وداع

می نویسم تا تو تاریخ زندیگم ثبت شه.

میترسم،از مرگ،از بعد از مرگم.نه اینکه بگم قراره حساب پس بدم ها، نه،ولی دوست ندارم مرگ رو قبول کنم. میترسم مثل ... دلداری دادنم هم فایده ای نداره. ملت میرن دل و روده و قلب رو عوض میکنند اینقدر اضطراب ندارن، حالا من واسه یه عمل فسقلی تقریبا داوطلبانه دارم بال بال میزنم و دنیا رو دارم جلو چشمام تیره و تار میکنم و میبینم همینطور.

نمیخوام بمیرم که دخترکم بدون مادر بزرگ شه.تصورش هم برا خودم سخته. چطور میتونم نباشم کنارش و عطر تنش رو حس نکنم. چطور میتونم قبول کنم که فقط به عنوان یه روح تو زندگیش حاضر باشم و نتونم ببوسشم و اونمنو ببوسه. من حضور فیزیکی میخوام داشته باشم.

خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی

نزدیک کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی

یادم نره بهت بگم عزیز ترین من اونه

خودم مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه

نمیخوام بمیرم و اعتراض دارم اگه سرنوشتم این باشه. اصلا چه حقی داره خدا که منو از خونوادم بگیره.یا بالعکس. دخترکم بهم نیاز داره.من بهش نیاز دارم...

همسرجانم یه روزی تو زمانهای قدیم ازم پرسید اگه بمیری دوست داری کجا دفنت کنن؟ میدونی جوابشو چی دادم؟

اینکه برام مهم نیست.هرجا باشه برام مهم نیست. وقتی نیستم و حضور ندارم جسم خالی من به چه دردم میخوره. جسم وقتی مهمه که با روح عجین باشه. با هم باشن و تو بدنم تبلور کنند. جدای از هم هیچ ارزشی برام ندارن. پس اگه مردم جسمم رو اگه آتیش هم بزنید مهم نیست برام.میخوام باشم و زندگی کنم.زنده+گی یعنی تنفس، رد و بدل کردن عاطفه و احساس، دعوا ها و آشتی ها و خنده و گریه ها، تنهایی ها و تو جمع بودن ها و .... اینهاست که به زندگی نفس میده.اینها رو میخوام داشته باشم. پس چی؟ میخوای باشم و زیستنی داشته باشم ابدی.نه ۲۶ سال راضی ام میکنه و نه ۱۰۰ سال. عمر ابدی میخوام.خیلی زیاده خواهیه؟

اصلا نمیخوام و نمی تونم تصور کنم که به صورت روحی سرگردان در بیام و تو دنیایی که معلوم نیست سرش کجاست و ته اش از کدوم وره واسه خودم علاف باشم. ترجیح میدم تو همین دنیا که میشناسمش و دارم لمسش میکنم بمونم.

آه که چقدر میترسم و میترسم و میترسم.اینجاست که میفهمم چقدر جونم رو دوست دارم.دیروز کتاب نامه به کدوکی که هرگز زاده نشد از ارویانا فلاچی رو خوندم. خیلی خوشم اومد.و باعث شد بیشتر به زندگی بچسبم و نخوام دل بکنم.

میدونم اجباری نیست و اگه بخوام همین حالا میتونم کنسل کنم ولی تا کی میتونم خودم روترسو نشون بدم؟ بالاخره که موقعیتهایی تو زندگی پیش میاد که مجبور خواهم شد تا پای مرگ پیش برم. اون روز چی؟ اصلا زندگی کردن خودش ریسکه دیگه بابا.باید ریسک کنم. باید شجاع باشم و ترس به خودم راه ندم یا حداقل اینکه کنترل کنم. نذارم مثل خوره وجودم رو بخوره.اتفاقی نمیخواد بیافته.یه عمل سطحی و کوچیکه که سه سوت هم تموم میشه و صبح میری و شب میای خونه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.بعدشم اینکه خیلی به ندرت اتفاق میافته که بعد از عمل مشکل حاد پیش بیاد.اما از کجا معلوم همون سر من خراب نشه و من جزو استثنائات نباشم؟ آخه همیشه مستثنی بودم.آخ که خسته ام از این افکار بیراه بر. اما، اما،اما... که چی؟ احتماله دیگه.باید خوشبین باشم. خوشبینی بهترین راه حله در این جور موقعیتها. خودم میدونم.

پس من از این لحظه تا فردا صبح نه میترسم و نه بدبینی به خودم راه میدم.با خیال راحت میگیرم میخوابم و صبح هم با خاطری آسوده راه میافتم و میرم.

راستی تا نمردم!!! یعنی تا قبل از مرگم(اگه نمردم که هیچی زندگی ادامه داره) آهنگ جدید مجید خراطها با اسم وداع به بازار اومد. خیلی هم قشنگه.

اگر سراغمو گرفت،بگين نشونه اي نذاشت
بگين از اينجا رفته و چاره ي ديگه اي نداشت
اگر سراغمو گرفت ، اين نامه رو بهش بدين
بگين كه جا گذاشته بود، پرسيد كجا هيچي نگين
اگه بازم پرسيد ازم، اگه نكردش آش و پاش
چاره اي نيست بهش بگين، فلاني رفته زير خاك

مثلا خواستم مثبت نگری کنم.

پ.ن:حالا وسط اینهمه مساله مهم من به یه چیز دیگه هم گیر دادم. ناخن هام.یعنی من عمرا این ناخنها رو واسه عمل کوتاه کنم. سرم بره ناخن کوتاه نمیکنم.یعنی واقعا مجبورم؟(مساله مرگ و زندگیه این نمونه واسه من).

یه یادداشت کوچیک واسه دخترکِ عسلکم :مامانی خیلی دوستت داره، چه تو دنیا باشه و چه نباشه دوسیت داره و عاشقت هست وخواهد بود.تقدیم به بهانه زندگیم:

فردا قراره منو تو
از هم ديگه جدا بشيم
فردا قرار همدمه
گريه بي صدا بشيم
تو کوچه هاي بي کسي
نيستي و پرسه ميزدم
آي آدما نگاه کنين
قريب شهر تو منم
....

ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم
ما اگه از هم جدا بشيم مي ميريم
ما بايد قدر اين روزها رو بدونيم
واي اگه فردا بياد تنها مي مونيم
 ...

راستي، يادم نره بهت بگم
عزيزترين من اونه
خودم مهم نيست
اما اون
نذارين تنها بمونه
....

بيا به ياد اون روزا
همديگرو دعا کنيم
يه وقت ديدي دعا گرفت
خدا نذاشت جدا بشيم

اي واي داره فردا مياد
بايد دست به دعا بشيم
....

با قلب پاکت از خدا
بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتي از پيشم
دوريت داره زجرم ميده

بهاران

همیشه وقتی دارم از وبگردی میکنم و به یه وبلاگ میرسم که پراز شعر هست و نویسنده مثل اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشه فقط شعر میذاره و میره سریع میگذرم. یعنی بدم میاد. ولی شده گاهی خودمم دلم بخواد شعری بذارم . حس میکنم این شعر احساس این لحظه ام رو نشون میده.

فقط دلم میخواد بذارمش. متن نوشتم ولی میترسم همه معنی شعر رو ازبین ببره و خرابش کنه. بهتره ساکت باشم و فقط موسیقیش رو گوش بدم.بذارم فوران احساساتم به موج زدنش ادامه بده. اینقدر ادامه بده تا شاید آروم شه.

اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
نرو ...

باز ديشب دوباره تو كوچه تنگ و باريك خاطر ها قدم زدم
دوباره يادت اومد تو ذهنمون ديشب باز از اسم تو دم زدم
دوباره يادم اومد اون لحظه هاي بي كسيم با تو بودن
زير بارون و ترانه اي از عشق تو سرودم

اما نه قلب تو درياست
هنوزم به يادم هستي
مي دونم تو هم غريبي
حالا هر كجا كه هستي

مي دونم تو هم غريبي ...

باز اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
بگو تو هم همش شبها به ياد من
باروني ميشه گونه هات
بگو هنوزم دل تو طاقت دوري نداره
بدون هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره

ديگه حتي قاصدك ها قاصدك ها از تو پيغامي نداره
هيچكي نيست منو بفهمه
سر روي شونه ام بذاره
چه غريبونه نشستم
چشم به راهت تك و تنها
چه كنم وقتي كه نيستي
منم اون دنياي غم ها
هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره
بغض وجودمو مي گيره
اشكامو برگهاش مي باره

هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره
اشك تو چشمام حلقه بسته
چشم تو تا سحر بيداره

پ.ن: ۱۸ روز مونده به عید سبزه با تخم عدس گذاشتم. نمی دونم تواین ۱۸ روزه اونقدری میشه که بهش سبزه گفت و گذاشت رو سفره؟ دلم میخواد سمنو درست کنم. راستش دستورش روهم پیدا کردم ولی میدونم خراب میشه.

سفره های عید خونه مامان هیچوقت قانون هفت سین رو رعایت نمیکرد.همیشه از مرز۵ و ۶ بالاتر نمیرفت. ولی من همیشه دلم خواسته ۷ تا سین داشته باشم تو سفره ام.هرچند گاهی کلک رشتی میزنم و با سین های دیگه پرش میکنم. یه سفره هفت سین دیگه که سه تایی کنارش میشینیم. تنها، دور از خونواده،منتها میتونیم امیدوار باشیم که آخریش خواهد بود.دید و بازدید عید رو دوست دارم خیلی. منتها یادمه حتی وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم وقتی موقع عیدی گرفتن میشد ازخجالت سرخ میشدم.  فکر میکردم حالا که بزرگ شدم دیگه نباید عیدی بدن بهم. لااقل پول نباشه. هرچیزی غیر نقدی بهتر خواهد بود.عیدی هم عیدی های قدیم. اصلا واقعیتش عیدی های قدیم یه شور و هیجان دیگه ای داشت. لااقل من اینطوری حس میکنم. وقتی خونواده هامون دور هم جمع میشدن و مهمونی میگرفتیم هر شب. مخصوصا ما بچه ها عاشق این لحظات بودیم. دور هم جمع میشدیم و فقط بازی وبازی و بازی.

انگاری تمومی نداشت این بازیهای دوران کودکی.قایم باشک تو کوچه خاله بزرگه.گاه گاهی دعوای یکیمون با اون یکی.یادش بخیر. دوست دارم دخترکم هم بتونه مثل مامانش هی بازی کنه و بازی کنه. با بچه های فامیل و دوستاش.بهش قول میدم امساله رو که دووم بیاره سال آینده فقط عید که شد بعدش راه بیافتیم بریم شمال و اونجا اینقدر با بچه ها بازی کنه که تنهایی این دو سه سال جبران شه.

fou d'orage

صحبت از نوشتن ترسها شده بود تو گروه. یاد ترسهای تو زندگی افتادم، یه سری آدمها هستند که اینقدر شهامت دارند که ازترسها و زجر ها و ناراحتی هاشون بنویسند. هرچند به نظربعضی ها این حماقت هست و چه معنی داره تو جایی مثل وبلاگ که همه میتونند بخونند فردی بیاد بنویسه این چیزها رو. ولی خودمونیم، چقدر ازماها حتی تو خلوتمون تونستیم با مشکلات و دردهامون روبرو بشیم؟ پس مشکل این نیست که تو جمع باشه یا تو خلوت تنهایی هامون. مشکل اینه که ما یا من جرات و توان مقابله با اونها رو نداریم. به نوعی میخوایم پسشون بزنیم . شاید ازاین میترسیم که نتونیم اونها رو حل و فصل کنیم؟

خود من خیلی وقتها شده که بخوام اینکارو بکنم ولی نشد. اینقدر در خودم قدرت رویارویی با اونها رو ندیدم. ضعیفم هنوز. بزرگ نشدم هنوز. اینقدر شجاع نشدم که بشینم حتی با خودمخلوت کنم. سرم رو با چیزهای دیگه گرم میکنم تا شاید مشغولیتهای فکریم رو فراموش کنم. ولی باور دارم که دیر یا زود باید باهاشون روبرو بشم. فرار تا کی؟ خیلی هامون حتی اینو هم باور نداریم که داریم از خودمون، خود درونیمون فرار میکنیم.

دوست دارم اینقدر فورس داشته باشم تا بتونم با تمام مشکلاتی که یا خودم یا محیط اطرافم برام درست کردند مبارزه کنم یا به عبارتی حلشون کنم. دوست دارم زمان باهام کنار بیاد وبا من پیش بره. اینقدر تند تند ازم پیشی نگیره. از زمان بدم میاد. همیشه ازم جلوتو بوده و خواسته منو پس بزنه که نرسم به همه آرزوهایی که خواستم برسم و همیشه دیر شده.همیشه عقب موندم ازشون. شاید یه وقتی برسه و ببینم پیر شدم و هنوز تو ذهنم دنبال خواسته های جوونیم میگردم.کاشکی حداقل اون روزها به اصلی هاش رسیده باشم. باید بجنبم نه؟ کدوم احمقی گفته عجله کار شیطونه؟ من تکذیب میکنم رسماً. اتفاقا اکثر مواقع باید عجله کرد تا به هدف رسید. نمی دونم چرا همیشه نتیجه همه بحث هام به این هدف های لعنتی ختم میشه. همینها کل زندگیم و افکارم رو بهم ریختند. لعنتی هاااااااا....

یکی پیامک فرستاده بود یه این مضمون که:

هر وقت ناامید شدی و هیچ روزنه ای تو زندگیت نبود برو به کوه و اونجا فریاد بزن که آیا هنوز امیدی هست؟

. قطعا میشنوی که  هست هست هست. پس نامید نباش.

قشنگ بود نه؟ پس حالا که اینطوره منم ناامید نمیشم. میجنگم با سختی ها و ناامیدی ها تا شکستشون بدم تا از پا درشون بیارم تا نشون بدم قوی تر کیه. هرچند خیلی سخت خواهد بود ولی تلاشم رو میکنم. یاد همه امیدهای زندگیم میافتم و ادامه میدم.یاد دخمل گلم که همه هستی ام هست. یاد مادرم که ۲۶ ساله تحملم کرده و بدون شوهر بزرگم کرده و همه هستیش رو به پام ریخته تا بتونم سرانجام بگیرم. یاد خواهر های گلم که نفسشونبه نفسم بنده، که اگه تب کنم میمیرن برام.... پس امید هست هنوز.نباید دست کشید.کنترل کردن انرژی هام و هدایتشون به سمت مسیر درست بهترین کاریه که در این جور مواقع میتونم بکنم.

آهنگ های مجید خراطها رو خیلی دوست دارم، همه نوع آهنگی پیدا میشه که باب میلم باشه. .قتی غمگینم یه آهنگش روگوش میدم.وقتی عصبانیم آهنگ دیگه اش رو گوش میدم.حتی میشه گفت وقتی عصبانیم ولی دوست دارم برقصم بازم یه آهنگی هست تو آلبوم هاش که بشه باهاش رقصید. عالیه به نظرم. حرف نداره.

joyeuse anniversaire pegah

امروز تولد دخمل طلای مامانی هست و مامانش براش بهترینها رو آرزو میکنه. عزیز دلم، لبات همیشه خندون و دلت همیشه پر از شادی باشه. آرزو دارم غم هیچوقت در خونه ات رو به صدا در نیاره و شادی ساکن همیشگی قلبت باشه.

یه هفته تمام خودم و دخترکم بیماربودیم. خودم که آنژین کرده بودم و دخترکم که دیگه داغون بود اوضاعش. تمام مدت دیاره داشت و ازطرفی هرچی میخورد سریع بالا میاورد. حتی دریغ ازیه قطره آب.... این دکتر و اون دکتر هیچ نتیجه ای نداشت. واسه دکترای احمق اینجا همیشه همه چی نرمال هست و طبیعی. بچه آب هم نتونست بخوره این یه هفته اینا میگفتند نه هیچی نیست. میگذره. طوریکه ظرفیه هفته یک کیلو و نیم وزنش از دست داد.دیگه آخر کاری دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم دیوونه میشم و بچم از دست میره. زنگ زدم اس او اس و گفتم بیاین یه کاریش کنید. اومد و وزن کرد و دید اوضاع خرابه نوشت برام واسه بیمارستان و بستری و اینها. رفتیم و تا شب اونجا بودیم و سرم و خوب شد. خدا رو شکر این کابوس یه هفته ای تموم شد. واقعا بدتر از کابوس بود.من یکی که دیگه تا مرز جنون رسیده بودم. دلبندکم قطره آبی نمی تونست بخوره و داشتم جلو چشمم پر پر شدنش رو میدیدم. از اونطرف خونواده ام داشتند تو ایران دیوونه میشدند. مامان که فقط میگفت بیااااااااااا بیا اینجا اون خراب شده رو ول کن. لااقل اینجا میدونیم اینجور موقع ها چیکار کنیم. خلاصه که خدا رو شکر که گذشت.

یعنی من این یه هفته لحظه به لحظه فقط خدا خدا کردم که دخترکم حالش بهتر بشه و نشد. اینقدر ناله و زاری کردم که خودمم باورم شد خدایی نیست. اگه هست چرا جواب اینهمه خواهش های من رو نمیده. گلو درد داشتم و با این حال که صدام در نمی اومد و گریه گلودردم رو بیشتر میکرد ولی کارم فقط همین بود. مگه میشه داروها رو بخوره و وضعیت همون باشه که قبل بود؟ مگه میشه؟ به مرز جنون رسیدن رو تازه داشتم میفهمیدم. وصف حال اون لحظات توصیف کردنی نیست و فقط خدا میدونه چه بر من گذشت. حالا که تموم شده یاد آوریش هم مو رو به تنم سیخ میکنه. شادی به جرات میتونم بگم تو تمام ۲۶ سال عمرم همچین لحظاتی رو تجربه نکرده بودم. خودم هیچی، فقط دیدن دخترک ناتوانم دلم رو آتیش میزد. مادر باشی و این حس رو تجربه کنی. دعا کردم خدا سر هیچ بنی بشری نیاره همچین چیزهایی رو. داشتم فکرمیکردم که چطور مادر ها درد کشیدن فرزندانشون رو میبینند و دم نمی زنند؟ یعنی عادت شده براشون؟ خیلی سخته.

آرزو میکنم هیچوقت دیگه تو عمرم اینجور شاهد زجر کشیدن خودم و فرزندم نباشم.فقط همین...