عکس های تهران

            

گراند هتل(خيابان لاله زار) - سال 1310   ميدان شهياد (ميدان آزادي کنوني)در دست ساخت ۱۳۴۵

           

بانک شاهي(ميدان توپخانه) - سال 1310               کافه نادري در سال 1344

  

                  خيابان پهلوي ، سال 1315 – (خيابان ولي عصر)

   

                                           ميدان حسن آباد، سال 1300 

   

                                  سه راه امين حضور، سال 1310

    

                          ميدان فوزيه ، سال 1342 - (ميدان امام حسين)

تهران از روستايي کوچک تا شهري بزرگ

مطلبی رو در مورد تهران برام فرستاده بودند که به نظر خودم جالب اومد، چون واقعا تاریخچه تهران رو خیلی دوست داشتم بدونم، شاید برای شما نیز جالب باشه، به قول دوستی ،این تهرانی های سوسول!!! فکر میکنند چه خبره و چرا ادعاشون میشه... نمی دونند که از اول اونجا دهی بیش نبوده؟...

البته مطلبش خیلی زیاده ولی ارزش خوندن داره...

اگر تهران امروزي را ۵۳ تکه کنيم، يکي از تکه ها تهران عصر ناصري است که سلطان صاحبقران امر کرد آن را به اقتباس از پاريس هشت ضلعي بسازند و " دارالخلافه " بخوانند.
از اضلاع مورب اين هشت ضلعي که بگذريم، از شمال به خيابان انقلاب، از جنوب به خيابان شوش، از شرق به خيابان هفده شهريور و از غرب به خيابان کارگر محدود مي شد.

تهران از آغاز تا امروز - بخش اول

شهر پنج محله بزرگ به نام هاي دولت، سنگلج، محله بازار (غير از خود بازار)، عودلاجان و چالميدان داشت. که بهترين منبع براي شناختشان آماري مربوط به سال ۱۳۲۰ هجري قمري يعني هفت سال پس از مرگ ناصرالدين شاه و چهار سال پيش از مشروطيت است.

اين آمار در مدت سه سال (۱۳۲۰-۱۳۱۷ هجري قمري) به وسيله فردي به نام اخضر علي شاه جفت و جور شده و جمعيت تهران را حدود ۲۴۴ هزار نفر برآورد کرده است. البته اخضر علي شاه نفوس تهران را نشمرده بلکه تعداد خانه ها را ۲۷۰۵ باب ذکر کرده و پژوهشگران با توافق بر روي عدد ۱۶ نفر در هر خانه که براي خانه هاي بزرگ و پراتاق آن روزگار رقم معقولي به نظر مي رسد، عدد ۲۴۴ هزار را بدست آورده اند.

اکنون با کمک آمار اخضر علي شاه و نوشته هاي ديگر که خوشبختانه کم هم نيستند، مي توانيم حال و روز هر محله را مجسم کنيم. عودلاجان ديگر محله مرفه نشين نبود و طبقه ميانه حال شهري با خلق و خوي مذهبي در آن زندگي مي کردند؛ سفارتخانه هاي خارجي از بازار رفته بودند و سنگلج و چالميدان با همان اهالي دارا و ندار خود بزرگ تر شده بودند.

در اين ميان، بخت و اقبال به محله بزرگ و جديد دولت رو کرده بود. اين محله سرتاسر نوار شمالي شهر از شرق تا غرب را در برمي گرفت و محله دولتيان بود. ارگ سلطنتي، دو مريضخانه و دو مدرسه دولتي از جمله دارالفنون در اين محله جاي داشتند. سفارت انگلستان که سابقا در محله بازار بود، به باغ بزرگي در بالاي محله دولت (همين مکان فعلي در چهار راه استانبول) کوچيده بود. به همين سبب زمين هاي آن حوالي که مي گفتند "عن قريب فرنگي نشين خواهد شد" در بورس يا بهتر بگوييم کورس زمين بازي و گراني افتاده بود.

جمعيت تهران در سال 1320 هجري قمري يعني هفت سال بعد از مرگ ناصرالدين شاه حدود ۲۴۴ هزار نفر برآورد شده است

تهران با همين شکل و شمايل با عصر ناصري خداحافظي کرد، از مشروطه گذشت و به پهلوي رسيد. حالا که پاي تلويزيون مي نشينيم و فيلم هاي علي حاتمي و مقلدانش را مي بينيم يا روايت رمان نويسان از تهران قجري را مي خوانيم، با آن آبي اش خلاصه نمي شد.
حس نوستالژيک که ديگر جزيي از وجودمان شده، دلمان پر مي کشد براي تهران آن روزگار و مردمانش. اما همه واقعيت آن شهر در باغ ها و کوچه باغ هاي مصفايش، دروازه هاي پوشيده از کاشي اش و آسمان پاک آبیش خلاصه نمی شد.

روي ديگر اين سکه، کوچه هاي پرپيچ و خمي بود که غبار بر دامن رهگذران مي نشاند و از پاي ديوارهاي کاه گلي، آب مکدر بد بو را روانه آب انبار خانه ها مي کرد. نه نظمي، نه نظافتي، نه امنيتي، نه خيابان فراخي، نه پارکي، نه شب هاي روشني و نه هيچ چيز ديگري که ما امروز داريم و تهران نوستالژي هايمان نداشت؛ همين خيابان سعدي را خيابان لختي مي گفتند چون کمتر کسي بود که در خلوتي روز يا تاريکي شب از آن گذر کند و لختش نکنند.


پيشروي به سوي شميران

رضا شاه (۱۳۲۰– ۱۳۰۴خورشيدي) که آمد، تهران آماده بود تا پوست بيندازد و از قالب خود بيرون بزند. اما اين بار شهر فقط بزرگ تر نشد بلکه جدايي از معماري و شهرسازي بومي ايران و پيوند با خصلت هاي فرنگي را نيز تجربه کرد.

در مدت ۱۶ سال، پايتخت از اين رو به آن رو شد. خندق ناصري را پر کردند و به جايش خيابان هاي شاهرضا (انقلاب)، شهباز (هفده شهريور)، شوش و سي متري (کارگر) را مثل کمربندي دور شهر کشيدند.

برابر قانوني که در سال ۱۳۰۹ براي توسعه خيابان هاي تهران تصويب شد، ۱۲ دروازه دوره دارالخلافگي- که اگر امروز بودند بافتمرکزي شهر را از اين دلمردگي بيرون مي آوردند- خراب شدند و جاي خود را به چند ميدان تازه دادند؛ مانند ميدان شوش در جاي دروازه شاه عبدالعظيم، ميدان حر در محل دروازه باغشاه و ميدان گمرک (رازي) به جاي دروازه گمرک.

در واقع اين خرابي بي قاعده دروازه ها که يک جور قاجارستيزي در پشت آن نهفته بود، شهر را بي در و پيکر کرد. از آن پس مرز شهر فقط روي کاغذ بود و کيست که نداند عبور از نوشته هاي کاغذي صدبار راحت تر از گذشتن از خندق ناصري و برج و باروي شاه تهماسبي است.

در ميان پنج محله دارالخلافه، سنگلج بازنده اصلي بود، زيرا هسته اصلي اش ويران شد و جاي خود را به پارک شهر داد. در باقي مانده محله نيز باغ ها و باغچه ها رو به زوال رفتند و اعيان و اشراف به جاهاي خوش آب و هواتر کوچيدند.

دولت اعتبار خود را حفظ کرد و با پذيرايي از ساختمان هاي شکوهمند دولتي بر اين اعتبار افزود. محله بازار ديگر وجود خارجي نداشت و دو محله ديگر يعني عودلاجان و چالميدان نه چيزي بدست آوردند و نه چيزي از دست دادند.

با اين حال بي انصافي است که بخواهيم کارهاي ارزش افزاي اين دوره را ناديده بگيريم. ديگر شکوه معماري به کاخ ها و بناهاي درباري محدود نمي شد و در ساختمان هايي با ساختاري مدرن و سيمايي باستانگرايانه جلوه مي کرد: موزه ايران باستان، کاخ دادگستري، کاخ شهرباني، ساختمان بانک ملي و ...

گذرهاي پيچ در پيچ جاي خود را به خيابان هاي عريض مهندسي ساز دادند و جاده اي که به طول ۱۸ کيلومتر جنوبي ترين نقطه تهران را به قلب شميران وصل مي کرد، با ۶۰ هزار چنار دو سويش مي رفت تا براي هميشه زيباترين و خاطره انگيزترين خيابان شهر شود: جاده مخصوص پهلوي يا خيابان ولي عصر کنوني.

 سرشماري سال ۱۳۱۸ نشان داد که جمعيت تهران به ۵۴۰ هزار نفر رسيده است و از اين رو شهر باز هم در پيرامون خود پيشروي کرد. براي سومين بار اين پيشروي از شمال و غرب صورت گرفت؛ تهران در شرق و جنوب در مرز خيابان هاي ري و شوش متوقف ماند اما از شمال تا خيابان طالقاني (تخت جمشيد) و از غرب تا خيابان نواب جلو آمد. بدين ترتيب مساحت پايتخت به ۳۰ کيلومتر مربع يعني اندکي بيش از ۵/۱ برابر دارالخلافه ناصري رسيد.

با اين وجود، ثروتمندان، بازاريان و وابستگان دربار و دولت به اين محدوده قناعت نکردند و به زمين ها و باغ هاي اطراف هجوم آوردند. گويا از همين زمان تهران براي شميران دندان تيز کرد.

زمين هاي ۴۰ ريالي بي خريدار

دهه ۱۳۲۰ خورشيدي دوران اشغالگري بيگانگان و آشفتگي هاي سياسي بود. در آن شلوغي ها که پايتخت در دوازده سال ۱۴ شهردار را بالاي سر خود ديد، اتفاق خاصي رخ نداد جز اين که تجاوز به زمين هاي موات بيرون شهر و تصرف آنها با ديوارکشي هاي شبانه زياد شد.

در سال هاي آغازين دهه ۱۳۳۰ سه محله به تهران افزوده شد: يوسف آباد، نارمک و نازي آباد. هر يک از اينها که زمين هايشان يا بي صاحب يا از املاک خالصه دولتي بود در اختيار بانک ساختماني قرار گرفتند تا با تأمين آب و برق، خيابان کشي و قطعه بندي به متقاضيان واگذار شوند.


در سال ۱۳۰۹ قانوني براي توسعه خيابان هاي تهران تصويب شد و ۱۲ دروازه دوره دارالخلافگي خراب شدند و جاي خود را به چند ميدان تازه دادند؛ مانند ميدان شوش در جاي دروازه شاه عبدالعظيم، ميدان حر در محل دروازه باغشاه و ميدان گمرک (رازي) به جاي دروازه گمرک

بدين ترتيب، زمين ها در قطعه هاي ۲۰۰ تا ۶۰۰ متري از قرار هر متر ۴۰ ريال (۱۰ريال پيش قسط و ۳۰ ريال اقساط) به فروش رسيدند. همان موقع خيلي ها به خاطر شيب زمين و آسفالت نبودن برخي کوچه ها از خريد زمين در يوسف آباد اکراه داشتند و بي شک نمي دانستند که در کمتر از ۶۰ سال آينده بهاي اين زمين ها پانصد هزار برابر مي شود و به متري ۲ ميليون تومان مي رسد.

باز هم جالب است که در نارمک، ۸ هزار قطعه زمين با ميانگين هر قطعه ۳۵۰ متر مربع واگذار شد. يعني مجموع زمين هاي نارمک به ۲ ميليون و ۸۰۰ هزار متر مربع، ۱۱ ميليون و ۲۰۰ هزار تومان قيمت داشت و اين مبلغ در زمان ما حداکثر بهاي ۱۰ تا ۱۵ متر زمين در همان محل است. البته نارمک از همان ابتدا مشتريان زيادي داشت و زمين هايش از طريق قرعه کشي واگذار شد.

شمال شهري و جنوب شهري

در سال ۱۳۳۵ سرشماري نفوس و مسکن، جمعيت تهران را يک ميليون و ۵۱۲ هزار و ۸۲ نفر اعلام کرد و مساحت شهر به ۵۰ کيلومتر مربع رسيد. در اين زمان، شهر از شمال به شکل پراکنده تا اميرآباد، عباس آباد و جلاليه؛ از جنوب تا کشتارگاه؛ از شرق تا دولاب و دوشان تپه (انتهاي خيابان پيروزي) و از غرب تا طرشت، ري و بريانک پيش رفت.

اما فاجعه اصلي در دهه هاي بعد رخ داد. جمعيت شهر در سال ۱۳۴۵ به دو ميليون و 719هزار و ۷۳۰ نفر و در سال ۱۳۵۵ به چهار ميليون و ۵۳۰ و ۲۲۳ نفر رسيد.

تهران براي جادادن به اين جمعيت روزافزون چاره اي جز دست اندازي به زمين هاي پيرامون خود نداشت. از اين رو تا يک دهه بعد دست کم ۴۷ آبادي در معده پراشتهايش هضم شد.

نگاهي به فهرست اين آبادي ها نشان مي دهد که ۲۹ تاي آنها در شميران يعني شمال شهر، ۸ تا در شمال شرق و شرق، ۲ تا در شمال غرب و غرب و ۸ تا در جنوب شهر قرار داشته اند.

البته در اين سال ها طرح شهرک هايي مانند شهرک غرب و شهرک اکباتان در غرب تهران ريخته شد که در هنگامه بلبشوها و گسترش هاي بي برنامه در حد خودش کاري بود کارستان.

به هر روي، محله هاي جديد در شمال شهر که هيچ نظم و قاعده اي نداشتند و در مسير همان کوچه باغ هاي روستايي شکل گرفته بودند، جملگي خوشامد گوي ثروتمندان، بازاريان، دولتمردان و امراي ارتش شدند و از اينجا بود که مفهوم شمال شهري و جنوب شهري به فرهنگ ايراني راه پيدا کرد.

در واقع بسياري از زمين هاي بي صاحب اين نواحي از سوي دولت به افسران ارتش و کارمندان ارشد دولت واگذار شد و ثروتمندان ساکن در هسته مرکزي تهران براي آن که از قافله عقب نمانند، در پي آنها روان شدند.

اين رخداد را يکي از مورخان معاصر "تجزيه کامل جامعه شناختي شهري" مي خواند که جز قطع ارتباط اجتماعي طبقات مختلف با يکديگر و زوال محله هاي کهن و اصيل حاصلي نداشت.

تا سال ۱۳۴۹ مساحت بخش مسکوني شهر که از شميران تا ري پراکنده بود به ۳۸۰ کيلومتر مربع رسيد. دو سال پيش از آن در طرح جامع پنج ساله شهر مقرر شد که شهر از شمال به تپه هاي توچال؛ از شرق به نارمک و محور خيابان خاوران؛ از جنوب به راه آهن تهران- تبريز؛ و از غرب به ميدان آزادي و فلکه آريا شهر (صادقيه) محدود باشد.

اما ولع تهران بيش از آن بود که مصوبه هاي دولتي حريفش شود. زورآبادها يکي پس از ديگري سربر آوردند و آن گونه که از نامشان پيدا بود مديران شهر را وادار کردند که وجودشان را به رسميت بشناسند.


اين شهر هم اکنون دو برابر تهران پايان دوره پهلوي، ۳۳ برابر تهران دوران رضا شاهي، ۵۳ برابر دارالخلافه ناصري، ۲۲۷ برابر محدوده حصار شاه تهماسبي، ۹۴۳ برابر قصبه معتبر تهران و ۵۵۵۵ برابرروستاي کوچک تهران است


مساحت تهران که در سال ۱۳۵۹ حدود ۵۱۵ کيلومتر مربع بود تا سال ۱۳۷۷ به ۸۶۴ کيلومتر مربع رسيد و ديگر از هيچ نقطه آبادي در جوار خود چشم نپوشيد.

در اين زمان جمعيت شهر برابر سرشماري سال ۱۳۷۵ به شش ميليون ۷۵۸ هزار و ۸۴۵ نفر رسيده بود و تهران با ادغام شهرري و شميران (گرچه هنوز فرمانداري هاي مستقل دارند) نام پرطمطراق تهران بزرگ را مناسب خويش مي يافت.

خشت کجي که پهلوي ها خصوصا در دوران پس از کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذارده بودند، بالا و بالاترآمده بود. هرج و مرج هاي پس از انقلاب، تازه کاري مديران انقلابي و جنگ نيز بر وخامت اوضاع دامن زد و تا ابتداي دهه جاري، مساحت شهر را به بالاي ۱۰۰۰ کيلومتر مربع رساند.

اينک اگر باراني ببارد و بادي بوزد و روز تعطيلي باشد، مي توانيم بربام تهران در کوهپايه توچال بايستيم و شهر را تا آن دوردست ها نظاره کنيم.

اين ديگر آن هشت ضلعي محبوب سلطان صاحب قران نيست بلکه هشت پايي است که همه آن قصران کهن با چند صد آبادي اش را در سيطره دارد. چنين نيست؟

 عکس های مربوطه را در پست بعدی خواهم گذاشت....

نامه های عاشقانه دخترک

خونه مامان که بودم بی هوا رفتم سر کیف پر از نامه های عاشقانه دوران جوانی(البته هنوزم جوانم ولی خوب جوونتری هامونم عالمی داشت)،خواستم دوباره یادی از اون دوران پر از عشق و امید و آرزو به آینده بندازم...نگاه که میکنم میبینم چقدر بی تفکر و بدون منطق می نوشتم و می نوشت، فقط با عشق...راسته که میگن عاشق واقعا چشم هاش کوره و تب عشق که بیاد طرف دیگه هیچی حالیش نیست...چه دوران پر شکوهی داشتیم، یادت هست؟

واااااااااای خونه سینا رویادت هست؟ درکه و نوار ضایع جواد یساری رویادت هست؟ درکه و برف و سرما تو اون روزهای سرد زمستونی رو؟ وقتی که داشتم از سرما مثل بید به خودم می لرزیدم و تو نقش قهرمانها رو بازی کردی و پالتوت رو کشیدی روم تا از سرما نلرزم و خودت بدتر از من داشتی قندیل می بستی از سرما... یادت هست چطور گرم شدی؟

۶ ماه تمام هرروز بعد ظهر میرفتیم و شب بر می گشتیم،شب هم با کلی خواهش و تمنا از هم جدا می شدیم... با امید به اینکه فردا دوباره هم رو خواهیم دید... یادت هست چطور هیشه مامان رو می پیچوندم و به بچه ها میگفتم بگین رفته کتابخونه درس بخونه؟... اونم چه درسهایی.... درس عشق، درس عاشقی، درس پیش روی تا مرز جنون، درس ندیدن یک روزت مساوی است با مرگ، درس نثار همه عشق به پای تو....

راستی، یادت هست پای چپت چطور شکست و یه ماه هرروز با همون پای شکسته می اومدی دنبالم و میرفتیم؟ دوباره همون مسیر و همون پارک و همون محله و همون داستان همیشگی که انگار هیچوقت برامون تکراری نمیشد...هیچوقت

یادت هست وقتی مامان اومد خواست باهات حرف بزنه، برگشت بهت گفت تو عاشق چی دخترم شدی؟ جوابش رو چی دادی؟.....بعدها بهم گفتی نمیذارم هیچکی اذیتت کنه،ولی.....

یادت هست چه قول و قرار ها با هم گذاشته بودیم و میخواستیم کِی بچه بیاریم و چند تا بیاریم؟

قطرات اشک بود که رو نامه چکید یا بارون از سقف!!! نمیدونم،ولی هر چی بود خیلی تازه بود.... بعد اون خنده بود که جای اون بارون رو گرفت، اونهم به خاطر تکه هایی از نامه ها که آقا موشه جوییده بود و نوش جان کرده بود و داد و بیداد من سر مامان که یعنی چیییییییییییییییی؟ چرا این کاغذهای باارزش و یادگار دوران عاشقیم رو اینجور جاها میذاری که خوراک موشها بشند؟

باید براشون فکری میکردم، یواشکی همشون رو تو کمد لباسهام قایم کردم و کلی لباس ریختم روش که نکنه خواهر بزرگه وسوسه بشه و بازم بخونه و بخنده به من و عشقم و سادگی هام....

واقعا چقدر صادقانه مینوشتم، لااقل من یکی از خودم مطمئنم و الان پشیمون از اونهمه صداقت و سادگی.... باور کن، الان دیگه اعتقاد دارم دخترکی دیگر در روزگاری دیگر اگر قرار است عاشق شود اصلا و ابدا نباید ساه باشد و صادق، یادم باشه بهش یاد آوری کنم وقتی بزرگتر شد....

من زاده شبهای پر از کابوسم                با اینهمه درد، از خودم مأیوسم

ای عشق!اگر تو هم به دادم نرسی        در پیله تنهایی خود می پوسم

آه اگر راهی به دریائیم بود، از فرو رفتن چه پروائیم بود

به دفتر می نویسم خاطراتُم...

باز هم به جانم شرری زد و رفت. کار این دفعه اش نیست، قصه همیشگی زندگی منه.

هر وقت خواستم آدم باشم و مثل آدم رفتار کنم، یه پاتکی زد به شخصیت و هستی ام و من ماندم و تنهایی و گریه های پنهانی و نگاه های کودکی معصوم به صورت مادرش...

طعنه زدن و منتظر جوابش نبودن اصلا خوب نیست، اگر حرف میزنی باید تحمل شنیدن جوابش رو داشته باشی، هر چند یه چند مدتیه که دیگه حس و حال بحث و جدل با آدمی مثل اون رو ندارم، فوق فوقش بخوام با یه کنایه ظنز آمیز جوابش رو بدم،به قول دوستان که دیگه از کت و کول افتادیم حسابی و باید با تجربه برخورد کنیم، نباید زندگی رو سخت بگیریم، ولی مگه میشه؟

گاهی وقتها تو شرایطی قرار میگیره فرد که نه راه پس داره و نه راه پیش، ناچار باید سازش داشته باشه و از اون موقعیت حداکثر استفاده رو ببره... درسته شاید خون دل بخوره و زجرها بکشه و حرفهایی بشنوه که چون تیری به قلب داغونش کنه، ولی چاره چیه؟ هر چی فکر میکنه، روزها و هفته ها و ماهها شاید راه دررویی چیزی پیدا کنه ولی نه، نیست هیچ راهی، جز آداپته شدن...

صدای تلفن من رو از دنیای خیال و آرزو پرتم میکنه تو واقعیت و دنیای بیرون، گوشی رو ورمیدارم و صدای دلنشین خواهر آرامش روحی رو به من برمی گردونه...از چاق سلامتی و خوش و بش میگذره و می رسیم به مقصد همیشگی: پگاه، دختر نازنینم که دنیا بدون اون هیچ معنایی  برام نخواهد داشت. خاله جون نازی عاشق پگاهه، عاشق خنده هاش و بیا بیا گفتن هاش و قهر کردن هاش...

تلفنم که تموم میشه گویی دوباره غم و غصه دنیا رو سرم خراب میشه، فکر کنم اگر نترسم و کم نیارم شاید تمام روز به صحبت با عزیزانم بگذرونم تا غصه هام رو زیر خنده هام و شادی هام مخفی کنم تا همه بگن چه دختر شادیه و غمی تو دلش نیست...

هیچ وقت به حرف بزرگترام خصوصا مادرم گوش ندادم، یعنی تا جایی که یادم میاد همینطور بوده... همیشه یاغی بودم و سرکش... شاید اگر به حرفهاش و پند هایی که میداد گوش میدادم و عمل میکردم الان سرنوشت جور دیگه ای برام رقم خورده بود، یا شایدم حداقل تو مسیر تحصیلیم به جاهای بهتری میرسیدم، هر چند حالا دیگه افسوس گذشته خوردن و حسرت آینده نداشته رو خوردن به هیچ دردی نمی خوره، پس بی خیال میشم...

         من از کجا می آیم؟

               من از کجا می آیم؟

          که اینچنین به بوی شب آغشته ام.

                               ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

روزمره های دخترک

 از وقتی برگشتم اونجور که باید و شاید رژیم رو جدی نمی گیرم،باید تلاشم رو مضاعف کنم برای رسیدن به هدف... حالا البته یه فکرایی تو سرمه و تصمیم دارم بعد از رسیدن به وزن هدفم، تغییرش بدم و برسونم تا سه کیلو پایین ترش... اونم محض احتیاط تا دوباره هوس بالا رفتن به سرم نزنه... فکر خوبیه نه؟

نمی دونم با کتابهایی که آوردم چیکار کنم... تازه چیدمشون تو قفسه تا یه خورده خاک بخورن شاید روزی روزگاری هوس خوندن زد به سرم... راستش احتیاج به یه برنامه ریزی درست و حسابی دارم تا بشینم مثل بچه آدم بخونمشون... از طرفی کی دوباره حوصله خوندن اراجیف روانشناسی  رو داره، اونم من....هر چی بیشتر غرق بشم توش، بیشتر احساس میکنم کلی آدم مشکل دار دور و برم هستند و احتیاج به یه روان درمانی اساسی دارند، البته خودمم جزوشون حساب میشم...خنده داره واقعااااااااااااااا

یه چند شب هم هست که پشت سر هم خوابهای عجیب و غریب میبینم، از اونجایی که اصلا آدم خرافاتی نیستم!!!! سریع میرم دنبال تعبیرش ببینم قضیه چیه....

بعد از یه ساعت و ربع تلفنی حرف زدن با مامان بالاخره حرف حرف خودم شد و رفتم امروز اسم پگاه رو تو اَلت* نوشتم، آخه دلم نمی خواد یه سال دیگه رو هم تنهایی سر کنه....شاید یه روز در هفته زیاد نباشه ولی دست کم می تونه با بچه های هم سن و سال خودش بازی کنه،آخه من هر کاری هم بکنم باز نمی تونم مثل هم سن و سالهای خودش باهاش بازی کنم...حالا البته بگذریم از اون تلفن که بوی سوختگی ازش در اومده بود و آخر ماه باید همچین یه پول غلمبه بریزیم تو حساب نُف تِلِکام**...

در ضمن همینجا مراتب تشکر و قدر دانی خودم رو از همسر گرامی اعلام میکنم و براش صبر عاجل رو از خداوند منان تقاضا دارم....از زبون خودم بشنوه بهتره تا اینکه بعدا قبض رو ببینه و خدای نکرده سکته بزنه(ای باباااااااااااااا گفتم خدای نکرده، زبونم لال)

دلم یه تغییر اساسی تو دکوراسیون خونه می خواد، ولی چه کنم که با این مساحت کم نمی دونم جای چی رو باید عوض کنم، ای خداااااااااااااااا یه خونه بزرگ با حداکثر امکانات را نصیب ما بفرما

حالا اصل کاری که موزیک باشه: آهنگ جدید فریدون رو شنیدین؟ اسمش هست:وقتی که بارون میزنه،

نمی دونم چرا جدیدا رفته تو فاز غمگین خوندن، آهنگ قبلیش هم خیلی قشنگ و غم انگیز بود(دوستت دارم)، وقت کردید حتما گوش بدید...

یه سری موزیک ویدیو محلی مازندرانی رو ریختم تو لپ تاپ و آوردم تا بذارمشون تو یوتوب، نمی دونم کدوم از خدا بی خبری اومده قبل از من اونها رو گذاشته اونجا، الهی که بگم خدا چیکارش نکنه...

آهان اینم بگم و بعد برم، ایران که بودم خواستم بیام تو وبلاگ، دیدم نوشته صفحه مورد نطر قابل درسترس نمی باشد، خندم گرفت، آخه من چی می نویسم که اومدن فیلترش کردن، کسی اگه فهمید به منم بگه...من که برا دل خودم می نویسم و به کسی هم کاری ندارم، چه فیلتر باشه و چه نباشه،حرف، حرف دله که میاد رو صفحه، همین و بس.

*halte-garderie: به عبارتی همون مهد کودک خودمون

** neuftélécom: اپراتور تِلفن

می خواستم تموم کنم یه دفعه یاد شعر مهدی اخوان ثالث افتادم که پوسترش رو خریدم از ایران و آوردم، ربطی نداره کلا، ولی خب شما یه جوری ربطش بدید دیگه...

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست،

وفقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

م.اخوان ثالث

تقدیم به شرقی ترین لبخند غم آلود: پدر

کاملا یادم رفته بود.

ده روزه از ۳۱ شهریور گذشته و من حتی به ذهنم هم نیومد سالروز عروجت رو. از خودم نا امید شدم.چرا باید فراموش کنم این روز رو؟

راستش رو بخوای خیلی دلم می خواست روزهای آخر اقامتم در ایران بیام سر خاکت بابایی، ولی به دلایلی نیومدم.خیلی دلم هواتو کرده بود. دختری که هیچ شباهتی به تو نداره، نه تو قیافه و نه تو اعتقاداتش و کلا نه تو هیچ جنبه ای. فقط شاید مجبور شدم شغلم رو مثل تو انتخاب کنم یعنی معلم شم. متنفرم از این شغل ولی چاره دیگه فعلا در حال حاضر ندارم، بازم باید فکر کنم.

حالا بعد ده روز به یادت می افتم و برات طلب آمرزش میکنم هرچند آمرزیده  هستی...

به یادت شب شمع روشن خواهم کرد، شاید قطره اشکی هم برای بیست و پنجمین سالگرد نبودنت ریختم. راستش چون هیچ خاطره ای ازت ندارم، نمی دونم چی رو تو ذهنم بیارم و تجسم کنم، خوش بحال آبجی ها که لااقل بوی تو رو حس کردند، لحظه ای تو بغلت بودند و روی پاهات نشستند و دست نوازشی بر سرشون کشیدی، بوسشون کردی، به روشون خندیدی و گاهی هم انداختی شون بالا و پایین تا صدای خنده هاشون رو بشنوی...اما من چی؟

گناهم چی بود که باید از اینهمه محبت و مهربانی به دور باشم؟ جرمم چی بود که نتونستم تو چشم های پدرم نگاه کنم و لبخندی از رضایت نثارش کنم؟

آرزوی هر دختریه که تو عروسیش باباش باشه و دستهای اونو بذاره تو دست همسرش، اما من چی؟ کی بود جای تو اینکار رو انجام بده؟ لعنت به اونی که تو رو از من گرفت... لعنت به دین و لعنت به مرامشون که برادرکشی کردند...

آه، چی دارم میگم...شاید لازم باشه کمی خودسانسوری کنم نه؟شاید نباید جار بزنم... شاید....

کاشکی یه عکسی از سنگ قبرت میگرفتم و برای خاطره قابش میکردم و میزدم به دیوار اتاقم،حیف که موقعیت پیش نیومد...۲۵ سال گذشته و فرزند توی شکم مادر، بزرگ شده و حالا برا خودش خانومی شده، ازدواج کرده و بچه دار شده و هر وقت که همسرش دخترشو بغل میکنه و بالا و پایین میکنه واسه دیدن خنده هاش همون درد قدیمیش تازه میشه و تو دلش میگه: خدایااااااااااااااااااااا این سرچشمه محبت و مهربونی رو از دخترم نگیر، نذار فرزندم همون غمی رو تجربه کنه که مادرش....

می خوام داستان زندگی رو دوباره برات بذارم، همون قصه قدیمی که نوشته بودم، حاضری؟ پس بریم:

امشب باز هم تورادیدم و نوشتن هجویات یادم آمد.تورادیدم که می رفتی.به دنبالت آمدم.انگار من رانمی دیدی.تو به یک کوچه رفتی،کوچه قدیمی و خانه چوبی درآنجابود.داخل آن خانه شدی و دررابستی و من پشت درماندم.

از آنجا به آسمان خدا نگاه کردم.تکه کاغذی پیدا می کنم و می نویسم:

آنروز به خانه آمدی و به اتاقم که به اندازه ما دوتا جا داشت.این اتاق پیوند محبت بین من و تو بود.این اتاق محرم رازهایمان بود.آنوقت شروع کردم به گفتن و نوشتن.اما نمی توانستم بنویسم.نگاهم کردی و گفتی من می نویسم، تو بگو.همیشه خط تو بهتر از من بود.من هم شروع کردم به گفتن،مثل تمام قصه ها:

یکی بود،یکی نبود،زیر گنبد کبود دختر تنهایی بود که با تنهایی خودش دمساز شده بود.دختر کوچکی بود که از ابتدا تنهایی با او بود و هرچه بزرگتر می شد تنهایی اش بزرگتر.

یه روزکه دراز کشیده بود ، خواب به سراغش نمی اومد.او منتظر خواب نبود.فکر میکرد:

دختر کبریت فروش می شد که از سرما می لرزید.

پرنده ای می شد که راه آشیانه اش را گم کرده بود.

ماهی می شد که می خواست به دریا برسه اما لقمه چپ یک ماهی خوار شده بود.

 بعد یه چیزی راه  گلوشو می بست و بعد آرام آرام از گوشه چشمش سرازیر می شد.نمی دانم آن دختر من هستم یا نه؟...

هیچ وقت ندانستم با تو زندگی می کنم یا بی تو.فقط می دانم که ناتمامم.مثل قصه هایم که همیشه ناتمامند.آنوقت تو سرت را بالا آوردی و گفتی:دختر تو هیچ وقت قصه گوی خوبی نمی شوی، با این حرفها فقط خودت را گول می زنی.اما من خندیدم و گفتم :چی می گی. زندگی خودش فریبه.

و تو دوباره خندیدی به ساده بودن من که چگونه با کلمات بازی می کنم.

روحمان در هیچ قالبی جا نمی گرفت.عمق نگاهمان پر از راز بود،راز نگفته و بعد تو رفتی و من با پای پیاده به دنبالت آمدم.

پای برهنه ام سنگفرش خیابانها را نوازش می کرد و من به بهانه درد پا اشک می ریختم بر روی خاک سرد قبرستان و پر می شدم از سوالهای بی جواب که چرا رفتی و چرا زود؟

آخر قصه های من تمام نشده بود و باز هم تو رفته بودی.تمام کتابها را زیرورو کردم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم.اما هرچه می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم.رو به خدا کردم و گفتم:

آخر این زندگی کجاست ؟من مجبور هستم که تمام حرفهایم را در ذهنم بایگانی کنم.دیگر نمی خواهم زندگی را از بالا نگاه کنم .می خواهم توی شلوغی بین خوشبخت ها و بد بخت ها زندگی کنم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم.برای اولین بار به تو می گویم که نویسنده قصه هایم هستی.

 

انگیزه من از زندگی کردن دوست داشتن و محبت کردن است که با آن غم روزهای زندگی را فراموش کنم.اما پدر عزیزم!

به هر چیزی فکر می کردم جز جدایی از تو،از باد می ترسم چرا که باد مفهوم جدایی رارد.ریختن برگ از درخت،خراب شدن آشیانه پرستو و فاصله...

حال برایم غریبه شده ای ،آنقدر با تو غریبه ام که نمی توانم بگویم و بنویسی.اشک می ریزم و تو دوباره می آیی ودر گوشم زمزمه می کنی:اشک چیز مقدسی است.ارزش اشک را با گریه های بیهوده از بین نبر.و به راستی اشک مرحمی است برای زخم فاصله.دلم می خواهد تو را در آغوش بگیرم و تو را ببوسم.پس با صدای بلند می گریم تا در میان هق هق گریه هایم قصه غصه های مرا بشنوی.

سرم را که بلند می کنم اشک هایت را می بینم که قطره قطره می چکند. بلند می شوم و با کناره روسری آبی گلدارم اشک هایت را پاک می کنم.فکر می کنم آنقدر بزرگ نشده ام که معنی زندگی را بفهمم.نمی دانم غم تو بیشتر است یا غم من.آه،تو هنوز اشک می ریزی.بس است.گریه نکن،اما نه،فکری به خاطرم رسید.بلند می شوم و فریاد می زنم:این بار قصه ام را در حضور تو تمام خواهم کردو تو باید برای این قصه ام نامی بگذاری.

حرف بزن مرد عاشق.

امشب باران هم به گریه هایم نمی رسد.

گیتار را در دست می گیرم و می نوازم ، اما نه به رقص،برای قلب کوچک خودم و می خوانم:

آه سرنوشت، چه کردی با گونه های سرخ و زیبایش،

چه کردی با انگشتان نازنینش،

چه کردی با قامت رعنایش،

می بینی که چه به روزم آوردی؟

مگر تو عاشقش بودی که اورا از من گرفتی؟

آه سرنوشت،تو نمی دانی، من همیشه داواپسش بودم.

اما آنروز درآن جمع توآمدی و خونش را بر روی سنگفرش خیابان ریختی و مشتی از آنرا برایم هدیه آوردی که سرمه چشمم کنم.

تو دیوانه شده بودی،

آه سرنوشت،

عزیز من را به من برگردان.

 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

                                                                                                                                                                               

می دونی چیه؟

قضیه من شده مثل همون داستان که طرف میره مسیحی میشه و بعد از کلی شستشوی مغزی که میشه و حسابی مخش زده میشه میبرنش تو کلیسا و تا برق رو روشن میکنند طرف صلوات میفرسته...

باور کن................

حالا نه اینکه تغییر دین داده باشم هاااااااا، نه، منظورم اینه که بعد از کلی ادعا و تفکر و اینها، تازه دیروز اومدم یه تیکه از صدای آغاسی رو گوش بدم رفتم تو عالم دین و دینداری....حسابش رو بکن... هرچی هم بگی قبول دارم یا ندارم، هرچی هم بخوای نفی کنی، باز هم بچه مسلمونی، بازم دلت تا صدای یا مهدی میشنوه ف صدای یا علی میشنوه، تالاپ تولوپ میکنه،بازم تا بچه ات می خواد از جایی بیا فته برمیکردی میگی یا اباالفضل... پس در پی انکار چی هستی؟بخوای نخوای نام علی و حسین و فاطمه و ... تو گوشه گوشه قلبت صدا میزنه و تو ذره ذره بدنت جاریه...کاری به کلیات نداریم، جزییات رو دست کم نمیشه کنار گذاشت.

تازه دیروز مسابقه راگبی بود بین فرانسه و جورجی، حالا خدا پدر ما رو بیامرزه، اینها که کاتولیک هستند  و ادعای لاییک بودنشون میشه و اینها، بچه های تیم رو بردند کلیسا و براشون دعا خوندند و از این مزخرفات... حالا خوبه ما بچه های تیم ملی رو نمیبریم مسجد دوساعت براشون روضه بخونیم، جای شکرش باقیه...

گاهی با خودم فکر میکنم ، دختر آبت کم بود، نونت کم بود، این خزعبلات چیه که خوندی و اینجوری ذهن خودت رو داغون کردی...گاهی هم میگم نه، باید می خوندم،تا می فهمیدم چه خبره و دنیا دست کیه. باید جواب اونهمه سوالی که تو ذهنم بود رو یه جورایی پیدا میکردم دیگه و حالا پیدا کردم و بازم پریشون ، با آشفتگی بیشتری دنبال نفی همه اون جوابها میگردم...هر چند انگار دیگه هیچ نفی ای رو باور نخواهم کرد.

شاید دیگه غروب جمعه ها منتظر اومدن کسی نباشم ولی دلم بال بال میرنه و گویا گمشده ای داره...شاید اصل رو باور نداشته باشه ولی نگو که قصه وصال رو باورش شده...

 

به خانه بر می گردیییییییییییم

سفر ناگهانی و دردناکمون به ایران بالاخره به پایان رسید و دوباره برگشتیم سر خونه  زندگیمون.

روزهای تلخ و پر از غمی رو تقریبا تا دو هفته اول گذروندیم.

دوست ندارم یاد روزهای غم انگیز بیافتم و واسه همین بی خیال ادامه مطلب میشم.

فقط اینکه قربون خدا برم با خلق فراموشی. خدایی اگه این پدیده شگفت انگیزش نباشه کار انسان جماعت زاره. چطور گذشت زمان باعث کاهش درد و اندوه میشه فقط اون می دونه.

به قول معروف که خدا کنه همیشه شادی و سرور باشه و با رضایت خاطر و عشق و امید راهی وطن شیم.تا سال بعد که ببینیم چی پیش میاد(البته اتفاقهای خوب دیگه).

.............................................................................................................................

کلی دلم برا اینجا تنگ شده بود یکی دوباری اومدم ولی نه دل نوشتن داشتم و نه اون اینترنت پر سرعت ایران حس و حال نوشتن میداد بهم. واسه همین هم بی خیال قضیه شدم و صبوری پیشه کردم تا بیام.

نیست من کلا نویسنده زبردستی هستم، همینقدرشم یادم رفته و الان دارم زیگزاگ میرم تو نوشته هام. ولی خب بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه. ایران نگووووووووووو.... شهر همون شهر، مردم همه همون مردم(همه با فرهنگ و کمالات و ...)،خیابون های تپه چاله همون،نظافت شهر رو که اصلا صحبتشو نکن، لِوِل ملت کلا رفته بالا. جوون جاهلا که همه موهاشونو مدل به قول برو بچ حزب الله مدل گروه های شیطانی زده بودن و دخترا که قربونشون برم همه اِند تریپ و هیکل و مانتو ها نگو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه دهن من یکی اینجوری مونده بود تا دو سه هفته. خلاصه که هیچی تغییر نکرده.

فکر کنم من یکی فقط اونجا نقش اُمّل رو بازی میکردم.ولی گذشته از شوخی انگار نه انگار طرح امنیت اجتماعی گذاشته بودند. من که چپ و راست تریپ میدیدم اِند اروپایی و فقط من یکی از ترس هر وقت میرفتم بیرون هی روسری میکشیدم جلو و هی دستم رو مانتو که نکنه عقب بره بیان و گیر بدن. ساده بودم هااااااااااااا.

حالا البته کلی نظر کارشناسانه دارم که فعلا حالش نیست و سر وقت یه گزارش مفصل از اونها رو ارائه میکنم.

عرض کنم که دیروز ظهر رسیدیم پاریس و تا TGVبگیریم و بیایم نانت شد خلاصه حدود 4 و تا بیایم خونه تقریبا دیگه نزدیک 5 شده بود. همسر جان قربونش برم اند کمک و اینهاست تو منزل رفت سی خودش و من موندم و سه تا قابلمه غذایی که نشسته مونده بود و شده بود آآآآآآآآآآآآآآآآآه. یخچال هم ماشالله آخرش باشه خیار و گوجه و سالادی که توش مونده بود رو کرده بود پودر و چشمتون روز بد نبینه و دماغتون بوی بد به مشامش نرسه گند زده بود به هوای خونه. منو میگی شدم کوزت و شروع کردم به شستشو و نظافت منزل.یکه و تنها با کوله باری از این بوهای بد متنوع(خیلی کثیف کاری شد نه؟ حالا بخندین یه خورده بهم تا خجالت بکشم و دفعه بعد اشتباه نکنم)...

دیگه تا 12 شب کارم تموم شد و بدون شام شوهره رو بیدار کرده که بریم لالا کنیم.پگاه هم که مامان فداش شه کلی ماجرا داره که به موقع تعریف میکنم.

آخییییییییییییییییییش چقدر حرف تو دلم تلمبار شده بود.حالا کلی مونده بابا .