دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند
 
عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟
 
 باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد
 
 فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !
 
 آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد
  
 
 
بدون شك!
نازنین !
با من ماندن ،
خطر کردن است ..
کار تو درست بود !!