دل دیوونه
با سرنوشت و مردم دائم در جنگ است
تو نمی دانی چقدر یادت در خواب در بیداری جاریست
جای تو و آنهمه صفا و عشق چقدر خالیست
فیلم بدجور یاد هندستان کرده، یعنی اساسی ی ی ی ی ی ی
چه کنم؟ این هفته هر روز و هر روز زنگ زدم ایران،ولی این دل آروم نمیگیره که نمی گیره...
آخه چت شده ای دل کوفتی من؟باز که هوایی شدی... چه مرگته؟ کمی صبور باش. دختر دیگه بزرگ شدی، بچه داری بازم هنوز عین بچه ها بهونه خونه مامانتو میگیری؟ این چه وضعشه؟
هیچی تو مغزم نیست که بیارم رو صفحه فقط میخوام الکی بنویسم تا کمی این دلم آروم شه...هر چی هم از صبح این موزیک دریا کنار حمیرا رو گوش میدم بازم التهاب و عطش رفتن ولم نمی کنه...مگه میشه اون خونه، حیاط ، باغچه،کوچه، خیابون، اصلا اون شهر که این همه ازش متنفرم رو فراموش کنم و هی برام تداعی نشه لحظه لحظه های بودن در اونجا.... دلم هوای گردش تو میدوون شهر رو کرده با آبجی بزرگه... کاش کمی گریه کنم ولی نمیاد اشک هم باهام لج کرده و نمی خواد رو گونه هام جاری شه...
باید یه کاری بکنم وگرنه دیوونه میشم...
دل ديونه من هنوز در اشتباه
اگر چه مهربونه ولي غرق گناه
دل من با دو چشمام هميشه در تماسه
تا چشمم مي پسنده دلم در التماسه
آخ دلم در اتماسه
دل نگو آتيش نگو بلا بگو
مردم آزار درد بي دوا بگو
دل نگو شيطون بي پروا بگو
دشمن جون دل بي حيا بگو
دل در اشتباهم به من بيداري ميده
خودش آروم نداره به چشموم زاري ميده
براي من دل من رفيق نيمه راه
منو مي شونه كنجي خودش شبها تو راه
آخ خودش شبها تو راه
يه روز لبريز از شوقه
يه روز پر رنج و درده
يه روز گرم از محبت
يه روز غمگين و سرده
نمي دونم چي مي خواد كه دائم در كمينه
من و بيچاره كرده گناهشم همينه
به ظاهر سر به زيره با مردم مهربو نه
ولي تو سينه من اون آتيش مي سوزونه
نه ه ه ه ،دلم هوای یکی رو کرده که سالهاست ازش یادی نکردم. دوست دارم برم سر قبرش و باهاش کمی خلوت کنم.ولی با این وضع و حال چه جوری می تونم برم پیشش. فکر نکنم تحویلم بگیره و حتی جواب سلامم رو بده. کاشکی لااقل عکسش رو پاره نمیکردم و تو این جور مواقع به دردم میخورد...چه اشتباهی کردم، چه خطایی رو مرتکب شدم...کاشکی باهاش قهر نمیکردم...ولی حق داشتم ۲۵ ساله که حسرت داشتنش رو میخورم ...حسرت می دونی یعنی چی؟ حسرت یه نوازش عاشقانه از طرف اون...چراااااااااااااااااااااا؟
خب بسه خسته شدم از بس فکر کردم بذار یه کمی برم کار خونه انجام بدم شاید همه اینها از فکرم بره بیرون و برای لحظاتی فراموششون کنم، بعدشم یه زنگ بزنم خونه مامانم ببینم چه خبره...