اعتماد به نفس یا confiance en soi même؟؟؟
البته هنوز ضعف در یکی دو مورد دارم و نمی دونم کی می تونماین ضعفها رو برطرف کنم.
همسر جان که کلی تعریف میکنه.نمی دونم واسه دلخوشی من این حرفها رو میزنه یا داره واقعیت رو میگه.انگار از درک این مسئله هم بر نمیآم.
دلم هنوز شور پذیرشم رو میزنه.این عضو هیئت ژوریهم که جواب ایمیلمو نداد. از شانس بدم فکر کنم طرف دیگه عضو هیئت نیست.
کاشکی نظرشون favorable* باشه.من که می ترسم.
اصلا یکی از تقاط ضعفم هم همینه.
نمی دونم شایدم زیادی دارم سخت میگیرم.ولی نه...این چیزیه که دلم همیشه خواسته.چرا نتونم به مرحله عملش برسونم؟من که تواناییشو دارم.
دیشب تو بالاترین یه لینکی رو زده بود برا تمرین تمرکز.نوشته بد اگه تا 18 ثانیه بتونیم ایم مربع رو طوری نگه دارین که بقیه شکلها بهش نخوره شما نابغه اید.نوشته بود که خلبانهای هواپیمایی آمریکا تا 2 مینوت نگه میدارند....
و هیجان کار اینجاست که آقای همسر تونست تا 19 مینوت نگه داره و من فقط 11 مینوت.
حالا این که همسر جزو نوابغ هست شکی نیست. قبلشم می دونستم ولی خدایی آخر تمرکزه.
من کلی وقتها بهش حسودیم میشه.اینش مهم نیست.قسمت مهم قضیه اینه که من استعدادشو دارم و اگه یه ذره بتونم به خودم مسلط باشم و خودمو دست کم نگیرم همه چی حله.
ای کاش خدا به جای این IQ یه کمی حس اعتماد به خود بهم میداد تا بتونم با تمرکز و فکر کارهام رو انجام بدم...
بگذریم......
این طلا خانوم ما هم وقت میره مهد یه بلایی سر خودش میاره.دیروزم وقتی رفتم دنبالش دیدم پیشونی زخمه و داره خون میاد. کلی رو اون بینی نقلیش خراش برداشته. دستش هم که دیگه همینطور.
این مربی های garderie** اینجا مثل اینکه حالیشون نیست که این بچه به این کوچیکی که نمی تونه درک کنه نباید از دیوار سنگی بالابره. قربونش برم عین مامانش بیش فعاله. اونها هم میشیننعین ماست نگاش میکنند و بعد میان میگن ااااااااا خانوم بچتون افتاده و زخم شده.
دیشب هم همش از خواب بیدار میشد و گریه میکرد.
همسر هم شکایت که اگه اینجوریه دیگه نمی خواد ببریش...
دکی جونم هم سه چهار تا کتاب حسنی ما یه بره داشت و دزده و مرغ فلفلی و گربه من نازنازیه از ایران فرستاده که برا دخمل طلام بخونم. منم چقدر حال خوندن شعر و داستان دارم...
*مساعد و مطلوب
**مهد کودک