کنار ساحل زنی نشسته     میان دریا بغضی شکسته

در چشمانش حکایتها دارد     ابروانش هماره شعرها دارد

در نگاهش امید موج میزند     درکنارش قاصدک به اوج میرود

آه کلمه ای از دهانش گریخت     ناله هایش در پی دریا ریخت

دردهایش درد بی یاوریست        غم هایش غم بی یاریست

با نگاهش محبت می جوید        با کلامش امید می پوید

کاش می شد ستاره اش باشی      روشن کننده خانه اش باشی

امیدش در مرز پایان است         غروبی در ورای افقش پنهان است

جزر و مدش تند و بلند                  در کمند گیوان بلند

حرفها دارد این دیدگان نمناک      گریه ها کرد از برای خود و خاک

دریا آه امشب هوای دیگری دارد       گویی آ امشب صفای دیگری دارد

پاهای زن خسته به سوی دریا رفت        رفت و یکسر به عرش اعلی رفت

۹/ ۱۲ /۱۳۷۷         یکشنبه       ۴۷ :۱۴