کاملا یادم رفته بود.
ده روزه از ۳۱ شهریور گذشته و من حتی به ذهنم هم نیومد سالروز عروجت رو. از خودم نا امید شدم.چرا باید فراموش کنم این روز رو؟
راستش رو بخوای خیلی دلم می خواست روزهای آخر اقامتم در ایران بیام سر خاکت بابایی، ولی به دلایلی نیومدم.خیلی دلم هواتو کرده بود. دختری که هیچ شباهتی به تو نداره، نه تو قیافه و نه تو اعتقاداتش و کلا نه تو هیچ جنبه ای. فقط شاید مجبور شدم شغلم رو مثل تو انتخاب کنم یعنی معلم شم. متنفرم از این شغل ولی چاره دیگه فعلا در حال حاضر ندارم، بازم باید فکر کنم.
حالا بعد ده روز به یادت می افتم و برات طلب آمرزش میکنم هرچند آمرزیده هستی...
به یادت شب شمع روشن خواهم کرد، شاید قطره اشکی هم برای بیست و پنجمین سالگرد نبودنت ریختم. راستش چون هیچ خاطره ای ازت ندارم، نمی دونم چی رو تو ذهنم بیارم و تجسم کنم، خوش بحال آبجی ها که لااقل بوی تو رو حس کردند، لحظه ای تو بغلت بودند و روی پاهات نشستند و دست نوازشی بر سرشون کشیدی، بوسشون کردی، به روشون خندیدی و گاهی هم انداختی شون بالا و پایین تا صدای خنده هاشون رو بشنوی...اما من چی؟
گناهم چی بود که باید از اینهمه محبت و مهربانی به دور باشم؟ جرمم چی بود که نتونستم تو چشم های پدرم نگاه کنم و لبخندی از رضایت نثارش کنم؟
آرزوی هر دختریه که تو عروسیش باباش باشه و دستهای اونو بذاره تو دست همسرش، اما من چی؟ کی بود جای تو اینکار رو انجام بده؟ لعنت به اونی که تو رو از من گرفت... لعنت به دین و لعنت به مرامشون که برادرکشی کردند...
آه، چی دارم میگم...شاید لازم باشه کمی خودسانسوری کنم نه؟شاید نباید جار بزنم... شاید....
کاشکی یه عکسی از سنگ قبرت میگرفتم و برای خاطره قابش میکردم و میزدم به دیوار اتاقم،حیف که موقعیت پیش نیومد...۲۵ سال گذشته و فرزند توی شکم مادر، بزرگ شده و حالا برا خودش خانومی شده، ازدواج کرده و بچه دار شده و هر وقت که همسرش دخترشو بغل میکنه و بالا و پایین میکنه واسه دیدن خنده هاش همون درد قدیمیش تازه میشه و تو دلش میگه: خدایااااااااااااااااااااا این سرچشمه محبت و مهربونی رو از دخترم نگیر، نذار فرزندم همون غمی رو تجربه کنه که مادرش....
می خوام داستان زندگی رو دوباره برات بذارم، همون قصه قدیمی که نوشته بودم، حاضری؟ پس بریم:
امشب باز هم تورادیدم و نوشتن هجویات یادم آمد.تورادیدم که می رفتی.به دنبالت آمدم.انگار من رانمی دیدی.تو به یک کوچه رفتی،کوچه قدیمی و خانه چوبی درآنجابود.داخل آن خانه شدی و دررابستی و من پشت درماندم.
از آنجا به آسمان خدا نگاه کردم.تکه کاغذی پیدا می کنم و می نویسم:
آنروز به خانه آمدی و به اتاقم که به اندازه ما دوتا جا داشت.این اتاق پیوند محبت بین من و تو بود.این اتاق محرم رازهایمان بود.آنوقت شروع کردم به گفتن و نوشتن.اما نمی توانستم بنویسم.نگاهم کردی و گفتی من می نویسم، تو بگو.همیشه خط تو بهتر از من بود.من هم شروع کردم به گفتن،مثل تمام قصه ها:
یکی بود،یکی نبود،زیر گنبد کبود دختر تنهایی بود که با تنهایی خودش دمساز شده بود.دختر کوچکی بود که از ابتدا تنهایی با او بود و هرچه بزرگتر می شد تنهایی اش بزرگتر.
یه روزکه دراز کشیده بود ، خواب به سراغش نمی اومد.او منتظر خواب نبود.فکر میکرد:
دختر کبریت فروش می شد که از سرما می لرزید.
پرنده ای می شد که راه آشیانه اش را گم کرده بود.
ماهی می شد که می خواست به دریا برسه اما لقمه چپ یک ماهی خوار شده بود.
بعد یه چیزی راه گلوشو می بست و بعد آرام آرام از گوشه چشمش سرازیر می شد.نمی دانم آن دختر من هستم یا نه؟...
هیچ وقت ندانستم با تو زندگی می کنم یا بی تو.فقط می دانم که ناتمامم.مثل قصه هایم که همیشه ناتمامند.آنوقت تو سرت را بالا آوردی و گفتی:دختر تو هیچ وقت قصه گوی خوبی نمی شوی، با این حرفها فقط خودت را گول می زنی.اما من خندیدم و گفتم :چی می گی. زندگی خودش فریبه.
و تو دوباره خندیدی به ساده بودن من که چگونه با کلمات بازی می کنم.
روحمان در هیچ قالبی جا نمی گرفت.عمق نگاهمان پر از راز بود،راز نگفته و بعد تو رفتی و من با پای پیاده به دنبالت آمدم.
پای برهنه ام سنگفرش خیابانها را نوازش می کرد و من به بهانه درد پا اشک می ریختم بر روی خاک سرد قبرستان و پر می شدم از سوالهای بی جواب که چرا رفتی و چرا زود؟
آخر قصه های من تمام نشده بود و باز هم تو رفته بودی.تمام کتابها را زیرورو کردم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم.اما هرچه می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم.رو به خدا کردم و گفتم:
آخر این زندگی کجاست ؟من مجبور هستم که تمام حرفهایم را در ذهنم بایگانی کنم.دیگر نمی خواهم زندگی را از بالا نگاه کنم .می خواهم توی شلوغی بین خوشبخت ها و بد بخت ها زندگی کنم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم.برای اولین بار به تو می گویم که نویسنده قصه هایم هستی.
انگیزه من از زندگی کردن دوست داشتن و محبت کردن است که با آن غم روزهای زندگی را فراموش کنم.اما پدر عزیزم!
به هر چیزی فکر می کردم جز جدایی از تو،از باد می ترسم چرا که باد مفهوم جدایی رارد.ریختن برگ از درخت،خراب شدن آشیانه پرستو و فاصله...
حال برایم غریبه شده ای ،آنقدر با تو غریبه ام که نمی توانم بگویم و بنویسی.اشک می ریزم و تو دوباره می آیی ودر گوشم زمزمه می کنی:اشک چیز مقدسی است.ارزش اشک را با گریه های بیهوده از بین نبر.و به راستی اشک مرحمی است برای زخم فاصله.دلم می خواهد تو را در آغوش بگیرم و تو را ببوسم.پس با صدای بلند می گریم تا در میان هق هق گریه هایم قصه غصه های مرا بشنوی.
سرم را که بلند می کنم اشک هایت را می بینم که قطره قطره می چکند. بلند می شوم و با کناره روسری آبی گلدارم اشک هایت را پاک می کنم.فکر می کنم آنقدر بزرگ نشده ام که معنی زندگی را بفهمم.نمی دانم غم تو بیشتر است یا غم من.آه،تو هنوز اشک می ریزی.بس است.گریه نکن،اما نه،فکری به خاطرم رسید.بلند می شوم و فریاد می زنم:این بار قصه ام را در حضور تو تمام خواهم کردو تو باید برای این قصه ام نامی بگذاری.
حرف بزن مرد عاشق.
امشب باران هم به گریه هایم نمی رسد.
گیتار را در دست می گیرم و می نوازم ، اما نه به رقص،برای قلب کوچک خودم و می خوانم:
آه سرنوشت، چه کردی با گونه های سرخ و زیبایش،
چه کردی با انگشتان نازنینش،
چه کردی با قامت رعنایش،
می بینی که چه به روزم آوردی؟
مگر تو عاشقش بودی که اورا از من گرفتی؟
آه سرنوشت،تو نمی دانی، من همیشه داواپسش بودم.
اما آنروز درآن جمع توآمدی و خونش را بر روی سنگفرش خیابان ریختی و مشتی از آنرا برایم هدیه آوردی که سرمه چشمم کنم.
تو دیوانه شده بودی،
آه سرنوشت،
عزیز من را به من برگردان.