که دوچرخه سوری در ابتدای قرن ، و بعد از اون زیاد شدن  میانگین رفت و آمد ، این افزایش قد رو توجیه میکنه: جوانان به کشورهای دورتری برای ازدواج رفتند یا کم شدن ازدواج های همخون*. مینگین وزن فرانسوی ها برای مردان ۷۲.۲ کیلو و برای زنان ۶۰.۶ کیلو تخمین زده شده.

۳۱ درصد فرانسوی ها چشمانی آبی،۱۴ درصد چشمان خاکستری و ۵۵ درصد چشمانی تیره یا مشکی دارند. رنگ موی بلوند در حال کاهش و  رنگ موی قرمز در حال انقراض میباشند(۳/.).

امید به زندگی افزایش پیدا کرده: ۷۲ سال برای مردان و ۸۰ سال برای زنان متوسط سن امید به زندگی هست. (در سال ۱۹۰۰،۴۵ سال برای مردان و ۴۸ برای زنان بود). مصرف الکل و دخانیات میتونه این اختلاف سن بین مردان و زنان رو توضیح بده ولی فاصله کاهش یافته زیرا عادت به مصرف الکل نزد زنان افزایش پیدا کرده.

فکر میکنم معنی اش همین باشه ولی مطمئن نیستم.:consanguin*

پ.ن: البته ترجمه متن دستیه و امکان داره یه جاهایی رو دقیق ترجمه نکرده باشم.

 

faites des beaux rêves

هر از چند گاهی خوابی میبینم تقریبا تکراری. خواب کوچه ای که همیشه آشنا خواهد بود و مردمانی که هرچند دوست داشتنی نبودند اما خاطره های زیادی ازشون دارم.اکثرا هم دعوا به راه هست و همیشه هم یه چهره فوق العاده آشنا در میان تمام چهره ها خودنمایی میکنه. عمر بودنش اگرچه خیلی کوتاه بود ولی همون چند صباح هم دنیایی خاطره در خودش داشت.حالا وسط این نزاع و درگیری نمی دونم او چه نقشی داشت. نه به گمونم دعوا اصلی بر سر او بود.دلیل این دعوا رو تو هیچ کدوم از این خوابها ندیدم. نمی دونم دلم برا کوچه تنگ شده یا برا آدمهای نامهربونش. ولی تکرار همیشگی این خواب باید حتما معنایی داشته باشه.  به تعبیر خواب اعتقاد چندانی ندارم ولی کم کم داره ترس برم میداره از این خواب.

یادش بخیر، یادمه یه چند سالی هم خواب ندیده بودم،چقدر دلم می خواست خواب ببینم. شده بود شبها قبل از بستن چشمهام و لم شدن رو تشک، آرزوی دیدن خوابی رو میکردم.

پیام بازرگانی: دختر کوچولوی مریضم اومده بغل میکنه و دستهاش رو میندازه دور گردنم. قسم میخورم که حاضر نیستم این لحظه رو با هیچ لحظه دیگه ای تو دنیا عوض کنم.

دیشب داشتم مطلبی رو در مورد فرانسوی ها میخوندم و به فکر رسید که اینجا بذارمش. فعلا که دچار ذیق( درسته دیگه؟) وقت هستم ولی فکر کنم تو پست بعدی حتما میذارمش.

Nuit après la Révolution

این ویدئو رو چند روز قبل تو بالاترین دیدم. گفتم بد نباشه بقیه هم ببینند.

یه چیزی که بهش واقعا ایمان آوردم اینه که نه اون حکومت قبلی به خاطر مردم و برای مردم کاری انجام داد و نه این حکومت. و بیشتر به عقیده خودم پایدار شدم که ایرانی جماعت هیچ وقت به راه راست هدایت نخواهد شدو همیشه و در همه دوران کسی هست که بتش کنند و به دست پاش بیافتندو کشته ها براش بدند و هر خصوصیت این ملت از بین بره، این خصوصیتشون از بین نمیره: بزرگ کردن آدمها. خدا کردن فردی که هیچ فرقی بقیه نداره. اطاعت کوکورانه و بدون فکر از دستورات اون. چقدر حیفه. کاش اینقدری که این اروپایی ها تونستند این دوران رو طی کنند و به اینجا برسند، ما هم بتونیم دست کم نصف اون راه رو بیایم. ولی میدونم به عمر ماها که قد نمیده. دیروز  شاه رو خدا کرده بودیم و دست بوسی میکردیم و امروز ِ روز داریم همینکار رو با پادشاهان(شما عبارت بهتری سراغ دارید؟) عصر خودمون میکنیم. بوسیدن دست از پشت پارچه چه فرقی با بوسیدن بدون پوشش داره؟

اون دولت فقط به فکر خداشون بودند و این دولت نیز. این وسط ما ملت بیچاره ایم که شدیم بازیچه دست اونها. صداهامون در همه این زمانها در گلو خفه شد. اگر هم صدایی برخاست به ناحق خفه اش کردند. حتی بودند آدمهایی که در هر دو حکومت بدبخت بودند و هماره در زندانها زیستند. بیچاره ترین و احمق ترین ملت به نظر من ملتی هست که اینجوری ملعبه دست دولتمردانش بشه.

venez en couple

تا حالا به صورت کوپل یا زوج کلاس رفته اید؟ دیدید چقدر خوش میگذره. این بار دومیه که با حاج آقامون کلاس میرم. سری اول وقتی ایران بودیم و دانشگاه تربیت مدرس کلاس زبان قرانسه گذاشته بود و ما هم آویزون آقا شدیم که الا و بلا منم باید بیام. خلاصه اش اینکه منم همراشون رفتم و اتفاقا اونجا پر کوپلهایی بود که اومده بودند فرانسه یاد بگیرند. نمی دونید چه حال و هوایی داشت کلاسمون. یه خانم معلمی داشتیم به اسم خانم شریف که خیلی مهربون بود(انگار دارم انشا کلاس اولمو مینویسم ). کلی با بچه های کلاس خندیدیم و وقت گذروندیم و تا اندازه ای هم زبان یاد گرفتیم. ولی هیچ کلاسی مثل اون برام جالب و شیرین نبود. یاد همه زوجین اون کلاس بخیر.خب البته و صد البته که الان همشون فرانسه هستند و هر خونواده ای تو شهری که انتخاب کرده زندگی میکنه.آهااااااااان بعد از مدتی یه خانم فرانسوی اومده بود به اسم ویولت. اینقدر این بشر باحال بود که حد و اندازه نداره. فارسی صحبت میکرد فقط باید می اومدید و می دیدید. مدام هم تکیه کلامش این بود: قاطی پاتتتتتی شد. هر وقت اینو میگفت کل کلاس منفجر میشد. خلاصه که یادش بخیر. عجب دورانی داشتیم.

و اما این کلاس. وِرونیک یا به قول خودشون وقونیک اسم خانومی هست که به عبارتی بهمون درس میده. دو سال پیش که بودم تو کلاسش همین ها رو درس میداد و امسال هم همین. از تکراری بودن مطالب حوصله حاج آقامونم دیگه کم کم سر رفت. اینقدر هم بگو بخند داره تو کلاس که نگو . امروز که دیگه اصلا زده بود به سیم آخر. هی ادا در میاورد. تو دلم گفتم معلم های ایرانی بیان ببینن کف میکنند و باید یکی بیاد از کف درشون بیاره و بشورتشون. داشت اختلاف بین انواع cu رو توضیح میداد که کی و کجا کو تلفظ میشه و کجا سو یا çu. خلاصه اینکه رفت مثال بزنه واسه کا و کو. برگشت گفت ک مثل کاکا. اینو میگی من یی که داشتم میمردم از خنده. فابریسیو رو کرد بهش و گفت مثال بهتر از این نبود؟ البته اونهایی که میدونن کاکا چیه به بغل دستی هاشون بگن. ادب حکم میکنه که من حرفی نزنم. البته خدا رحم کرد و من مرض خنده ام کار نکرد والا باید تا دو ساعت بعدش میخندیدم و زود آروم شدم.

خوبی اینجور کلاس ها اینه که هروقت میخوای تست بزنی میتونی از رو ورقه همسرجانت نگاه کنی و تازه ورونیک هم چون عاشق زوج اومدن ماست چیزی نمیگه. علاوه بر این وقتی هم که مرضت گل میکنه میتونی با نوک خودکار یه چند تا نوک به همسر گلت بزنی.حالا بقیه ژست ها بمونه...

همه اینها به کنار وقتی بحث در میگیره بین جامعه زنان و مردان با اینکه کمتر از اونهاییم ولی همیشه این خانوم هان که تو کلاس برنده اند. کی میتونه از پس زبون ماها بربیاد؟

پ.ن: نه بابا. میبینم که بلاگفا هم کم کم داره راه میافته.یعنی میشه امیدوار بود که بدون کپی کردن مطالب پست میشه و یه دفعه نمی پره؟ داشتیم کم کم نا امید میشدیم.

پ.ن:چقدر هوا سرد شده. امروز صبح که رفتم بیرون کل سبزه های و زمین یخ بسته بود. متنفرم از زمستون. البته غیر از بارش برف.یعنی میشه امسال هم برف بیاد تا زانو؟ نه تا کمر. یادش بخیر دو سال پیش عجب برفی اومده بود. فیلم توپی از اون زمستون داریم. یاد نی نی بخیر که حالا خانومی شده واسه خودش:  je t'aime, talajoon, ma cherie d'amour

گِله

خوبه آهنگ رو گوش کنید. منو که خیلی تو حس برد:

گله

كنار قطره ي اشكم، هزار خاطره دفنه

اين قدر خاطره داريم كه گويی قد يك قرنه

گلو مي سوزه از عشقت، عشقي كه مثل زهره
ولي بي عشق تو هر دم، خنده با لبهاي من قهره

درسته با مني اما، به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم، نمي گي آه دوسِت دارم

اگه گفتي دوست دارم، فقط بازي لبهات بود
وگرنه رنگ خودخواهي، نشسته توي چشمات بود

هرچي عشقه توي دنيا، من مي خواستم مال ما شه
اما تو هيچ وقت نذاشتي، بينمون غصه نباشه

فكر مي كردم با يه بوسه، با تو همخونه مي مونم
نمي دونستم نمي شه، آخه بي تو نمي تونم


گله مي كنم من از تو،از تو كه اين همه بي رحمي
هزار بار مردم از عشقت، تو كه هيچ وقت نمي فهمي

چشام همزاد اشك و خون، دلم همسايه ي آهه
زمونه گرگ و عشق تو، شبيه مكر روباهه

شدم چوپان ساده لوح، كنار گله احساس
چه رسمي داره اين گله، سر چنگال گرگ دعواست

تو اين قدر خواستني هستي، كه اين گله نمي فهمه
اگه لبخند به لب داري، دلت از سنگ و بي رحمه

ببخش خوبم اگه اين عشق، حيله تو رو رو كرد
نفرين به دل ساده، كه به چنگال تو خو كرد

هرچي عشقه توي دنيا، من مي خواستم مال ما شه
اما تو هيچ وقت نذاشتي ،بينمون غصه نباشه

فكر مي كردم با يه بوسه، با تو همخونه مي مونم
نمي دونستم نم يشه، آخه بي تو نمي تونم


 

راه حل پیدا میکنییییییییییییییییییییییییییییییییم!!!!!!

براستی چرا ما ایرانی ها اینقدر عقده ای و کینه ای هستیم؟ نگین نیستیم که باورم نمیشه.

نمونه اش ؟ خب همین قضیه استقلال تهران و فیروز کریمی و استقلال اهواز. چطور این استقلال اهوازی ها پاشون رو کردن تو یه کفش که الا و بلا این بشر باید اینجا بمونه و نباید بره تهران. حالا اینهاش به کتار فکر کنم اصل قضیه از جای دیگه آب میخوره. طبق شنیده ها فیروز کریمی قبل از صحبت با باشگاه استقلا تهران با شهرستانی ها هماهنگ نکرده بود از قبل و حالا باید تقاص پس بده. تازه شنیده ها حاکی از اینم هست که شاید حتی نذارن استقلال اهواز هم مربیگری کنه. یه چیز جالب و خنده دار دیگه هم اینکه که مسئولین گفتند که اگه بهانه اش فقط اینه که نمی تونه از تهران دل بکنه ما تیم رو میاریم تهران  تا تمریناتشون رو انجام بدن. خنده دار نیست؟ این تیم محبوب ما هم که گند زد به همه چی و رفت. خدایی استقلال چی بود و این چند وقته چی شد. خدا بگم حجازی رو چیکار نکنه. آدم اینقدر سیب زمینی تو عمر ندیده بودم. دریغ از یه رگ تو وجود این آدم. اصلا به درد مربیگری نمیخوره.گلاب به روشون کرد باشگاه و رفت بابا. حالا هر کی بازیکن خوبی بود دلیل نمیشه که حتما مربی خوبی از آب در بیاد. این فیروز کریمی هم که همکار ماست نمی تونیم چیزی بهش بگیم، به قول میثاقیان خُداااایییش مربی خوبیه و به نظر کارشناس بزرگ فوتبال ایران(آقامونو میگم) بهترین مربی ایرانی است بی برو برگرد. هم سواد درست حسابی داره و هم فوت و فن مربی گری دستشه. میدونه چیکار کنه تا بازیکن که رفت تو زمین مثل آدم بازی کنه، سوسول بازی در نیاره و زمین فوتبال رو با خونه خالش اشتباه نگیره.

چیه، تعجب داره؟ خب به قول فرانوسی ها من فَن دُ فوتبالم.

اُه اُه به سلامتی و میمنت میبینیم که دیگه مجلس این حق قطعی رو به آقایون کمی تا قسمتی محترم داد که بدون اجازه همسر میتونن همسر دوم اختیار کننند. بابا مبارکه.کلی به به و چه چه داره این مجلس محترم اسلامی ما. آقا اینجوری نمیشه.خانم های محترم یه هماهنگی لازمه و یه سری جلسات فوری.الان وقت ندارم ولی بعدا حتما یه پست مفصل در این زمینه خواهم نوشت. فقط میخوام ببینم کی جرات اینکارو این دور و برها داره. دستهاشو ببره بالا تا بعد عواقب عملش رو ببینه. ما هیچ شوخی پوخی با کسی نداریم، حتی شما دوست عزیز!!!!

و اماااااااااااا، تا حالا با یه همسایه زبون نفهم و گیج و بی شعور روبرو شدید؟ نه؟ خب ، من مواجه شدم. یه زوج هندی هستند که همسایه بغلی ما حساب میشند. یعنی من بگم دیگه ذله شدم از دست اینها شما باورتون نمیشه.دیوانه کردند این یه قسمت ساختمون رو. اون از صبحشون و اینم از شبشون. دیوار های ساختمون های اینجا معمولا خیلی نازکه و هر عمل مشروع و نامشروعی که در خانه ها اتفاق بیافته بقیه به طور مستقیم خبردار میشن. حالا قضیه از چه قراره؟

اینها صبح که میخوان خیر سرشون برن سر کارشون و دانشگاه این کتری لامصب آب رو میذارن رو پلاک تا جوش بیاد. تا اینجاش همه چی مرتب و هیچی هم شاکی نیست. ولی خدا به دادمون برسه وقتی کتری جوش بیاد. آقا این سوت میکشه تا دو ساعت. باورتون میشه؟ حساب کنید بنده در خواب ناز هستم ساعت مثلا ۶ یا ۷ صبح بعد این صدای جیغ کتری رو میشنوم تا ساعت ۸.۳۰ و ۹ صبح. به جون عمم دارم راستشو میگم. یعنی من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین. آخه میخوام بدونم اینها از کدوم دهات هند بلند شدن اومدن اینجا؟ چرا این کتری مادر مرده رو از روپلاک ور نمیدارن تا همسایه ها هم یه نفس راحت بکشن؟ فرضم که قوری رو گذاشتن رو کتری تا دم بکشه، خب چرا لااقل سر کتری رو ور نمیدارن که این اینجوری تو مغز ما سوت نکشه؟ دیوانه شدیم بابا. از وقتی اومدن همیشه همین بساطه.

چرا نمیرم بگم؟ خب بیکارم؟ اینهمه فرانسوی زبون دراز اینجان. درسته آدم رو قورت میدن. خب برن بگن. من چرا خودمو خراب کنم. تازه سلام علیکم داریم. حالا جالبش اینجاست که اینها جفتشون دارن پست دُک میخونن. اونوقت اینه فرهنگشون. یا دست کم فرهنگ همسایه داریشون. وافعا جای تاسف داره.جالبتر از همه اینه که حتی پس از خاموش کردن ، تا یه مدتی هنوز این صدای سوت تو گوش ما میمونه.

حالا البته من دیروز یه طرحی پیشنهاد دادم که اگه مقبول همسایه ها بیافته یه حال اساسی از اینها گرفته میشه. یه خورده به جک میزنه ولی خب حتما ۱۰۰ ٪ جواب میده. مطمئنم.

طرح پیشنهادی: ما بیایم ببینیم اینها کی ساعت خوابشونه، خب؟ قشنگ که اومد دستمون ، وقتی خوابیدن همگی کتری هامونو روشن کنیم و بذاریم یه دوساعتی سوت بکشه یعنی ۱۲ تا اپخت داریم اینجا که یکیش مال اینهاست دیگه. اگه ۱۱ تاییمون همه با هم اینکار رو بکنیم میدونین چه قیامتی میشه؟ باور کنید دیگه عمرا صدای این سوت رو از خونه اونها بشنویم. طرحم جالبه نه؟

tu sais à quoi je pense?

آقا روز از نو و روزی از نو. به نظر من انسانها از نظر درجه آدمیّت سه دسته دارند که البته هر کدوم برا خودشون زیر شاخه هایی دارند که دیگه نام نمیبرم. و اما این سه دسته:

۱) دسته اول آدمهایی هستند که بعد از کلا آدمند، یعنی همیشه با حساب و کتاب کارهاشون رو پیش میبرند و همیشه برای دیگران الگو هستند.معمولا کم خطا میکنند و اگرم خطایی ازشون سر زد، سریع جمع و جورش میکنند.

۲) دسته دوم اونهایی اند که اینطور نیست که مدام درست و تمیز به امورات بپردازند ولی با کمی برنامه ریزی و تمرکز واقعا میشه بهشون امیدواری داشت که یه کاره ای بشند و آینده خوبی داشته باشند.

۳) و اما این دسته از همه مهمتر هست و یعنی اینها واقعا برای جامعه مثل یه سم حساب میشند و باید نسلشون رو ریشه کن کرد و اونم کسانی هستند که اصلا و ابدا و تحت هیچ شرایطی آدم بشو نیستند. همش دنبال خرابکاری اند و همیشه هم در حال تر زدن به دنیا و زندگیشونن. یعنی اگه شما خودتون رو بکشین این جماعت درست بشو نیستند که نیستند.حالا خودتون حساب کتاب کنید ببینین شما جزو کدوم دسته اید.

یعنی آدم خودش رو تا وسطهای هفته نگه داره و بعد یه دفعه بزنه و همه چی رو خراب کنه.برنامه بی برنامه. از ورزش و سالن هم که قربونش برم این هفته خبری نیست car حاج آقامون آزمایشگاه تا نصفه شب و از بس غریبیم کسی نیست طلاجونمو نگه داره که ما بریم یه صفایی به روحمون بدیم و بیایم. ای بابااااااااااااااااااااا، اون موقع که می خوای ورزش کنی هزار تا مشکل پیش میاد، ولی اگه حالشو نداشته باشی هاااااااااااااااا همینطور پشت سر هم موقعین برات میباره. فکر کنم تو میتینگ فردا حسابی گند بزنم برم. باز خوبه اوایل یه خورده از این کیتینگها میترسیدم و رعایت میکردم. حالا که اصلا عین خیالمم نیست که سه شنبه داره میاد و من هنوز تو خواب خوش خرگوشی ام( خرسی؟).آآآآی دوستان ورزشکار گروه لطفا بیاین منو جمع و جورم کنید. والا از دست میرم و همه زحمتهای این چند ماهه بر باد میره.

امروز رفتم از تو ایران سونگ واسه طلاخانوممون آهنگ های چرا رو گذاشتم. اینقده ذق زد که نگووو.قربونش برم هر وقت آهنگی میشنوه چه شاد باشه چه غمگین قر میاد و دل میبره از ما.تازه، جدیدا دو تا کلمه فرانسوی رو تلفظ میکنه: tien , quoi

tien البته معانی مختلفی داره منتها اینجا برای گرفتن استفاده میشه مثلا این کتاب رو بگیر. و quoi هم یعنی چی؟وقتی میبینم حرف میزنه هاااااااااا انگار دنیا رو بهم دادن. می دونم که توانایی همه بچه ها یکی نیست و نباید انتظار بیخود داشته باشم ازش ولی خیلی دوست دارم زود و زیاد حرف بزنه و کامل هم حرف بزنه.

je sais de quoi je parle

جمع و جور کردن و دسته بندی مطالب همیشه برام جالب بوده و هست ولی موندم چرا هرچی دسته بندی میکنم بازم کم میارم.... اصلا انگار تمومی نداره!

هزارتا صفحه رو باید پرینت بگیرم، یعنی الان چند ماهه ولی هم زورم میاد هم خسیسی ام که بخوام از پرینتر شیک خونه استفاده کنم، ترجیح میدم از پرینتر دانشکده استفاده بشه. راه حل خوبیه نه؟ حلال و حرومشم پای خودم...

هر وقت یکشنبه شب ها فیلم سینمایی توپ داره شبکه یک، کانال دو هم یه فیلم قدیمی از جنگ جهانی میذاره که من عاشقشونم... ای بخشکی شانس. حالا اگه من بخوام هر دو کانال رو با هم نگاه کنم باید چیکار کنم؟ آخ که من عاشق بازی کریستیانا ری اِلی* هستم. از طرفی هم بدجور وسوسه ام گرفته فیلم قلب مردان** رو ببینم. گفتم فیلم یادم اومد خیلی وقته ننشستم بعد از ظهرها سونوشت لیزا*** رو نگاه کنم....چقده حواس پرت بودم این چند وقته و خودم خبر نداشتم... فکر کنم تا ننویسم هیچی یادم نمیاد!!!

*: Cristiana Reali, voici quelques photos d'elle

**:Le coeur des hommes

***:le destin de Lisa

تو این وضعیت هوا و این سرما حتما لازمه که آدم با لباس گرم بره بیرون و حسابی هم خودش رو بپوشونه منتها یه سری آدم هااا!!!! مثل من هستند که دوست دارند با لباس گرذم برن بیرون هااااااااا ولی از ترس اینکه مبادا عریض نشون داده بشن مجبورن سردی هوا رو به جان بخرن ولی تریپشون بهم نریزه. آقا اینم بد دردیه واسه خودش. کاشکی همیشه تابستون باشه و هوا گرم( وای چه آرزوی بی خودی).

دو تا فنجون خیلی خوشگل با طرحهای مختلف البته خریدم اونم با قیمت گرون ولی نمی دونم چره هیچ کدومشون راضیم نمیکنن و دلم یه فنجون جدید میخواد. چه دل پر مرضی دارم من.حالا چرا دوتا؟ خب تو یکیشون چای میخورم تو اون یکی قهوه و کاپوچینو دیگه بابااااا، اینم سوال داره؟ اِاِ خب دوست ندارم تو یه فنجون هم قهوه بخورم هم چای. اصلا خوشم نمیاد . دوست دارم متفاوت باشن و صد البته که من تنوع رو دویست دارم.

ولی این رئیس جمهورمون اگه هیچکاری هم نکرده باشه هاااااااااا یه کار اساسی واسه کل ملت انجام داده. اگه گفتین چی؟ خب ، دست کم باعث شد ملت روزی هفته ای ماهی چند بار غش غش از ته اعماقشون بخندند. خدایی کم کاری نیست هاااااااااااا. کی رو میشناسین که بتونه اینجور خنده رو رو لب ها که چه عرض کنم، رو دلهای!!!! این جماعت مشکل پسند ایرانی بنشونه؟ من که هر دفعه دسته گل های جدیدش رو میبینم و میشنوم تا یه هفته شارژِ شارژم. البته  فراموش نکنید که این خنده تلخی است که از گریه هم غم انگیز تر است. جملات جدیدش رو که شنیدیدین؟؟؟؟

مصائب حضرت رقی (س)!!!

دیشب وقتی از کلاس برمیگشتم تمام مدت تو راه یه احساس شادمانی خاصی بهم دست داده بود...شور زندگی انگار دوباره تو  رگهای من جریان پیدا کرده بود... می دونستم بخاطر چیه... همیشه معتقد بودم که من برای خانه داری ساخته نشدم، کار بیرون از خونه بیشتر راضی ام میکنه... انگار دوباره جوون شدم، دوباره حس دوران دانشجویی بهم دست داد، کاش تکرار بشه این حس، اینقدر شیرین بود که هنوزم یادآوریش خوش آینده برام...احساس مفید بودن و به دردی خودن خیلی راضی ام میکنه، حالا نه اینکه وقتی تو خونه باشم از این حسها ندارم هااااااااااا، نه، بحث این حرفها نیست... مساله سر اینه که اصلا از کار خونه خوشم نمیاد و دوست ندارم اینجوری زندگیم جلو بره، با حرفه مقدس خونه داری که به قول دوستان خیلی هم شغل سختیه و طاقت فرسا.... خدایی کدوم مردی میتونه یه صبح تا شب تو خونه بشینه و به عملیاتهای مقدس ظرفشویی و لباسشویی و نظافت مشغول بشه؟ شما اگه میشناسین معرفی کنید تا من یه مدایون طلا بندازم گردنش...تازه اگر هم پیدا بشه شب هم همسر عزیزش اومد خونه تمام غرهای عالم رو بارش میکنه، همینطور نیست؟

حالا نیست من خیلی زود خودمونی میشم و دختر خاله!!!!!!! جیک ثانیه با پخوف رفیق فابریک شدیم و از ممانعت به کلاس کارمون به جایی کشید که قرار شده برای سطح بالاتر یه کلاس جداگانه بذاره...

پیام بازرگانی: عزیزم خسته نباشی، حالت خوبه؟ روز خدا رو ازت گرفتند که تا ۴ صبح بیدار میشینی و از خوبت میزنی تا عکس اسکن کنی؟ یعنی اینقدر واجب بود؟ مهمتر از خواب شبت؟ جا داره یه ای ول اساسی بهت بگم

حالا البته بگذریم که چه بلایی سر لپتاپ آوردم که تا دو روز بنده خدا خفه بود و بالا نمیآورد.... ولی خدایی خیلی بچه تیزی ام ...فکر کنم کم پیدا بشه آدمی که بزنه سیستم رو بهم بریزه ... بعد با اینکه هیچ سر رشته ای از کامپیوتر و این جک و جونوراش نداره دوباره بزنه همه رو درست کنه و حتی بشه یه چیزی بهتر از روز اولش... یعنی زده بودم سری اول لت و پارش کرده بودم تا جایی که بیچاره حتی صفحه اول اکخن رو بالا نمیآورد... گمونم دل و رودش با این لوژیسیل جدیدی که وصل کرده بودم بهم ریخته بود... حالا جالب اینه که همون موقع مهلت آنتی ویروسش تموم شده بود و بینوا ویروسی هم شده بود... به قول مامان که عروس خله قشنگه بیه، آفله هم بزو(اگه متوجه نشدی هم زیاد مهم نیست)... خلاصه اینکه حسابش رو بکنید کار تا کجا بالا گرفته بود... منم نگو عین شیر رفتم تو مود روشن کردن سانز اِشِک  و آوردمش بالا و اون لعنتی رو حدف کردم و بقیه ماجرا....شب هم که عزیزتر از جانمون اومد و یه آنتی ویروس مشت روش نصب کرد تا دیگه فکر ویروسی شدن به سرش نزنه...

این بود داستان این هفته ما!!!

روزهای دور از خانه

خب من بالاخره با مشورتهایی که انجام دادم تصمیم خودم رو برای ادامه تحصیل گرفتم... دیگه میخوام بشینم شروع کنم.... هرچی تنبلی کردم تا حالا بسه، باید بجنبم، فقط امیدوارم اشنباه نکرده باشم و مسیر رو درست رفته باشم، تا ببینیم نتیجه چه خواهد شد...

دوباره دچار فراموشی در حافظه نزدیک شدم...باید مثل اینکه کار کنم روش... عجیبه که هر چند وقت به چند وقت من دچارش میشم و بعد هم به طور خودکار همه چی به حالت عادی برمیگرده...

یه مقدمه در مورد خودکاوی میخواستم بخونم... الان سه روزه بند کردم به همین صفحه اولش و اصلا دستم نمیچرخه که صفحه رو بزنم جلو.... نیست خیلی وقته کتابهای درسی نخوندم و اصلا لاشون رو باز نکردم حالا که بهشون رسیدم مغزم هنگ کرده... برای درک ساده یه جمله ساده تر دو سه روزی فکر کنم وقت لازمه....

کم کم دارم به نظریه فروید ایمان میارم.... هرچند اگه بخوایم منطقی باشیم این نظریه کاملا رد شده ولی من شدیداً دارم بهش ایمان پیدا میکنم.... من به گمونم تو همون مرحله دهانی اش موندم...

حساب ساعتها و روزها از دستم در رفته... گاهی یادم میره چه روزی از هفته هست و چه تاریخی رو پشت سر گذاشتم... مشکل کجاست؟

بعد از سالهای طولانی  دیروز بعدظهر دوسه تا چرت سبک زدم که البته اونم اگه دختر لادن و طلای خودم بیدارم نمیکردند فکر کنم تا شبش خواب بودم... عجیب چسبید این خواب... باورت میشه یادم نمیآد آخرین بار چه سالی بود که من بعدظهر خوابیدم...

حسابش رو بکن یه سینک پر از ظرف، یه اتاق نامرتب و  یه عالمه کار سرت ریخته باشه و تازه ظهرم باید بری پرفکتوق دنبال تیتر سجوقت، اونوقت با خیال راحت بشینی و واسه خودت پست بنویسی ... ولی چه کنم، خیلی وقته که ننوشتم و دلم هوای نوشتن کرده بود...

پ.ن: ۸ آبان سالروز تولد خونه ام تو این دنیای مجازی بود و من اون روز سراسر تو فکر این دنیای مجازی بودم و سرشار از این تفکر که چه کششی تو دل آدم ایجاد میکنه این دنیا و محیطش.... اعتیاد اونم از نوع اینترنتی اش (اونم تو زیر شاخه وبلاگ خونی اش )واقعااااا جای بحث داره... 

یک روز تعطیل

*من موندم که چطور همیشه که خونه تمیز و مثل دسته گله هیچکی نمیبینه و حرفی نمیزنه و تشکری نمیکنه، اونوقت اگه فقط یه روز خونه مرتب نشده باشه و اسباب بازیها تو اتاق پخش باشه سریع تذکر میدی و ایراد میگیری.... امروز از صبح مشغول تمیزکاری و نظافت سل دُ بن و کوییزین و شامبق  بودم و اینقدر حواسم گرم کاری بود که دونه های عرقی رو که از سر و صورت و دستهام میچکید رو بی خیال بودم... حالا کمک نمی کنی هیچ لااقل زخم زبون نزن و هی منو با بقیه مقایسه نکن... نمی دونی چقدر بدم میاد از اینکه منو با فلانی مقایسه کنند... من خودمم و برای خودم زندگی میکنم... با هیچ کس دیگه هم هیچ کاری ندارم.... هر کی میتونه هر جور دلش میخواد زندگی کنه و بگرده... به من هیچ ربطی نداره... کُمپخی؟

* آخ که چقدر حرص میخورم وقتی میبینم که یه عده آدمهای ساده و تحصیل کرده ای مثل پدر من رو شستشوی مغزی دادن و فرستادنشون زیر گلوله و از هستی ساقط کردند و عمری امثال من رو از محبت پدرانه محروم کردند، اونوقت کار به بچه های خودشون میرسه و پای زندگیشون در میونه حاضرن حتی اسلام رو زیر پا بذارن  که فرزندانشون به بهترین ها برسند.... چطور اون موقع فرمان جهاد میدادید و ملت رو خفه میکردید و حالا خوش خوشکانتونه؟ تا دنیا دنیاست نفرین من یکی به راهتونه...

*یکی بیاد به من یاد بده چطور دخمل طلام رو پابند کنم موقع غذا خوردن... بیچارم کرده... هر موقع میخوام بهش غذا بدم باید دنبالش از اینور تا انور خونه بدوئم... هرچند برام بد نیست... یه ورزشی هم کردم ولی نمیشه همیشه ادامه داد... تو مهمونی دیروز هم همین برنامه رو داشتم و نه گذاشت من چیزی بخورم و نه خودش حتی یه قاشق غذا خورد... بیچاره اونهایی که سه چهار تا بچه قد و نیم قد دارند چیکار میکنند؟ به نوبت دنبال بچه هاشون میدوئن؟

* باز هم ترید روی افکارم سایه افکنده...چه گرفتاری شدم من... ای خدااااااااااااااااااااااا.....

* وای وای دیروز یه دوچرخه دیدم، طرف دراز کشیده بود دوچرخه سواری میکرد... نمیدونم مشکل کمر چیزی داشت یا کلا مدل دوچرخه همین بود...و من یکی که تا حالا ندیده بودم.... حساب کن به پشت دراز بکشی و دوچرخه سواری کنی.... خیلی سخته نه؟ جالب اینه که طرف پیر هم بود!!!

*شده یه وقتهایی بدون پیش زمینه قبلی و بدون هیچ دلیلی یه دفعه بپری به بقیه؟ نمی دونم چرا اینهمه تکانشی عمل میکنم ... کاش یه خورده کنترل کنم اولا این اعصاب رو، دوما این رفتار رو...

*دیدن آدمهایی که به موفقیت دست پیدا کردند ، کمی اندوهگینم میکنه... انگار بهم یادآوری میکنه که هنوز هیچی نشدم و نه به بار دانشم افزوده شده و نه بار تجربه ای ذخیره کردم... این رضایت از خود آخه کی میخواد بیاد سراغ من یکی؟ همیشه ناراضی ام از وضعیتی که دارم... چرا با اینکه دلم میخواد به قله های ترقی برسم  هنوز تو کوهپایه دارم درجا میزنم؟(آدم یاد سریال چارخونه میافته و بازی بسیار لوس بهنوش بختیاری). کاش یه روزی برسه باشم رو اون قله هه و داد بزنم که من رسیدم به اون چیزی که می خواستم.... یعنی میشه؟

* دیشب سینه دیمانش اسپایدر من رو نوشن میداد و تِ اِف دو هم هری پاتر... منتها چون از اول داشتیم اسپایدر من رو نگاه میکردیم بی خیال هری پاتر شدم ولی خیلی دلم میخواست میدیدمش... کاشکی  فیلم سینمایی ها هم تکرار داشت برای روز بعدش...

* پریشب ساعت رسمی عقب کشیده شد برای یک ساعت... منم که طبق معمول دیر خبردار شدم... ولی نمی دونم چه فلسفه ای تو این عقب و جلو کشیدن ساعت وجود داره... خیلی دلم میخواد بدونم... به قول اکثر آدمهایی که تو یاهو قپونس نوشته بودند  :

pour nous faire chier la vie

tien, je me retrouve enfin

شده گاهی حتی نتونی از خجالت تو آینه هم به خودت یه نگاه بندازی؟

شده گاهی حتی نتونی با خودت راجع به اون موضوع صحبت کنی؟

چرا آخه؟ چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ تو که خودت رو میشناسی،چرا کاری رو انجام میدی که می دونی بعدش نمی تونی با خودت کنار بیای؟ هاااااااااااااااااااااااا؟ رو راست باش حداقل با خودت... بشین تمرکز کن، قشنگ قضیه رو باز کن، ببین چی به چی و کجای کاری تو... اونوقت نتیجه گیری کن و به سرانجامش برسون....دیگه اینهمه دست دست کردن داره آخه دختر؟

این بیسکوییت هم که شده آینه دق من، هی چشمک میزنه.... شیطونه میگه برم لقمه چپش کنم بره هااااااااااااااا....

قرار گذاشتم که غر نزنم ولی مگه میشه؟ پدر من یکی در اومد از دست این اپراتور... نه سینیال دَپِل میده، نه پخزنتاسیون دُ نومقو میده، نه هیچییی... حسابی از وقتی اینو گرفتم راه میرم رو اعصابم، فقط منتظرم ۲۶ اکتبر بیاد ببینم کاری که گفتن انجام میدن یا نه... اونوقت یه فکری براش میکنم و یه آش هم براشون میپزم....فقط گیر کار اینه که فکر کنم برای عوض کردنش باید دوباره از اول بگیریم تلفن رو... اینقدرم هم سایتشون مزخرف هست که اصلا نمیشه توش سوال پرسید و اگرم بپرسی هیچکی جوابت رو نمیده.... آآآآآآآآآآآآآآآآآه یادت بخیر تله ۲.... چه خوب بودی و قدرت رو ندونستم... سرویس کامل داشت چه جووووووووووورر. اینقدر حرص نمی خوردم من از دستش...

کشتم خودم رو با تصمیم هایی که قراره و بگیرم و بهشون عمل کنم... انگار تصمیم کبری رو دارم میگیرم... ماههاست دارم بهش فکر میکنم اونم نه درست و حسابی... پخش و پلا و بدون تمرکز...یه بار خواستم خودم بدون مشورت کاری رو انجام بدم هااااااااااااا، اینقدر دست دست میکنم تا نه حوصله اش رو دیگه داشته باشم و نه اینکه رغبتی برای انجام اون کار و نه دیگه وقتی براش مونده باشه.... بچه آدم اینقدر وابسته میشه تو کارهاش؟ باباجون بالاخره که باید یه جاهایی خودت باشی و کلاهت رو قاضی کنی که چی به دردت میخوره... احتمال موفقیتت تو کدوم بیشتره.... بجنب دیگههههههه

آخ که اگه الیزابت بتونه طلا جونم رو نگه داره واسه جمعه صبح تا من بتونم برم کلاس اکول، خیلی عالی میشه به خدااااااااااااااا... ای خدا جورش کن لطفااااااا

شونصد ساله که خدا تا فایل کتاب ریختم رو این که بخونمشون... هنوزم که هنوزه موندن که من کی برم بخونمشون... اینم از شاهکارهای من

آخیییی، بمیرم.... چند سالی بود که غر نزده بودم به جون آقامون و عقده داشتم،اومدم همه اش رو یه دفعه اینجا خالی کردم... الان سبکبال و سبک خاطر میشینم به کارهام میرسم، اونم با عشق....

داشت یادم میرفت... آهنگ جدید اندی به اسم فرودگاه رو حتما کوش کنید،عالیه...