هی میشینم و تند تند دانلود میکنم. انگار دارم میرم به دیار قحطی. گفته اند که سرعت اینترنت ایران خیلی پایینه. از ترس اینکه زیاد وقتم رو بگیره و از صبح تا شب باید چند تا صفحه رو دانلود کنم ترجیح میدم اینجا اینکارو بکنم.

از آخرین باری که با هستی در مورد خرید زیادی و بیماری صحبت کردیم، هی فکر کردم که چیزی یادم رفته و بالاخره تو سفر بود که فهمیدم چیه. اینکه ولخرجی زیاد یکی از نشانه های پارانوئید هست و سو ظن زیاد نیز همینطور. البته لزوما داشتن دو نشانه از یک بیماری دلیل بر داشتن این بیماری نیست. همه آدمها چندین نشانه از بیماریهای مختلف رو دارند و اینکه همه موارد رو با هم در مورد یک بیماری داشته باشند بعد ِ تشخیص معلوم میشه که چی هست. هرچند هستند بیماریهایی که نشانه های مشابهی دارند. خیلی مواقع طرف اسکیزوفرن هست و دکتر تشخیص دیگه ای براش میزاره.

اکول ها داره دوباره باز میشه و به قول اینها آنتخه هست و وقتی میری فروشگاه قسمت لوازم تحریر غوغاست. ملت همینجور می لولند تو هم. خوبه ما بچه دبستانی نداریم. هرچند من خیلی حال و حوصله مسائل داخلی و سیاسی فرانسه رو ندارم مثل ایران ولی پریشب تو اخبار دیدم کمک هزینه ورود به اکول برای بچه ها رو بسته به سن دسته بندی کردند و هر چی سن بالاتر باشه مقدار کمک خرجی بیشتر میشه.اینها دیگه چقدر زیاده خواهند. کشورشون اگه ذخایر ما رو داشت و دولتشون یه قرون هم به ملت تو هیچ زمینه ای کمک نمیکرد چه میکرند؟ بابا اینهمه کمک هزینه خونه بهشون میده، هی به مناسبت های مختلف کلی کمک میکنه و حتی برای وکانس و تعطیلات هم کم نمیذاره، پس چرا اینهمه مخالف داره و مدام انتقاد میکنند؟(البته گفتم که من فقط ظاهر رو میبینم و شاید خرج اینقدر بالاست که این پولها در برابرش چیزی نیست. مثل رشد ۳۸ درصدی قیمت ؟....

 

قسم حضرت عباس و باور کنم یا دم خروس رو؟

پریشب جشن عروسی تنها پسر ِ پسری  خانواده بزرگ ِ .... بود و عروس خانم هم  قاعدتا از همین قضیه استفاده یا به عبارتی سواستفاده کرده و حسابی خرج گذاشته رو دست داماد. البته پسر دایی ما  گفتنی است که شیدا و عاشق میباشد و هنوز با هم زیر یک سقف نرفتند تا عاشقی از یادش برود. عروس خانم قصه ما(چون به نظرم بیشتر به یه قصه شبیه هست) یه فقره حلقه خرید به قیمت 800 هزار تومان. به نظرم خیلی اومد ولی شایدم  من تو زمان اومدنمون متوقف شدم. و الان 800 تومان پولی نباشه واسه یه حلقه. یکی بیاد منو روشنم کنه که زمان عوض شده و الان سال 87 هفته نه ..../

گفتنی است عروس  خانواده مان (آهان اسمش تازه یادم اومد: صدف خانم!!!) به اندازه تمام عمرش عشوه و افه  واسه  پسر دایی ما اومده و اونم واله و شیدا خریده. هر چی پول داشته رو کرده و تازه از بابای سرشناس و پزشکش هم که یه عمر صادقانه و با تلاش و زحمت به این جایگاه بالا رسیده  هم مایه گذاشته. موندم چرا اینقدر دایی جانمان  بریز و بپاش میکنه  تک فرزند ذکور خانواده. اوه لا لا....

من گفتم چرا ساعت نزدیک به یکه و آبجی خانم ما هنوز نخوابیده. نگو زنگ زده و گزارش کار(ببخشید ، گزارش جشن) میخواد بده به ما. البته من که از دنیا عقبم. همه خونواده گذاشتند وقتی من رفتم همش مزدوج میشند. خوب باباجون یه خورده نگه دارید و ترشی بندازید که منم باشم خوب. خب حسودی هم داره. دورباشی و تو غربت و همش بهت خبر جشن و عروسی و ازدواج بدند.

افسر شهیدی داره آهنگ جدایی رو میخونه و تیر به قلب سنگ !!! من میزنه. بدجور هم میزنه.  اتفاقا عصر دیروز حسابی با شنیدن این آهنگ دلم گرفته بود و خواستم زنگی بزنم و حرفی تا دلم وا شه ولی گفتم بی خیال. بذار احساستت برا خودت بمونه واینقدر تراوش نکنه  تا ملت بیشتر بهت انگ سنگ دلی و یخ بودن بزنند. خیالی نیست. قرار نیست به همه دنیا ثابت بشه که ما هم دلی در سینه داریم و برای کسانی و عزیزانی میتپه و تازه گاهی صدای تالاپ تولوپش گوش فلک رو هم کر میکنه.

..............................................................................................

حواس پرتی همه جا و همه زمان. اینه کار من. اشتباهی توی نامه ای که برای اپراتور تلفنیک نوشتم به جای اول سپتامبر تاریخ زدم اول اوت. اینا هم نامردی نکردند و بعد ۱۸ روز قطع کردند. حالا خوبه من حتی تلفنی هم که زده بودم حدود ۳ یا ۴ بود. من که گیج ولی اونها چقنگ گیجند. الانم بدون تلفن ثابت سر کردن برام خیلی سخته. با موبایل مگه چقدر کارم راه میافته. تازه دوستان ایران که تماس میگیرند شماره ثابت رو دارند. کلی اعصابم خورده از دیروز که فهمیدم. الهی درد و بلای ایرانی جماعت بخوره تو سر این الاغی که زده شماره خونه منو قطع کرده. تازه پیغام میذارند که اگه میخوایند با فرانس تله کام دوباره همین لاین رو اکتیو کنید زنگ بزنید.آخه یکی به من بگه چرا اینقدر حواس پرتی؟ آخه تا کی؟ خوبه تو این دو سال و نیمی عسلم رو جایی جا نگذاشتم. باز جای شکرش باقیه نه؟

فقط ۱۹ روز باقی مانده.بعدش رنگ ایران به این عزیزی!!! رو برای همیشه خواهم دید. آیا اشتیاقی دارم یا نه؟ خدا میدونه...

                             ماشالله بازو، ماشالله ورنی های روی ناخن

همیشه معتقد به این بودم که اگه قراره آدمی حجاب کنه بهتره درست و حسابی باشه و با چفت و بست. نه اینکه خودش رو مسخره کنه. مثال میخوایند از یه آدمی که به نظرم خودش و اسلام و مسلمون رو مسخره کرده و ادعاش میشه و رفته تو المپیک و برا من نقش مسلمون زاده رو بازی میکنه. این خانم بسیار محجبه و حسابی شال و کلاه کرده تو این گرمای تابستون اگه مسلمونه و حجاب کرده پس این لاک قرمزی که زده واسه چیشه؟ یکی برام توضیح بده لطفا. مسخره نیست؟

حالا البته این خارجی ها که هیچی از مسلمونی ما حالیشون نیست یعنی حتی نمیدونند که ما مثلا به آقایون دست نمیدیم و مردامون دخترا رو نمیبوسند ولی مسلمون و مسلمون زاده آیا اینو نمیفهمه؟ شده قضیه قسم حضرت عباس و دم خروس. به حق چیز های ندیده...حالا البته من کی ام که بخوام از اون ایراد بگیرم ولی خداییش به نظرم خیلی ضایع است آدم خوش رو اینجوری مسخره کنه. شده قضیه این زنای عرب الجزایر و مغوکی که اینجا میبینیم. همشون از بالا حسابی پوشوندن ولی عوضش پاها همه لخت و حسابی جک و جونور بهش آویزون.

et me voila de retour

دو روزه از سفر ایتالیا برگشتیم .حسابی هم خوش گذشت. دیدنی و زیبا و به یاد ماندنی بود. ونیز رو که اصلا نمیشه توصیف کرد.سه روز اونجا بودیم که یه روزش وسط آفتاب یه بارونی گرفت سیل مانند و یه دفعه تگرگ ریخت اندازه بند انگشت. وحشتناک بود. عجب هوای متغیری داشت. اند شهرهای دیدنی. فلورانس رو که اصلا نمیشه فراموش کرد.شهری رمانتیک با ساختمونهای قدیمی که اگه به قول همسرم ندونی تاریخ رو فکر میکنی تو قرنهای گذشته زندگی میکنی. پنج تا شهر اصلیش یعنی: میلان، ونیز، فلورانس ــ پیزا و رم رو رفتیم. خیلی دوست دارم اگه موقعیت دست بده بازم سفر کنیم به اونجا... اینم از این سفر طولانی و پر خاطره.

اینقدر گرما شدید بود که قدم به قدم آب خوردیم و لحظه ای نبود که آب نخریم. فکر کنم یه ۱۰۰یوروریی بابت پول آب دادیم.خدا به داد سفر بعدی برسه....

قبل از سفر یعنی در واقع چند روز قبلش بعد از یه سال و شاید هم چند ماه اضافه نویسنده وبلاگی رو تونستم پیدا کنم که خیلی ته دلم دوست داشتم بشناسمش و باهاش حرف بزنم.و بالاخره خودش باعث پیدا شدنش شد. خیلی ذوق کرده بودم و حسابی خوشحال از اینکه یه معما برام حل شده. دختر گلی به نظرم میاد و حتما دوست دارم بیشتر بشناسمش. چون واقعا تو وبلاگش لحظه به لحظه باهاش بودم. خیلی جالبه به نظرم اینکه یه نفر خودش رو اینقدر به کسی نزدیک بدونه. عین خواهر، عین صمیمی ترین دوستش در صورتی که هیچ ارتباطی بینشون نیست و تو فقط خواننده حرفهاش و درد دلهاش هستی.

خدا میدونه این دخترگل ما چقدر سر به راه و همراهه. چقدر تو طول سفر اذیتمون نکرد و حسابی آروم بود.قربونش بره مامانش.

دوری و دوستی!

عاشق اینم که دور از بقیه و بدون دردسر زندگی کنم. گرچه به قول فرانسوی ها خونواده نو مانک تل مان ولی با این حال این دوری رو ترجیح میدم. درسته که همیشه هر کاری دلمون خواست کردیم و به حرف بقیه گوش ندادیم و خدا رو شکر بقیه هم چیزی رو تحمیل نکردند و نمیتونند بکنند ولی این دوری و بی خبری و بی دردسری رو خیلی دوست دارم. از بچگی این آرزو رو داشتم که دور از خونواده باشم و همینجورم شد.برگردیم هم باز دور خواهم بود و این دوری رو به هیچ قیمتی حاظر نیستم از دست بدم.الکی که ضرب المثل نساختند که: دوری و دوستی.

 

قصه های پگاه و مامانش

یه چیز خنده داره بگم که تو تاریخ! هم ثبت بشه. دخمل طلای مامان دو روزه سه تا کنسرو قارچ رو خالی خالی خورده. قوطی رو برمیداره میاره تو اتاق میگه: مامان، بخولم... فقط قارچ رو میخوره و دست به بقیه کنسروجات نمیزنه. هرچی هم بهش میگی مامانی این به درد تو نمیخوره  فایده نداره. مرغ یه پا داره واسه اون. برم بقیه کنسروها رو قایم کنم تا از دست دخترکم جون سالم بدر ببره. بحث خوردنش نیست ها، نوش جونش ولی آخه مگه کنسرو رو همینجوری خالی خالی میخورن؟لطفا یکی بیاد واسه این طلای ۲۸ ماهه از نانت توضیح بده که نباید اینکارو بکنه و خالی خالی بخوره... جالب اینه که اگه براش کم بریزی هی داد میزنه بئیژ، بئیژ(یعنی بریز) و دست از سرکچل مامانش برنمی داره. تازه بعد اینکه خورد به اندازه بقیه اش رو میماله به در و دیوار و فرش و موکت...

گرسنه ام نیست که بگم بچم گرسنه اش میشه میره به سمت قفسه کنسروجات، منتهی عشق به قارچ داره مثل مامانش و همین فکر کنم علت ماجراست!

دو سه روزه شدید زده به سرم که برم این موها رو کوتاه کنم. از اونجایی که بسیار تا بسیار بدپسند
(تونوع مدلی که قراره انتخاب کنم) هستم و انتخاب برام سخته و خلاصه همیشه مشکل دارم در این زمینه موندم چی بزنم. اصلا سالن برم یا بدم دست بروبچز زحمتش رو بکشند یا بذارم بیام ایران بعد هر بلایی خواستم سرش بیارم.

کتاب یاسمین اثر میم مودب پور رو خیلی وقته خوندم و متاسفانه نصفه بود و الان بدجور گیجم که حتما ادامه اش رو بخونم چون واقعا به نظرم قشنگ بود.هر چی هم تو وب میگردم نسخه کاملش رو پیدا نمیکنم. کاشکی طرف نامردی نمی کرد و کاملش رو میذاشت تا ملت اینجوری گیج نزنند واسه بقیه رمان(بیا و خوبی کن)!

مسافرت رفته بودیم خونه یکی از دوستان که تو کان(caen) زندگی میکنند. رفتیم و چند تا شهر اینور و انور هم گشتیم.پتی سوئیس(اصلش یه پنیر که مختص نوقماندی_  normandie ــ) رفتیم که منطقه جنگلی و بسیار زیبایی داشت و البته به خاطر همین سرسبزی بود که سوئیس کوچک نام گرفت و یه جای دیگه که اقومانش(arromanches) نام داشت. کنار دریای مانش. اینقدر قشنگ و زیبا بود که آدمی دلش میخواست همونجا بمونه و زندگی کنه. هرچند عکس ها گوشه ای از اونهمه قشنگی رو نشون میده ولی باز گویای همه زوایاش نیست. داستان شهرش جالبه چون جزو مانطق جنگی بوده فکر کنم بین فرانسه و انگلیس و نیروهای کانادایی و آمریکایی هم که همیشه در صحنه حضور دارند. گوشه و کنارش میتونستید اثر تانک های آمریکایی(روش نوشته بود) و دیده بانی ها رو ببینید.خلاصه که خوش گذشت. تا باشه از این مسافرت ها...

bonne vacance

یه وقتهایی هست که آدم میگه چرا مسافرت نمی رم؟ یه وقتهایی هم هست که اینقدر مسافرت و اینور و اونور میره که زده میشه و گله میکنه که ای خدااا میشه یه کمی برم خونه استراحت کنم؟ خدا بی نوا مونده با این بنده هاش چه کنه؟

از اون ور هوا که سرد میشه همش غر میزنیم که چرا اینقدر سرما و وقتی گرم میشه مثل امروز هی غر میزنیم که وااای چقدر هوا گرمه.

خیلی دوست دارم وقتی یکی داره پیشم از دیگری حرف میزنه بگم خانومی بی زحمت حرف خودمون رو بزنیم و اینقدر واسه این و اون دل نسوزونیم! و غصه نخوریم! البته حرصم بیشتر میگیره وقتی معلوم نیست داریم غصه دیگری رو میخوریم یا اینکه داریم واسه خودمون دل خنک میکنیم و خوشحالیم از اینکه اون غم و غصه داره. اصلا چرا آدم باید حرف دلش رو به دوستاش!! بگه؟ دوست دارم اینجور مواقع حتی اگه اینو نگفتم لااقل ساکت باشم و واسه اینکه به طرف بر نخوره الکی تایید نکنم. چقدر ما ایرانی ها اینقدر اخلاقامون بده؟ چرا اینقدر پشت سر هم حرف میزنیم؟ این چند سالی که اینجا بودم خیلی این چیزا کمتر بوده دور و برم. ولی ایرانی هرجای دنیا باشه این کارش رو ول نمیکنه... همیشه دوست داشتم فرار کنم از این چیزها چون اگه قاطی بشم همیشه برام دردسر درست میشه. پس چه کاریه؟

امروز آخرین روزیه که دخمل طلام میره گقدقی و قرار گذاشتم با مِتخِصش که کیک و شلات ببرم به مناسبت جشن خداحافظیش. یه سری رو فعلا درست کردم و گذاشتم که سرد بشه تا کیک شکلاتی رو بعدتر درست کنم.آخه بچه ها خیلی دوست دارند.

c'est just pour rester dans ma mémoire et c'est tout

یه خورده تو رعایت لایف استایل شل گرفتم و باید دوباره اراده ام رو بدست بیارم.قول دادم دیشب به خودم که از امروز رعایت کنم.فعلا کمی تا قسمتی تونستم رو قولم بمونم.و البته همه می دونیم که من می تونم...