سال 86 سال کوروش کبیر نامگذاری شد

                                                  چو ايران نباشد تن من نباد

 

ما براي زنده كردن نام كورش و مام وطن در دلهايمان ، سال 86 را سال كورش كبير نام نهاده ايم.حتي اگر در صفحه ي تقويمي و صفحه ي تلوزيوني نيايد.ما سال آينده را اما يك صدا سال كورش صدا زديم.

                

منبع:کیهان

شادباش سال نو

 

بهار آمده .

خاک باغچه ی خانه ی پاییزی ما آبستن رویش مجدد است .

و غنچه ها...

بی هراس از چیده شدن ٬ مانند دختران تازه بلوغ یافته ٬ طنازی می کنند .

بهار آمده ٬

باغچه ٬ بهاری است اما !

خانه هنوز بوی پاییز می دهد....

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons


صدای پای بهار شنیده می شود

درخت ها جان تازه ای گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهی سرد می شود اما خیلی زود نسیم بهاری سردی زمستان را به خنکای دوست داشتنی بهار تبدیل می کند

خیابان که می روی می بینی مردم با چه شوقی رفت و آمد می کنند، خرید می کنند و ...

ولی نگاه عاشق به بهار نگاه دیگری است



یک نسیم از درد عشق است این بهار

آری دستاورد عشق است این بهار


بهار با همه خوبی و عظمت و طراوت یک وزش از نسیم عشق است

بهار حقیقی در دل آنان است که عاشقانه می اندیشند، عاشقانه می نگرند، عاشقانه رفتار می کنند، عاشقانه می زیند و عاشقانه می میرند

گویی بهار می خواهد ب
ه ما بگوید که اگر عاشقانه مردیم، هرگز نمی میریم


آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا برای عاشقی که جز جفا هیچ نبیند و حتی برای عاشقی که وفا دیده است نیز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نیست؟ بهار هم با همه زیبایی تلخ است. مگر همه گلهای بهاری روزی به باد خزان دچار نمی شوند؟ بهار نیز چونان عشق زیبای پیچیده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با عشق پیوند می زند همین پارادوکس زیبای بهار است.

 

سال خوبی رو براتون آرزو می کنم

آرزومند آرزوهایتان

 

ذهن مشغول من

کتابی رو دارم می خونم که کلا ذهنم رو مشغول کرده

می دونی چیه؟

آدم یا نباید کتابهایی از این دست بخونه یا به قول همسر گرامی باید اینقدر ایمان داشته باشه که خوندن این جور کتابها تاثیری در رفتار و فکرش نذاره

نمی دونم حالا من با اینهمه ایمانی که دارم چرا باید بشینم اینو بخونم؟

دیگه جوابش کاملا مشخصه... کنجکاوی مگه امون میده؟

بیشتر نمیگم چون دردسر داره.....

حالا دو روز دیگه عیده ولی این سبزه من مثل اینگه دلش نمی خواد سبز شه

ای بابا یه هفته میشه که گذاشتم

یه خبر فوری:

همسر گرامی الان از دانشکده زنگ زده میگه برو پست پنجره ببین چه خبره.....

اگه بدونییییییییییییییییییییییییی؟

یک برفی میادااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نانت هم یه خورده هواش قاط میزنه گاهی وقتها

دو هفته یا برف نمیاد یا اگه میاد میذاره واسه کی؟

اینم از اخبار هواشناسی نانت

من بدون شعر دلم میگیره

پس:

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش


غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش


گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو


که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش


به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم


همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش


من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب


غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

(از خيلي خوب به خيلي بد )

خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود .
هيچ كس هيچ چيز به من نگفت و به همين دليل سر در نياوردم!
كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد!

آفتاب ... تبديل شد به سايه ، به باران
شور و شوق ... تبديل شد به لذت ، به درد
ترنم ترانه هاي دل انگيز جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز
خيلي زود .
با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت!
و "مرا دوست داشته باش " تبديل شد به " جايي هم ( در قلبت ) براي من در نظر بگير "
خيلي زود .

خيلي خوب ... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود .
اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني
كه خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد !

خيلي زود .
(از خيلي خوب به خيلي بد )

...دریا

کنار ساحل زنی نشسته     میان دریا بغضی شکسته

در چشمانش حکایتها دارد     ابروانش هماره شعرها دارد

در نگاهش امید موج میزند     درکنارش قاصدک به اوج میرود

آه کلمه ای از دهانش گریخت     ناله هایش در پی دریا ریخت

دردهایش درد بی یاوریست        غم هایش غم بی یاریست

با نگاهش محبت می جوید        با کلامش امید می پوید

کاش می شد ستاره اش باشی      روشن کننده خانه اش باشی

امیدش در مرز پایان است         غروبی در ورای افقش پنهان است

جزر و مدش تند و بلند                  در کمند گیوان بلند

حرفها دارد این دیدگان نمناک      گریه ها کرد از برای خود و خاک

دریا آه امشب هوای دیگری دارد       گویی آ امشب صفای دیگری دارد

پاهای زن خسته به سوی دریا رفت        رفت و یکسر به عرش اعلی رفت

۹/ ۱۲ /۱۳۷۷         یکشنبه       ۴۷ :۱۴

زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است

اوشو

چارشنبه سوری در دو متن کهن(2)

در هیچیک از متون باقیمانده پیش از اسلام اشاره‌ای به جشن چهارشنبه سوری نشده است. در اوستا، کتیبه‌های عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و نیز در متون پهلوی و حتی در روایت‌های مورخان یونانی در باره ایران نیز در باره جشن چارشنبه‌سوری سخنی گفته نشده است.

متون دوران پس از اسلام نیز در این باره تقریباّ ساکت بوده‌اند، حتی در آثار محقق دقیقی همچون ابوریحان بیرونی نیز در باره آن توضیحی داده نشده است. اما برخی اشاره‌ها در تعدادی از متون کهن، نشان‌دهنده این است که گویا چارشنبه‌سوری نه تنها برگزار می‌شده، بلکه از آن به عنوان «عادت قدیم» نام برده می‌شده است.

نخستین و کهن‌ترین کتابی که در آن به چنین آتش‌افروزی اشاره شده است، کتاب «تاریخ بخارا» نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نَـرشَـخی (358- 286 ق) است. در این کتاب که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته می‌شود، واقعه‌ای به شرح زیر از میانه سده چهارم و زمان «منصور بن نوح سامانی» نقل شده است:

" . . . و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون «شبِ سوری» چنانکه «عادت قدیم» است، آتشی عظیم افروختند. پاره‌ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت." (ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی، تاریخ (مزارات) بخارا، ترجمه ابونصر قبادی، به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، 1351، ص 37). تأکیدها از این نگارنده است.

در این روایت هر چند به صراحت به زمان برگزاری جشن اشاره نشده است، اما عبارت «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا اشاره به مراسم چارشنبه‌سوری دارد که شاید در آن زمان، انجام مراسم در شب چارشنبه، تثبیت نشده بوده است.

دومین متن کهن که اشاره‌ای هر چند غیر مستقیم به جشن چارشنبه‌سوری دارد، شاهنامه فردوسی است. در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوه‌شاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستاره‌بینی بهرام را پند می‌دهد که:

ستاره‌شمر گفت بهرام را

که در «چارشنبه» مزن کام را

اگر زین بپیچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت

یکی باغ بُـد در میان سپاه

از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه

بشد «چارشنبه» هم از بامداد

بدان باغ که امروز باشیم شاد

ببردند پر مایه گستردنی

می و رود و رامشگر و خوردنی

. . .

ز جیحون همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی سوختند

(شاهنامه فردوسی، تصحیح رستم علی‌یف، انستیتوی خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، 1970، ص 377 تا 379؛ بیت آخر به نقل از نسخه دستنویس موزه بریتانیا. نسخه منتشر شده از تصحیح‌ استاد جلال خالقی مطلق هنوز به این بخش‌ نرسیده است).

در باره این سروده‌های شاهنامه ذکر چند نکته ضروری است. نخست اینکه بر مبنای واژه‌نامه فریتس وُلف، در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این کهن‌ترین یادکرد جشن چارشنبه در متون است. هر چند که زمان سرایش شاهنامه چند دهه پس از تاریخ بخارا بوده است، اما موضوع داستان به صدها سال پیش از آن باز می‌گردد.

دوم اینکه آوردن نام چارشنبه در داستان بهرام چوبین خود دلیل دیگری است که روزهای هفته در ایران باستان وجود داشته است. و سوم اینکه برخلاف اعتقاد عربان که روز چارشنبه را نحس و بدیُمن می‌پنداشتند و این اعتقاد در آثار جاحظ و حتی منوچهری دامغانی نیز راه یافته است، اما ایرانیان نه تنها این روز، بلکه هیچ روز و زمان دیگری را نحس نمی‌پنداشتند و بخصوص چارشنبه را گاهِ کام و جشن دانسته‌اند

                                                   منبع:واندا کلیک

چارشنبه‌سوری(1)

قدمت چارشنبه‌سوری چقدر است و آیا درست است كه چون در ایران باستان ایام هفته وجود نداشته و زرتشتیان هم این رسم را برگزار نمی‌كنند، پس سنتی جدید است؟

اسناد نویافته، نظریه نبودن روزهای هفته در ایران باستان را با قاطعیت رد می‌كند. نخست اینكه شمار هفت‌گانه روزهای هفته، در زمان‌های بسیار دور از اهله‌های هفت‌روزه ماه برگرفته شده و از آنجا كه گاهشماری مهی (قمری) ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین شكل گاهشماری است و تشخیص اهله‌های ماه، آسان‌ترین و سریع‌ترین شیوه درك گذر زمان است؛ بی‌گمان جوامع بشری از گذشته‌های دور و بدون آموختن از یكدیگر، به آن پی برده و از آن بهره گرفته‌اند.

دوم اینكه در شاهنامه فردوسی بیشتر از یكصد و بیست بار واژه هفته بكار رفته است. از آنجا كه شاهنامه فردوسی را ترجمان وفادار داستان‌ها و بازگویه‌های دوران باستان می‌دانند، بعید است كه استاد بدون اینكه چنین مفهومی در متون مبنا بكار رفته باشد، تا این اندازه از آن بهره برگیرد.

سوم اینكه نگارنده در بررسی‌های تقویم آفتابی نقش‌رستم (كعبه زرتشت) به سازوكار تعبیه‌شده برای تشخیص چهار هفته شهریور ماه، پی برده كه جزئیات آن در كتاب «بناهای تقویمی و نجومی ایران» باز آمده است.

چهارم اینكه متون مانوی، كاربرد فراگیر و گسترده روزهای هفته را تأیید می‌كنند. در نوشتارهای مانوی یافت‌شده در «تورفان» و نیز در «موگ‌تاگ» از روزهای یكشنبه و دوشنبه با نام‌های «مهر روز/ خور روز» و «ماه ‌روز» یاد شده و این دو، روزهای روزه‌داری مانویان دانسته شده است. البته در متون مانوی، همراه با روزهای هفته، از نام‌های سی‌گانه برای روزهای ماه نیز استفاده می‌شده است و همچنین می‌دانیم كه روز دوشنبه، روز مقدس و تعطیل مانویان بوده است.

پنجم اینكه متون و منابع كهن چینی نیز كاربرد هفته در ایران باستان و حتی نام روزهای آن را گزارش كرده‌اند. در یك متن نجومی كهن بودایی كه در سال 759 میلادی از سانسكریت به چینی ترجمه شده و «یانگ چینگ فنگ» در سال 764 میلادی حاشیه‌ای بر آن بازنوشته است؛ از نام روزهای هفته در زبان چینی و معادل آنها با روزهای هفته در فارسی میانه و سغدی یاد كرده است. در این متن، نام ایرانی روزهای هفته كه از یكشنبه آغاز می‌شوند، بدینگونه بازگو شده است: یوشمبت (روز تعطیل)، دوشمبت، سه‌شمبت، چرشمبت، پنج‌شمبت، شش‌شمبت، شمبت. در همان متن، معادل سغدی (در ورارودان/ آسیای میانه) این نام‌ها بدینگونه با مبدأ یكشنبه باز آمده است: مهر روز (خورشید روز)، ماه ‌روز، بهرام روز، تیر روز، اورمزد روز، ناهید روز و جیان روز (كیوان روز). همانگونه كه دیده می‌شود این نام‌ها از نام هفت اختر سیار آسمان، یعنی خورشید و ماه و پنج ستاره روان (سیاره) شناخته‌شده آن زمان برگرفته شده است.

به این ترتیب دانسته می‌آید كه روزهای هفته، همراه با نام‌هایی ویژه، در گاهشماری‌های ایران باستان كاربرد داشته و حتی تعطیلی روز یكشنبه در تقویم میلادی از روز تعطیل ایرانی برگرفته شده است. می‌دانیم كه نام روز یكشنبه در هر دوی آنها به یك معنا است و Sun day   دقیقاً به معنای «خورشید روز» است. اما در دوره ساسانی و همراه با دیگر تحریف‌های بی‌شمار آنان از آیین و فرهنگ ایران باستان، روزهای هفته‌ را نیز از گاهشماری خود حذف می‌كنند و تنها نام روزهای ماه را بكار می‌گیرند. البته نام‌های سی‌گانه روزهای ماه، در همه تقویم‌های ایرانی بكار می‌رفته و خاص تقویم ساسانی نبوده است.

اما در باره بخش بعدی پرسش می‌توان گفت كه هر چند اسناد كافی از دیرینگی چارشنبه ‌سوری در دست نیست، اما اشاره‌هایی كوتاه كه در تاریخ بخارای نرشخی و نیز در داستان نبرد بهرام چوبینه با پسر ساوه‌شاه در شاهنامه فردوسی باز آمده است و استاد حتی از واژه چارشنبه نیز بهره ‌برده است، نشاندهنده دیرینگی بسیار آن است. اما بدلیل كمبود منابع نمی‌توان قدمت قطعی آنرا مشخص كرد.

برگزار نشدن چارشنبه‌سوری توسط زرتشتیان نیز دلیل تازگی آن نمی‌تواند بود. چرا كه همه اقوام و ادیان ایرانی بخشی از فرهنگ باستانی را پاس داشته‌اند و بخشی دیگر را فراموش كرده‌اند. خوشبختانه بتازگی بسیاری از هم‌میهنان زرتشتی نیز به برگزاری این آیین كهن روی آورده‌اند.

بعضی محققان چارشنبه ‌سوری را شكل عوض‌شده جشن سده یا آتش نوروزی می‌دانند. آیا این درست است یا دلیل دیگری دارد؟

بررسی آداب و آیین‌های مردمی، روشنگر این پرسش است. همه سنت‌ها، ترانه‌ها، باورها و مراسمی كه مردمان نواحی گوناگون در این شب انجام می‌دهند، با وجود تفاوت‌هایی كه با یكدیگر دارند، در یك ویژگی با هم همسانند: «راندن ناپاكی‌ها و بدی‌ها». ترانه‌ها و باورهایی كه به بلاگردانی، راندن چشم شور، گره‌گشایی، آجیل مشكل‌گشا، بخت‌گشایی دختران و امثال این می‌پردازند؛ و همچنین سوزاندن شاخه‌های خشكیده و علف‌های هرز باغ‌ها و مزارع در نواحی روستایی، همگی نشان از پیوند این آیین با خانه‌تكانی، زدودن ناپاكی‌ها و آمادگی برای زایش دوباره گیتی است. در برخی نواحی اروپایی همچون رومانی و بلغارستان نیز در نزدیك‌های بهار مراسمی در سوزاندن اشیای غیرلازم برگزار می‌شود. چارشنبه‌سوری ارتباطی با سده و آتش نوروزی ندارد و هر كدام آنها، جشن و مناسبت خاص خود را دارند. در بسیاری از نواحی ایران، هر سه جشنِ آتش نام‌برده‌شده برگزار می‌شود كه نشانه مناسبت‌های گوناگون آنها است.

چرا ایرانیان چهارشنبه را نحس می‌دانستند؟

ایرانیان نه تنها چارشنبه، كه هیچ روز و شبی را به خودی خود نحس و بد یوم نمی‌دانستند و هنوز هم نمی‌دانند. در باورهای ایرانی هر روز سال به یكی از ایزدان منتسب است و گرامی داشته می‌شده است. بویژه روزهای پایانی سال كه زمان بازگشت روان و فروهر درگذشتگان بشمار می‌آمده و آیین‌هایی بسیار زیبا و باشكوه در استقبال نمادین آنان برگزار می‌كرده‌اند. باورهایی اینچنین، به فرهنگ‌های وارداتی دیگر وابسته است.

ارتباط مراسم چهارشنبه سوری با آب در چیست و چرا دختران می‌بایست آب چشمه را بیاورند؟

از یكسو می‌توان گفت كه در بسیاری از جشن‌های ایرانی، آب و آتش در كنار یكدیگر و مكمل هم هستند. اما از سوی دیگر، از آنجا كه چارشنبه‌سوری با پاكیزگی پایان سال در پیوند است، حضور آب جنبه كاربردی هم دارد. شكستن كوزه‌های آب علاوه بر نماد سال پرباران و حاصلخیز، كاركردی بهداشتی نیز دارد. می‌دانیم كه جنس سفال كوزه آب با سفال‌های دیگر متفاوت است. سفالگران، كوزه آب را بگونه‌ای متخلخل برمی‌ساخته‌اند كه موجب نفوذ اندكی آب به رویه بیرونی، و تبخیر آن موجب خنكی آب درون كوزه شود. روزنه‌های كوزه در گذر سال انباشته از ذراتی می‌شده است كه آنرا برای سلامتی مفید نمی‌دانسته‌اند، در نتیجه آنرا می‌شكسته و از كوزه تازه دیگری بهره می‌برده‌اند. اما در باره آوردن آب بدست دختران باید گفت كه این منحصر به چارشنبه‌سوری نبوده و عموماً بر این باور بوده‌اند كه مظهر چشمه، خاستگاه آناهید است و تنها دختران اجازه نزدیك شدن به آن را دارند. این باور هنوز هم در بسیاری از روستای ایران روایی دارد.

چرا چارشنبه‌سوری در سه‌شنبه برگزار می‌شود و آیا چهارشنبه درست است یا چارشنبه؟

مبدأ شبانروز یك قرارداد است. در زمان‌ها و نواحی گوناگون، گاه نیمه شب، گاه هنگام برآمدن خورشید، گاه هنگام نیمروز و گاه هنگام فروشدن خورشید را مبدأ و آغاز شبانروز می‌گرفته‌اند. اینگونه رسوم هنوز هم در برخی نقاط ایران متداول است و برای نمونه در تاجیكستان و آسیای میانه همواره آغاز سال نو را از هنگام غروب خورشید در آخرین روز سال بر‌می‌شمارند و جشن می‌آرایند. برگزاری چارشنبه‌سوری در سه‌شنبه شب به روزگاری مربوط می‌شود كه هنگام فروشدن خورشید، آغاز شبانروز و آغاز چارشنبه دانسته می‌شده است. امروزه نیز این باور همچنان پایدار مانده است و مثلاً وقتی از «شب جمعه» سخن می‌رانند، در واقع «پنجشنبه شب» را در نظر دارند. اما در باره پرسش دیگر می‌توان گفت كه امروز هر دو گونه این واژگان در متون ادبیات فارسی بكار رفته و هیچكدام اشتباه نیستند. در شاهنامه فردوسی و بسیاری از متون منظوم به شكل چارشنبه بكار رفته و در تداول عموم نیز همینگونه بر زبان می‌آید. البته این جشن با نام‌های دیگری نیز تداول دارد.

آیا پریدن از روی آتش عمل توهین‌آمیز به آتش نیست؟

آداب و رسوم مردمان، گوناگون است و ممكن است هر باوری از دید دیگران عملی نادرست دانسته شود. در نتیجه هنگامی می‌توان كاری را توهین‌آمیز خواند كه مجری آن آهنگ توهین داشته باشد. هم‌میهنان ما هیچكدام از اینكار، چنین قصدی را ندارند و پریدن از روی آتش، بگونه‌ای نمادین برای زدودن و سوزاندن بدی‌های هر شخص انجام می‌شود و مردمان خواسته‌اند تا با اینكار، آتش به آنان پاكی و تازگی هدیه كند. اما آنچه به گمان من نادرست‌تر است، كارهای ناهنجاری است كه امروزه متداول شده و عملاً چارشنبه‌سوری را به شب تباهی و آلودگی شهرها كشانده است. آیینی كه نیاكان ما برای پاكیزگی زیست‌بوم خود انجام می‌داده‌اند، ما همان كار را برای تباهی و آلودگی آن انجام می‌دهیم. بویژه كه اخیراً كسانی كوشش كرده‌اند تا با توزیع مواد منفجره و ترغیب غیرمستقیم كودكان و نوجوانان به استفاده فراگیر از آن، آسیبی جدی به این جشن كهن و شادی‌بخش ایرانی وارد كنند. از سوی دیگر می‌دانیم كه در رادیو و تلویزیون ایران، نام چارشنبه‌سوری، یك نام شرم‌آور و اسباب خجالت دانسته می‌شود و هرگز از آن استفاده نمی‌كنند در حالیكه خرافی‌ترین و ناهنجارترین آداب دیگر و مبتذل‌ترین برنامه‌ها را به فراوانی تبلیغ می‌كنند و اندیشه پاك كودكان میهن را به تباهی می‌كشند. ‌‌  

آیا چارشنبه‌سوری در مناطق دیگر ایرانی‌تبار هم برگزار می‌شود؟

از سوی باختر، در بخشی از كردستان كه در بیرون از ایران امروزی واقع است؛ و در سوی خاور، در استان سین‌كیانگ چین و سرزمین‌های ایرانی‌تبارِ یاركند، تاشقورغان و كاشغر با تفاوت‌هایی برگزار می شود. در تاشقورغان این جشن در سومین روز سال نو برگزار می‌شود و ضمن آتش‌افروزی و پریدن از آن، بر بالای با‌م‌ها نیز به تعداد نفرات خانه، جام آتشی برمی‌افروزند. در سرزمین‌های اَران و قفقاز، بمانند استان‌های آذربایجان، در هر چهار چارشنبه اسفندماه این مراسم را تكرار می‌كنند. اما در آسیای میانه، تاجیكستان، تركمنستان و ازبكستان، این آیین كاملاً فراموش شده است و برگزار نمی‌شود. اما در بخش‌هایی از قرغیزستان با تفاوت‌هایی همچنان پایدار مانده است. این مراسم در قرغیزستان در غروب نوروز برگزار ‌شده و تنها شاخه‌های خشك درختی به نام «آرچا» سوزانده می‌شود.

در پایان به این نكته هم اشاره كنم كه آیین‌های چهارشنبه سوری منحصر به آتش‌افروزی نیست؛ بلكه مراسم پیوسته دیگری همچون غذاهای دسته‌جمعی، سرودهای ویژه، قاشق‌زنی، فال‌گوش، بازی‌های گروهی و نمایش‌های سنتی هم دارد كه امروزه بجای آن به سوزاندن لاستیك و انفجارهای مهیب و تباهی گذرهای شهر می‌پردازند. شیوه امروزی این جشن در شهرهای بزرگ هیچ ارتباطی با چارشنبه‌سوری نداشته و تنها نام آنرا بر خود دارد

منبع:واندا کلیک 

...از هر دری سخنی

ما قراره اینجا مراسم سال نو رو اولین یکشنبه بعد از تحویل سال بگیریم.

یه کمی مسخره است؛ ولی خب چون وسط هفته می افته ملت دانشگاه میرن و نمی تونند بیان.

به نظر من می ارزید ولی چه میشه کرد... ایرانی هستیم دیگه (هیچیمون به آدمای دیگه دنیا نرفته...)

اصلا همه شوق و خوشی واسه اون لحظه تحویل ساله ...بعدش چه فایده ای داره؟

فعلا حوصله اینکه بشینم از ملا نصرالدین بازی های خودمون (ایرانی های عزیز ) بگم ندارم...

پس موکول میکنم به وقت دیگه...

حالا فعلا یه چند روزی می ریم  پاریس بگردیم واسه خودمون اونم تو هوای سرد اینجا

به قول یکی از دوستان شاید این لپ تاپ کمی نفس بکشه از دست من ...ولی نه!!! میبرمش با خودمون.

آخه این دوستم بهم میگه وبگرد کوچک...( نیست که من خیلی کوچولوام )!!!!!!!!!!

                           

...اینجا بویی از عید نداره

۱۳ روز دیگه عیده و باز هم اینجا بویی از عید و عید دیدنی نیست.

اونموقع ها که ایران بودم از هر چی عید و عید دیدنی بود بدم می اومد ولی حالا دلم حسابی هواشو کرده.

دلم میخواد عیدی بگیرم .بوی اسکناس تانخورده ام آرزوست!!!!(((((((((((((

قرار بود به حال و هوای ایران و عید نوروز سبزه ای به رسم فرا رسیدن  سال نو درست کنم ولی هرچی نگاه کردم هیچی پیدا نکردم؛ تموم شده بود.فکر نکم تو این ۱۳ روز سبزه درست حسابی از آب در بیاد.

منم چقدر زود به فکر بعضی کارا می افتم

تازه اونم یکی از دوستان یادآوری کرد

ولی خداییش عید هم عید های قدیم؛ بچه که بودم خونه مامان بزرگ که میرفتم اولین کاری که میکردم این بود که می رفتم سراغ شیرینی های گردویی و نارگیلی که مامان بزرگم هر سال میخرید.

منم تا نصف شیرینی های  هر جعبه رو تموم نمی کردم ، از جام تکون نمی خوردم (چقدر کم اشتها بودم)

بیچاره بابابزرگ هیچی نمیگفت *خدا بیامرزتش*( آخی باز داغ دلم تازه شد ...)

بعدش هم میرفتم سراغ آجیل ها... خب حالا حساب کن آخر ماجرا چه اتفاقی می افتد؟؟

من با یه شکم سفت و ورقلمبیده اونجا افتادم...

بعد دایی جونم که میآد یه آمپولی چیزی میزنه بعد میگه باز تو پرخوری کردی؟

دیگه این قضیه هر سال تکرار میشد

دورانی بود واسه خودش هاااااااااااااااااااا

 

....تنهایی

 

تا حالا تنهایی رو با تمام وجودت حس کردی؟

اصلا می دونی تنهایی یعنی چی؟با کدوم ت می نویسنش؟

نه تو نمیدونی؛ یعنی نمی تونی بفهمی یعنی چی...

برای درک هر چیزی حس اون چیز لازمه؛

تا حس تنهایی رو نداشته باشی از درکش نیز عاجزی

فکر نکن هرکی تنهاست، تنهاست!!

نه ! ممکنه تنها باشی ولی تو خودت احساس تنهایی نکنی وبالعکس؛

خیلی ها هستند با جمع هستند ولی تو دلشون تنهان.

مثل من، مثل خیلی های دیگه که دیواری از جنس تنهایی دور خودشون کشیدن.

این آهنگ برای آدمای تنها یه دنیاست. دنیایی که خیلی ها باهاش غریبن.

آه راستی من عاشق این شعر تکراری و کهنه ام:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

خیلی ها تو دفتراشون این شعر رو به یادگار نوشتند و گذشتند و رفتند و فراموش کردند.

...رباعیات خیام

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

http://i1.tinypic.com/mrpgsw.gif

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست  از امل   دراز خـود بـاز کشیم

در زلف دراز  و  دامن  چنگ  زنیم

http://i1.tinypic.com/mrpgsw.gif

ایـام  زمـانه  از  کسی  دارد  ننگ

کــو  در غـم  ایـام  نـشیند  دلتـنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

ز آن پيش که  آبگینه  آید بر سنگ

 http://i1.tinypic.com/mrpgsw.gif

من بی می ناب زيستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

يک جام دگر بگیر و من نتوانم

http://i1.tinypic.com/mrpgsw.gif

ای   صاحب  فتوا  ز  تو  پر کارتریم

با  این همه مستی  ز تو  هُشیار  تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف  بـده    کـدام   خونخوار تریم؟

 http://i1.tinypic.com/mrpgsw.gif

گــر مــن  ز می مغانه مـستم هستم

گر کافر و گبر  و بت پرستم  هستم

هر طایفه ای  بمن   گــمـانی   دارد

من زان خودم چنان که هستم  هستم

 

هدیه

من همیشه عاشق شعرهای فروغ بودم

با اینکه همیشه تو کلاسهای ادبیات چه دبیرستان و چه دانشگاه ازش انتقادهای زیادی میشه ولی من اون رو به خیلی از شاعرهای دیگه (از جمله مولوی و ...) ترجیح میدم.

به قول گفتنی یه خط شعر فروغ رو به صد تا بیت شعر از مولوی عوض نمیکنم

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!!!

 

نادیا/دوست دشمن

Etrange existence
Quoi que l'on pense
Dans nos coeurs
Coulent les mêmes peurs
Nos robes de poupées
Tous nos secrets
Oubliés
Quelque chose a changé

Plus rien n'est comme avant
Tout est différent
Tout doucement le temps nous sépare
Et s'envole et s'envole
Pour un jour changer l'histoire
Un jour amies, l'autre ennemies

Être amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
Le temps nous a désunies
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

Amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
On s'aime et l'on se maudit
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

La même innocence
La même enfance
Tout semblait
Nous unir à jamais
Mais vingt ans plus tard
Tout nous sépare
Notre coeur
A changé de regard

Il ne reste plus rien
Qu' un air de Chopin
Tout doucement
Le temps nous sépare
Et s'envole et s'envole
Un jour amies, l'autre ennemies

Être amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
Le temps nous a désunies
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

Amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
On s'aime et l'on se maudit
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

Amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
Le temps nous a désunies
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

Amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
On s'aime et l'on se maudit
Is it right or wrong ?
Chopin play the song

Le temps nous sépare
Et s'envole et s'envole
Pour un jour changer l'histoire
Tout nous liait
A présent tout nous sépare

Être amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
Le temps nous a désunies
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

Amies ennemies
Au fil de la mélodie
Être amies ennemies
On s'aime et l'on se maudit
Is it right or wrong ?
Chopin play the song
There is no one to blame
So we can play the game

تولدت مبارک عزیز مادر

www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws

 

چقدر احساس خوبیه که یه مادر بزرگ شدن فرزندش رو به نظاره بنشینه.

یک سال از تولد دخمل گل مامان گذشته و پگاه نانازم یه ساله شده.

وای که چه ذوقی میکنم من وقتی میبینم که جلو چشام راه میره و مامان میگه،

ای کاش بقیه خانواده هم اینجا بودن و با هم تولدش رو جشن میگرفتیم

ولی خب چه میشه کرد....

ولی افتخار من اینه که مادر هستم و به عشق فرزندم روز و شبها رو طی میکنم

نفسم به نفسش بنده و قلبم بدون عزیزم  از تپش باز خواهد ماند

نبینم روزی رو که اثر غمی بر چهرت بشینه...

فدای وجودت

www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws

لاف عاشقی

آهای تویی که از اون می نویسی

بدون مرام اون از جنس سنگه

اونی که لاف عاشقی رو می زد

یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ

غریبی بی کسی اندازه داره

آخه دل منم خدایی داره

یه گیتار شکسته همدم من

یه کولی و غریب و بی نشونه

کسی که یه روزی دلش با من بود

ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ

اونی که لاف عاشقی رو می زد

ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ

یه گیتار شکسته همدم من

یه کولی و غریب و بی نشونه

ولی دلش بگی فرقی نداره

بخواد پیشم بمونه یا نمونه

غریبی بی کسی اندازه داره

آخه دل منم خدایی داره

یه گیتار شکسته همدم من

یه کولی و غریب و بی نشونه

آهای تویی که از اون می نویسی

بدون مرام اون از جنس سنگه

آخه دل منم خدایی داره

غریبی بی کسی اندازه داره

 

شعر لحظه ها

دلم تنگ است می نالم

       دلم تنگ است می خوانم

            گمانم پیش چشمانت

                کمی سنگ است میدانم

                  اگر روزی تو باز آیی    

              خزان عمر من آنروز

       به پایان میرسد لیکن

به امیدی که دریابی

تو ای رفته ز دست من

     برایت گریه ها کردم

        ولی تو رفتی و اینجا

             فقط من مانده ام و من

              نمی خواهم دلت را ای

          فرو رفته به رویاها

     کنون سودی ندارد دل

  غباری مانده بر دل ما

سفر کردی و قلبم را

فرو بردی در اندوهی

   به یادت شعر می خوانم

       به امید وصالت باز

                    کنون شعرم به پایان است

                       برفتم من ز یادت باز

     ۲۲/ ۵/ ۱۳۸۰         

               

...روح سرگردان من

کنده شده نفس ها                              

می لرزد دلم

و سایه ها جدا افتاده                            

رد پایم را برف شسته

قدم می گذارم بیرون از تنم                                        

                                            شاید روح من باشد                                                

ایستاده در دوردست ها                                   

...

 

من رقص دستانم را در تاریکی شب

در ازدحام شلوغی برگهای دفترم

ورق می زنم.

باید که با شب جنگید

من اندوه شبانه ام را در حسرت و تمنای

واژه های پوسیده از دلم بیرون میکشم تا

بگذرانم گرمای طاقت فرسای اطاقم را

مرا دریاب مرا دریاب که شب را دریافته ام

با پاهای خسته قدم بر بیابان داغ اطاقی شنی میگذارم

می خواهم لمس کنم

با پاهای برهنه این خستگی را....

************

بگذار كه فراموش كنم
تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه
چشمان مرا
مي گشايد در
برهوت آگاهي؟
بگذار
كه فراموش كنم.!؟!.

...دختر آوازه خوان

                   

نمی دونم چرا چند وقته صدای تلویزیون خیلی اذیتم می کنه؛ انگاری دارن تو مغزم سوت می زنند یا هی با میخ می کوبن روش.

چند وقته هی زور میزنم بنویسم ولی نمیشه؛انگار تلسم شده این ماجرای نوشتن من.

از وقتی هم این وروجک نانازی من دست زده به صفحه کلید لپ تاپ کلا سیستم رو بهم ریخته.تمام نوشته ها تار شده؛اصلا حال ندارم نگاه کنم به صفحه.

بچه هست دیگه.........

راستی با اینکه خیلی از این عربها بدم!!! میاد ولی یه دو هفته ای هست بدجور رفتم تو نخ نانسی اجرم

ول کن قضیه هم نیستم.

نمی دنم چرا به قول بچه ها(؟) هویجوررررری ازش خوشم اومده.

نگاه میکنم به دم و دستگاه و تشکیلاتش تو دلم میگم:آه! کاشکی منم خواننده بودم!!!!!!!

و البته این آرزو رو با صدای بلند میگم که بعضی ها بشنوند.

نه جدی هاااااااا ...از بچگی دلم می خواست خواننده بشم؛

یادم میاد تابستون که میشد و درسا تموم، دو تا دفتر داشتم که توش پر شعر بود؛باز میکردم و رو پله چهارم خونمون می نشستم و شروع به آواز میکردم و چقدر هم حال میکردم.

تا جایی که یکی از همسایه هامون یه روزی به مامانم گفت:این دخترت خیلی صداش خوبه ها!!!!

البته فکر کنم منظورش این بود که اینقدر داد میزنه و میخونه که صداش تا خونه ما هم میاد.

ولی کو گوش شنوا؟ باز تابستان دیگه و باز آوازهای دیگه.

ول کن ماجرا هم نبودم ...تا سال اول دبیرستان کارم این بود.

ولی بعدش دیگه واسه خودم خانومی شدم و بیشتر در جمع دوستان و جاهای خیلی خاصی می خوندم

و البته ماجرا تا دانشگاه هم کش پیدا کرد...

طوری که ما خوابگاهمون خیلی بزرگ بود ؛اندازه یه شهرک و طوری درست کرده بودن که یه قسمتش شبیه جنگل بود یه قسمتی مثل جاده...

من کارم این بود که شبها وقتی دلتنگ می شدم میرفتم توحیاط خوابگاه و آواز غریبی سر میدادم!!

روی تاب می نشستم و ضمن تاب خوردن میخوندم...

خلاصه داستانی بود واسه خودش.

یادش بخیر

بازم به قولی:

یاد باد آن روزگاران یاد باد

.........

...

 

تو را می بینم و بی تابم

می بینمت و نمی یابم

شاید این نشان مرگ من باشد...!!!!!!!

 

...

وقتی نباشی

              انگار که هستم و

                                گویا که نیستم

                                                روزی که رفتی

                                                                من با تمام وجودم

                                                                                    گریستم...

...خونه مادربزرگه

آخ که چقدر دلم می خواد برگردم به دوران کودکی ام؛

اون زمانی که بابابزرگ برامون  قصه سه تا خواهر رو تعریف میکرد که خواهر کوچیکه رو گرگ می خوره.و من تو ذهن بچه گانم اون بچه رو خودم فرض میکردم؛بعد کلی گریه میکردم...

وای خوب یادمه که آبجی بزرگم بیشتر گریه میکرد چون اونم همین فکرو می کرد و حس اینکه خواهر کوچیکشو از دست بده خیلی براش سخت بود.

چه روزگاری بود!!!

مامان بزرگم همیشه با جارو دنبالم می کرد چون من خیلی شیطون بودم؛از دیوار راست بالا میرفتم؛

اینقدر سروصدا می کردم که داد همه رو در میاوردم.هرچند الانم بهتر از اونوقتها نیستم...

یاد لالایی هایی که مامان واسم می خوند:

لالا گرمه ته ره خو بیره مامان گره

دشتو صحرا ره او بیره مامان گره

 ................

دلم بازم از اون لالایی ها  می خواد!!

کاشکی ما آدما هیچ وقت بزرگ نشیم ،هیچوقت!!!!!

راستی بزرگ شدن هم بد دردیه هااااا

بعضی وقتها فکر میکنم آیا منم می تونم برای دخترم مادر خوبی باشم؟؟؟

به همون خوبی که مامانم واسه من بود؟

آیا می تونم عشقمو بهش ثابت کنم؟

آیا آنقدر مادر خوبی میشم که دخترم بهم اعتماد کنه و همه حرفهای دلشو مثل یه دوست بهم بگه؟

آرزو می کنم از صمیم قلب که بتونم اونی باشم که می خوام...

آره بچگی ها پر از خاطراته!!

ولی یکی هست که ازش هیچ خاطره ای ندارم؛

نمی دونم اصلا بگم دلم می خواد که او بود و حضورشو حس می کردم یا نه؟ تردید دارم...

بی خیال!

یاد خونه مامان بزرگ می افتم که الان خالی از سکنه شده و هیچکی به اونجا سر نمی زنه!!

آخ که چه خاطراتی من از اون خونه دارم؛یه زمانی صدای بچه ها فضای اون خونه رو پر میکرد ؛اما

حالا چی؟

خالی خالی...

لعنت به مرگ...

دلم می خواد داد بزنم و با صدای بلند بخونم :

خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره

خونه مادر بزرگه شادی و غصه داره.........

البته الان دیگه از شادیهاش خبری نیست و هر چی هست  غم است و غصه.

 

!!!!!!!!!!!... بدون شرح

                   

                                              

آرزو

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در "تو"

      خلاصه کردم:

                             ای کاش

                             یک بار

                             تنها همین

                             یک بار

                            تکرار می شدی!

                            تکرار...

تقدیر خاکستری

Upgrade your email with 1000's of cool animations

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...

گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........

غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم

در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....



بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات

داشتم ......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم

که این بوسه همون بوسه جداییست ......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم

انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....

Upgrade your email with 1000's of cool animations

سالگرد وفات بابابزرگ

اگه گفتی امروز چه روزیه؟

امروز یکی از غم انگیزترین روزهای زندگی منه،روزی که بهترین عزیزم رو از دست دادم،همونی که هیچ کسی دیگه جای جالیشو پر نمی کنه.

آه  که چقدر دلم براش تنگ شده.دلم می خواد فقط یه بار فقط یه بار دیگه بتونم صورتشو ببوسم.

بابا بزرگ خوبم! خیلی دلم برات تنگه!!!

امروز درست ۸ ساله که از بین ما رفتی و من باز امروز سالگرد نبودنت رو عزادارم.

کاش میشد لحظه های آخر در کنارت بودم،به خدا بچگی کردم.می دونم ازم انتظار داشتی که ثانیه های پایانی عمرت من پیشت باشم کنارت بشینم و تو بگی رقیه درساتو بخون و مامانتو اذیت نکن.

مامان میگفت که مدام میگفتی رقی کجاست چرا نمیاد دیدنم.بابابزرگ به خدا غلط کردم!!

جون خودم آنقدر غرق بازی های بچگانه و ... بودم که تو رو فراموش کردم.

و وقتی رسیدم که دیگه خیلی دیر بود.وقتی رسیدم که دیگه نفسی نمونده بود برات.

آخ که چقدر من بچه ام،و حالا بعد هشت سال هنوز خودم رو  نبخشیدم . تو با چشمانی منتظر ترک این دنیا کردی.در حالی که من هنوز منتظر بخشش از سوی تو هستم و هنوز منو نبخشیدی.

خوابتو که می بینم،وقتی سوال میکنم با تکون دادن سرت به این ور واون ور نشون میدی که هنوز نه.

دوستت داشتم ،خیلی بیشتر از اینکه پدر ندیده و نشناختمو دوست داشته باشم

سالروز عروجت رو به سوگ می نشینم.

 

باز هم من

غریبه ای تنها

تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
 
 
اغلب زندگيم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حريف