روحی مشوشم که شبی...
کجای این زندگی من ازش استفاده کردم؟کجای این روح مشوش و روان داغون رو تونستم بهبود ببخشم؟
یادش بخیر دکی جونم همیشه می گفت:باورررر کن بی خود نیست روان شناسی قبول شدی. حتما در آینده به دردت خواهد خورد. و الان من بر این باورم که هیچ جا نتونستم بهره ای از این درسهایی که خوندم ببرم. لااقل نه تو زندگی خودم. شاید یه جاهایی برا بقیه تو نستم کاری بکنم ولی خودم نه...
احساس می کنم دوباره دچار افسردگی شدم. دلم می خواد برگردم ایران و یه مدتی رو پیش خونواده باشم، شاید این روحم کمی آروم بگیره.
روان شناسی که نتونه خودش رو از اینهمه افکار مالخولیایی نجات بده به چه دردی می خوره؟
کاش لااقل این رشته رو نمی خوندم که الان از دونستن خیلی چیزها عذاب نکشم.
دیگه بلند بلند خوندن شعر فروغ هم آرومم نمی کنه. قدیما هر وقت خیلی ناراحت بودم یا مضطرب بلند بلند شعر می خوندم، رو همون پله های خونه مامان و چقدر بعدش آروم می شدم و شاد ولی حالا....
ضرب المثلی هست که میگه مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد، حالا قضیه منم همینه. حتی نمی تونم اونجور که دلم می خواد اینجا بنویسم.
نمی دونم، دارم رو یه مسئله اساسی تو زندگیم فکر میکنم که هر گونه اشتباهی در مورد این مصئله برابر هست با نابودی خودم. امکان مشورت هم نیست. چون از الان جواب همه رو می دونم. ولی باید این تصمیم رو بگیرم والا صد در صد دچار نابودی تدریجی خواهم شد.