قصه های پگاه و مامانش
گرسنه ام نیست که بگم بچم گرسنه اش میشه میره به سمت قفسه کنسروجات، منتهی عشق به قارچ داره مثل مامانش و همین فکر کنم علت ماجراست!
دو سه روزه شدید زده به سرم که برم این موها رو کوتاه کنم. از اونجایی که بسیار تا بسیار بدپسند
(تونوع مدلی که قراره انتخاب کنم) هستم و انتخاب برام سخته و خلاصه همیشه مشکل دارم در این زمینه موندم چی بزنم. اصلا سالن برم یا بدم دست بروبچز زحمتش رو بکشند یا بذارم بیام ایران بعد هر بلایی خواستم سرش بیارم.
کتاب یاسمین اثر میم مودب پور رو خیلی وقته خوندم و متاسفانه نصفه بود و الان بدجور گیجم که حتما ادامه اش رو بخونم چون واقعا به نظرم قشنگ بود.هر چی هم تو وب میگردم نسخه کاملش رو پیدا نمیکنم. کاشکی طرف نامردی نمی کرد و کاملش رو میذاشت تا ملت اینجوری گیج نزنند واسه بقیه رمان(بیا و خوبی کن)!
مسافرت رفته بودیم خونه یکی از دوستان که تو کان(caen) زندگی میکنند. رفتیم و چند تا شهر اینور و انور هم گشتیم.پتی سوئیس(اصلش یه پنیر که مختص نوقماندی_ normandie ــ) رفتیم که منطقه جنگلی و بسیار زیبایی داشت و البته به خاطر همین سرسبزی بود که سوئیس کوچک نام گرفت و یه جای دیگه که اقومانش(arromanches) نام داشت. کنار دریای مانش. اینقدر قشنگ و زیبا بود که آدمی دلش میخواست همونجا بمونه و زندگی کنه. هرچند عکس ها گوشه ای از اونهمه قشنگی رو نشون میده ولی باز گویای همه زوایاش نیست. داستان شهرش جالبه چون جزو مانطق جنگی بوده فکر کنم بین فرانسه و انگلیس و نیروهای کانادایی و آمریکایی هم که همیشه در صحنه حضور دارند. گوشه و کنارش میتونستید اثر تانک های آمریکایی(روش نوشته بود) و دیده بانی ها رو ببینید.خلاصه که خوش گذشت. تا باشه از این مسافرت ها...