من اگه خدا بودم....

خیلی دوست داشتم میشد یه زمانهایی من جای خدا بودم، لااقل تو زندگی خودم. این چند وقته خیلی ذهنم مشغولش شده. یعنی منم میتونم مثل او بیآفرینم و بعد هم جونشو بگیرم؟ راستش بیشتر ترجیح میدم به اصل قشیه فکر نکنم. دردآوره ولی چاره ای نیست. آره منم میتونم جون بگیرم اگر جانی باشه برای گرفتن.گاهی یه سری شرایط و موقعیتها پیش میاد برای آدمی که چاره ای جز این نداره. شاید خیلی ها بگن بهانه ای بیش نیست، شاید هم همینطور باشه ولی مهم اینه که تصمیم گیری با منه. شاید کاری که میکنم درست نباشه یا حتی روزی به ضررم تموم بشه ولی فکر میکنم در این شرایط باید اینکار رو بکنم.

اعصابم داغون و بهم ریخته نیست، منتها یه تشویشی دارم ته دلم. نگران نیستم ولی میترسم.و صد البته همه اینها طبیعیه. خدایی کردنم خیلی سخته ها. کم کم دارم پشیمون میشم. نه، قربونت برم خدا کافیه دیگه نمی خواد از این مسئولیتهای خدایی بهم بدی، همین یه بار کافیه. سعی میکنم بهش فکر نکنم و ازش رد شم چون غیر از این باشه میپاشم از هم. خورد میشم از درون. تمام سعیم اینه که روحیه ام رو حفظ کنم. با این حال دارم تو این مدت سعی میکنم حداکثر اسفاده رو ببره. شاید دیگر فرصتی براش نمونده باشه. گفته بودم اصولا خواب بعداز ظهر یا به قول فرانسوی ها سی اِست ندارم ولی به مدد اون یه هفته ای هست که مدام عصرها پلک هام سنگین میشه و احتیاج به خواب پیدا میکنم. گمون کنم اونم احتیاج به آرامش داره حتی برای یه ساعت هم که شده.

هیچ حرفی ازش زده نمیشه. انگار اصلا وجود نداشته. گویی داریم سعی میکنیم ازش بگذریم به همین سادگی.ولی چقدر سخته ندید گرفتنش در ظاهر...

۲۱ اکتبر را به خاطر میسپارم و ۲۶ دسامبر رو تو ذهنم حک میکنم.شاید دوباره تکرار نشن.

کاشکی خواب بود....

در به در دنبال کتاب باخانمان میگردم. در واقع نوع الکترونیکیش رو که بتونم بخونم. یادم هست راهنمایی که بودم پسر عمه ام کتابش رو داد بهم تا بخونم. تا نصفه هاش خوندم و بقیه اش رو دیگه هیچ وقت نشد که بخونم. اینجا هم که صد در صد کتابش به زبان فرانسه پیدا میشه ولی به نظر من رمان خوندن همه حالش به اینه که زبان خودم باشه. اون واقعا یه چیز دیگه است.واسه من یه نفر که این جوره.

از حرصی که این چند روزه خوردم و استرسی که داشتم و دارم ، دیروز و امروز دقیقا یه شیشه ۵۰۰ گرمی شکلات نوتلا رو تموم کردم. حساب کنید که هر ۱۰۰ گرمش ۵۰۰  و خوردی کالری داره. فیتنس میتنس هم فعلا زدم زیرش چون اصلا حالش نیست. گفتم تا دو هفته دیگه که یه پروژه عظیم دارم تو زندگیم یه خورده به خودم و شکمم برسم شاید بعدش زنده نباشم که اینکارا رو بکنم. من نمی دونم خدا چرا هرچی انواع ترس و بد دلی و شک و شبهه هست همه رو تو دل من یکی خالی کرده. آخه یه کار کوچیک اینهمه قشقرق راه انداختن داره؟ نمی دونم والا.... الانم دلم به شدت پیتزا میخواد حیف که نه آماده اش تو خونه است و نه موادش که بخوام درست کنم.

بابا نوئل طلا جونم داره از پله ها بالا میره و به غروب خورشید خیره شده. کاشکی برم پیشش وایسم ببینم امتداد نگاهش به کجا میرسه. آیا اونم مثل من مطمئنه از کاری که میخواد بکنه یا نه؟ اگه هوا یه خورده ملایم تر بود شاید میرفتم یه قدمی میزدم تا جنگل پشتی و کنار رودخونه. خیلی وقته اون ظرفها نرفتم. بسکه سرما امون آدم رو میبره. امروز که بین ۵ تا ۲ـ بوده. حالا موندم که دوستان ورزشکارم چطوری تو اون سرمای ۱۲ـ درجه میرن میدوئن. خدا یه کمی هم از این تحمل ها به من بده. نه خداییش نه تحمل سرما دارم نه گرما. فکر کنم خدا هم مونده توش که با من چطور باید برخورد کنه.....

خوبه این دوسه یه هفته ای دوستان منو ندیدن. به حدی قیافه بهم ریخته و داغونه که نگووو. ژولی پولی رو نگو که خودم بدتر از اون شدم فعلا. حالا تا یکشنبه که مهمونی میرم شاید تونستم خودم رو جمع و جور کنم. هرچند با این روشی که من دارم پیش میرم تا اون روز کم کم ۵ کیلو اضافه خواهم کرد. لامصب داره رو رو نروم حسابی راه میره و کل برنامه و سیستم  فکری و ورزشیم رو بهم ریخته.

 

خاطرات یک روز تلخ بارانی

از صبح بارون می اومد، اونم چه بارونی. صبح که از خواب بیدار شده بود رخت و لباس هاشو پوشید و کیفش رو گذاشت زیر بغلش و راه افتاد بطرف ایستگاه اتوبوس تا بتونه به موقع برسه مدرسه و حرفه اش رو که تعلیم و تربیت بچه ها بود برای روزی دیگر دنبال کنه.مسیر همیشگی رو طی خواهد کرد تا برسه مدرسه.

 نمی دونم تو راه داشت به چی ها فکر میکرد؟ به بچه های مدرسه، به دو دخترش، به فرزندی که قرار بود از راه برسه تا چند ماه دیگه، به همسرش، شایدم داشت دنبال اسمی مناسب برای فرزندی که نمی دونست پسره یا دختره میگشت. مطمئنم بازم دلش دختر میخواست. همیشه عاشق فرزند دختر بود. خودش قبلنها گفته بود دلم میخواد ۱۰ تا دختر داشته باشم. تازه برای فاطمه هم کلی شعر گفته بود. آخه سری هم تو شاعرا داشت.

قرار بوده ناهار بره خونه پدر خانومش و حتما همسرش قبل از ظهر خواهد رفت اونجا. ناهار خورشت فسنجون بود با اردک. عاشق دل و جیگر اردک بود.

نمی دونم اونم مثل من از بارون متنفر بود یا نه؟ اصلا شاید من به همین خاطر از بارون به شدت متنفرم.

همین طور که مسیر رو دنبال میکرد رسید به ایستگاه اتوبوس. همگی سوار شدند و در آخر خانمی بود با فرزند کوچیکی در بغلش که چون داخل اتوبوس جایی نبود برای این زن، از ماشین پیاده شد تا اون خانم سوار بشه و خودش متنظر اتوبوس بعدی شد.( اعتراف میکنم همینجا که بشدت از اون زن بدم اومده، شاید اگر نبود الان اون هم جاش گوشه قبرستون نبود.)

منتظر شد و همچنان منتظر. دو تا خانم دیگه رو دید که با چادر به طرف صف میان. چه رویی هم گرفته بودند. یه دفعه نمی دونم چی شد که چادر ها کنار رفت و از زیرش دو تا اسلحه اومد بیرون. و گلوله پشت گلوله بود که ازش خارج شد. مسیرشون به طرف کی بود؟ کی غیر اون؟ تیر ها بود که تو کمرش و قلبش فرو میرفت و جان بود که از بدن نحیفش خارج میشد. (قربون بدن پاره پارش برم، کاشکی بودم و سرش رو میگرفتم تو بغلم، کاشکی بودم و نوازشش میکردم).نه، هنوز جانی در بدنش باقی بود. ملت ترسیده بودن و صدای جیغ بود که از دور و بر، بر میخواست. صدای ناله کردنهای او و صدای جیغ اطرافیان. خواهرش دقیقا خونش کنار ایستگاه اتوبس بود. میگفت تا صدای تیر رو شنیدم و صدای جیغ رو دلم گرفت. هوش از سرم پرید و پریدم طرف خیابون. انگار به دلم برات شده بود که احمده. این دفعه دیگه احمده که تیکه تیکه شده. این دفعه دیگه احمد منه که داره از دست میره.

تا رسید به خیابون صحنه ای رو دید که نباید میدید. تو اون بارون وحشی دوید طرف برادر و سرش رو گرفت تو سینه. داد زد آمبولانس خبر کنید. ولی چه فایده. احمد تو بغل خواهر، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. رفت و دنیایی رو عزادار کرد. رفت و همسری رو برای همیشه داغدار کرد. رفت و فرزندانش رو برای همیشه و همیشه بدون پدر و پشتیبان رها کرد. انگار آسمون هم اون روز دلش به حال من سوخته بود. انگار ابرهای اون روز تابستونی هم می دونستند که دخترکانی خواهند گریست. خواست همدردی کنه. خواست اونها بدونن که تو غمشون شریکه.

(الهی بمیرم براش که در حسرت خوردن اون دل و جیگر رفت و دیگه برنگشت. چقدر وقتایی که دارم میخورمشون به یادش هستم. به نیت او میذارم تو دهنم و با یاد اون به به چه چه میکنم.)

معلم ورزشمون میگفت من اونجا بودم، البته اون زمان شاگردش بوده. میگفت من یه تیکه از خونش رو برداشتم و خشک کردم و گذاشتم تو دفترم به عنوان یادگاری. میگفتند خیلی معلم زحمتکشی بود.

از کنار آموزش و پرورش که رد میشدم عکسش رو همراه معلم های شهید دیگه رو دیوار بغلی دیدم. همون چهره مظلوم و همون چشمهای نافذی که تا اعماق جشمانم نفوذ میکنه. انگار داره باهام حرف میزنه. ولی چه فایده... کسی به حرفاش گوش نمیده. فرزند ناخلف خونواده به حرف کی گوش میده؟

 

kidnapper

چند وقت پبش ها TV5 یه برنامه داشت در مورد kidnapper یا همون بچه دزدی خودمون. فکر میکنم برنامه اش در مورد کشور قرقیزستان بود اگه اشتباه نکرده باشم. یعنی من یکی وقتی این برنامه رو دیدم هااااااااا دیگه قانع شدم که بدبخت تر و عقب مونده تر و گیجول تر از ایرانی هم تو دنیا هست و ما آخریش نیستیم خدا رو شکر.

قضیه به این صورت بود که پسری صبح با دختری آشنا میشه و بعد ظهر باهاش قرار میذاره و عصری که دختره میاد سر قرار پسر با دوستاش دختر رو سوار ماشین میکنند و میبرند خونه پسر. اونجا خونواده پسر آماده و حی و حاظر سفره عقد رو میچینند و دختره رو ردیف مدیفش میکنند و میشنونند سر سفره عقد. البته قبلش به پدر مادر دختره زنگ میزنند که آقاجون بیاین دخترتون داره عرسو میشه. لطفا بیاید تو عروسیش شرکت کنید. تازه کلی با افتخار و عزت هم این حرفها رو میزنن. فهمیدید قضیه از چه قراره؟

بعدش خونواده دختر که میان و به دختره میگن مثلا الان تو راضی هستی زن این آقا بشی و دختر بیچاره از ترس آبروش و اینکه دیگه تابلو شده تو در و همسایه میگه بعععععععععععععله. به این صورت سالانه هزاران دختر ربوده شده و به همین شکل بسیار مزخرف عروس میشند و آب هم از آب تکون نمیخوره. پلیس هم اینقدر دیلاته تر از پلیس های ایرانی هست که نخواد پیگیری کنه این موارد رو.

اتفاقا در این گزارش دختری بود که سه بار به همین صورت ربوده شده و قرار بوده عروس بشه ولی پدر دختره هر سه بار اومده و حس کرده که این ازدواج به درد دخترش نمیخوره و اون رو به زور برده خونه خودش . بعدش هم همه جا حتی سر کلاس برادر دختر همراهش بود تا نکنه بازم بدزدنش. حساب کنید حال اون پسره احمق چی بوده بعد این قضایا. کلی احساس شکست کرده و توپوزش زده شده. منتهی بدی این قضیه این بود که این دختر به واقع خانم جوانی شده بود که شاید برای ازدواج، دیگه شانسی نداشت.

این گزارش رو دو خانم که خودشون از همین راه ربوده شده بودند و حتی فزرند هم داشتند تهیه کرده بودند. بعد ها از خونه همسر خود فرار کرده بودند. چون بیان میکردند که واقعا هیچ لذتی رو در زندگی حس نمیکنند و ادامه زندگی براشون میسر نخواهد بود.

این برنامه تلویزیونی که تمام شد کلی رفتم تو فکر. با خودم گفتم بابااااااااااااااااااا اینا دیگه کی  هستند. یعنی تا این حد سطح فکر و شعور مردم اونجا پایینه؟ تو چه قرنی زندگی میکنیم؟حالا ما میگیم یه حکومت دیکتاتوری داریم که جرات نفس کشیدن نداریم که حتی به بوت پوشیدن زنهامون گیر میدن،که نکنه مردان خدا را از راه راست هدایتشون کنیم به راه چپ، که نکنه مردان چشم و گوش بسته ایرانی بیافتن تو چاه، که مردان سر به زیر و نجیب ایرانی که اصلا نمیدونن دوست دختر یا ماهواره یا ... چیه، که مردان پاک و مطهر ایرانی اصلا نمیدونن خلاف شرعی رو با کدوم دستشون و کدوم قلم بنویسن.... واقعا از ما عقب مونده تر هم هستند؟ دیدم که هست. ولی خودمونیم، ما هم دست کمی از اونها نداریم.

اخه یکی به من بگه این بوتها کجاش برجستگی داره که بخواد نماد فساد اجتماعی داشته باشه؟ من موندم اونهایی که این دستورات رو میدن ، واقعا این دستورات رو از کجاشون در میارن؟ ما با این آی کیومون صد سال هم فکر کنیم نمیتونیم همچین طرح هایی بدیم .

خدایا به زنان سرزمین من صبری عظیم عنایت بفرمااااااااااااااا. اون احمقی که فکر میکنه یه دختر برای جلب توجه بقیه این کار رو میکنه و این لباسها رو میپوشه خیلی بدبخته. یعنی یک زن نمیتونه برای دل خودش لباسی رو که دوست داره به تنش کنه؟ کفشی رو که دوست دار بپوشه؟ خدایی اینها دیگه جزیی ترین و کمترین چیز هاییه که یک زن میتونه تو زندگیش داشته باشه و بخواد عملیش کنه. همینم ازمون بگیرن که به درد گوشه قبرستون میخوریم.خدایاااااااااا اون صبره رو یه خورده بیشتر کشش بیار که واقعا جا داره حالا حالاها.

بی ربط: داشتم شعر فروغ رو می خوندم.بعدها، رو خیلی دوست دارم.من که از هزار بار خوندنشم سیر نمیشم:

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

ça fait mal

برای همه کسانی که دلشان برای عزیز از دست رفته شان تنگ میشود گاهی.

برای تویی که نبودنت برای همیشه با خلأیی بزرگ در زندگیم همراه بود.

    

نوئل و شهری با ظاهر زیبا

دو ساعته دارم دنبال یه مطلبی میگردم تو پوشه ها ولی پیداش نمیکنم. هم از بی حواسی خودم اعصابم خورده هم از نامرتب بودنم؛ از صبح الکی دارم اینور و انور میکنم و هنوزم اول راهم. چقدر هم موضوعات سختی میدند، تازه به کی.هر چی که بقیه تو مطالب ابداعی از خودشون ماهرند من ضعیف. از بس تمرکز ندارم و بی فکر و همینجوری هپلی فکر میکنم.حالا فرض کنیم که نوشتم بعدش بدون داشتن ترتیب مطالب چیکار کنم. مطمئنم الان همسر جان تو بیقو نشستند و دارند مطلب سرچ میکنند و ظهر هم با دست پر برمیگردند.انونقت من اینجا نشستم و دارم به امر شریف غاز چرونی میپردازم. الانم هست که دیگه طلایی بیدار شه و صبحونه بخواد و تازه بعدش کلی کار خونه انجام بدم. چون وقتی شوشو مامانی خوابه که نمیتونم سر و صدا راه بندازم، عزیزم بیدار میشه خببببببببب...

نوئل نزدیکه و فروشگاه ها پر از لوازم تزیینی برای شروع سال نو.تو خیابون که قدم میزنی رو در و دیوارو تزیین کردند و هوا که کمی تاریک میشه همه جا روشن و زیبا با وجود اینهمه تزیینات. دلم میخواد تو تاریکی برم بیرون و چند تایی عکس بگیرم. یکی از موارد مورد علاقه بسیار فرانسوی ها foi gras هست ، در واقع اگه بخوام به فارسی ترجمه کنم میشه یه چیزی تو مایه های جیگر، البته جیگر اردک و غاز فقط. یکی از غذاهایی که موقع سال نو میخورند همین فوا گقَ هست.تقریبا شب ما که شب سال نو ماهی شکم پر میخوریم  و تو روزهای اول سال نو که اقوام رو دعوت میکنیم و غاز و اردک میکشیم و میخوریم. حالا نمیدونم بقیه شهرها اینکارو میکنند یا نه ولی ما که تو خونوادمون رسم بود و هست. البته چند سالی هست که همینم داره از بین میره به علت گرونی.یه باری هم اوایل که اومده بودم رفته بودم خونه معلم زبانم و برام همین فوا گقَ رو درست کرده بود و کلی هم تعریف میکرد که ما چنین میکنیم و چنان. البته چون با هم صمیمی بودیم و رفت و آمد میکردیم رفتم خونش. شاید کسی که بیشترین کمک رو بهم کرد در یادگیری زبان همین لورانس باشه. چقدر تشویق میکرد و تند تند مطلب میاورد که زود زود یاد بگیرم.

quand on  perd ses souvenir

خوبی این دو هفته تعطیلی و دوری از اینترنت دست کم این بود که نهایت استفاده رو برای خوندن زبان کردم.هرچند فکر نمیکنم چیز جدیدی یاد گرفته باشم، فقط اینکه مطالب قبلی رو مرور کردم.شاید بتونم برای امتحان دالف و دلف خودم رو آماده کنم. با اینکه می دونم نمی تونم قبول شم.منفی نگری و منفی بافی هم که شاخ و دم نداره.

بلایی که من سر این بی نوا آوردم به حدی بود که هیچ مطلبی ازش باقی نمونده و تمام فایل ها رو باید دوباره روش کپی کنیم.خیلی حال میخواد. می دونی فرض کن به کسی که تشنه آبه و داره از عطش جون میده، حتی یه قطره آب هم نرسونن. بدبخت بی نوا چه حالی پیدا میکنه. حالا شده قضیه من و موسیقی. همه موزیک ها حذف شده و من مثل ماهی بدون آب داشتم بال بال میزدم. خوبیش این بود که لااقل یه 30 تایی موزیک تو ام پ تخوا ریخته بودم و تا جایی که شارژش جا داشت گوش کردم. لپ تاپ هم نبود که بهش وصل کنم تا شارژشه. گلی مشکلات داشتم.پس حسابی برای اولین بار در عمرم در شنیدن موزیک سرفه جویی بخرج دادم.

طلا و اما طلاجونم، همه هستی من، همه وجود من، همه نفس های من:مامانتو ببخش بخاطر همه سهل انگاری هاش، از اینکه تمام عکس هات و فیلم های قشنگی که ازت داشتیم رو با ندونم کاری هام به باد فنا دادم. خدا میدونه چقدر دلمرده و رنجورم از این کارم. ولی خداوندگار خوبی ها شاهد هست که عمدا اینکارو نکردم. یه تعدادی شون که رو سی دی بود رو برات نگه داشتم.امیدوارم وقتی بزرگ شدی منو ببخشی به خاطر این کارهای غیر معقول و گیج بازی هایی که در میارم.شرمنده روتم مادر...

تمرکز فکریم رو درست از همون وقت از دست دادم. اصلا نمی تونم فکر کنم که باید حالا چیکار کنم. در به در دنبال کتاب های الکترونیکیم میگردم. هیچ آدرسی یادم نمیاد. از خودم تعجب میکنم. آخه حافظه ام دست کم در این زمینه ها عالی کار میکنه ولی این شوک عظیمی که بهم وارد شده حتی سیستم بدنم رو هم بهم ریخته. مدام سردرد دارم و دلواپسم.باید به خودم آرامش روحی بدم.آه گفتم آرامش، یاد کتاب آرامش افتادم. کسی خونده؟ من عاشق این کتاب هستم.

کنار رود زاینده رود

آنجا که میعادگاه قلب من است...

بقیه اش یادم نمیاد... فکر کنم سوم دبیرستان بودم که خوندمش.چقدر دوسش داشتم.

خوشحالم که یکی یکی دارم خبری از برو بچ دوران دانشجویی گیر میارم. امروز فرزانه ایمیل زده، آخ آخ که چه کتک هایی ازش خوردم. بچم ووشوو کار بوده و دم به ساعت رو من تمرین میکرد. شده بودم کیسه بوکسش. منم که حساااااااااااااااااااااااااااااااااس سریع کبودی هام میزد بیرون. حالا خیلی هم بچه مظلوم نبودم هاااااا فقط اینکه زورم  به این یه فسقلی بچه نمیرسید.

آبجی بزرگه صبحی زنگ زده و جالب اینکه ازش میپرسم چیکار میکنی؟ در حالی که مشغول خوردن کنجد هست میگه:از اداره مرخصی گرفتم گه بیام خونه استراحت کنم. منو میگی آآآآآآآآآآآآآآه دهنم وا مونده که جاااااااااااان؟ مرخصی و استراحت؟ چطور مگه کسالتی چیزی داری؟ میگه: نه، ولی حس نداشتم گفتم بیام خونه.کارمند های مملکت رو داشته باشید.ازم میپرسه خریدی چیزی رفتی یا نه. بهش میگم که آره دیروز رفتم خرید و دو تیکه ای لباس خریدم. منو یاد دورانی که ایران بودم و با هم همیشه میرفتم خرید میندازه و قند تو دل جفتمون آب میشه. میگه دلم نمیاد تنهایی برم خرید. دلم همراه میخواد.اینها رو که میشنوم دلسوزه عجیبی میگیرم. دله پر میکشه، به پرواز در میاد، هوس پرواز کرده.چه فایده. فرضم کن بیام. اینقدر دور از هم خواهیم بود که شاید ماه به ماه هم همدیگه رو نبینیم چه برسه که بریم خرید کنیم. ای خواهررررررررر، کاش خوشی فقط همینها بود.