رفاقت واژه غریبی است که از نامش گریزانم!!!
وقتی که دیگر نبود!
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...........من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
دستانت دیگر مرا گرم نمی کند
و نگاهت خالی است. بی هیچ مفهومی...
دود چشمانم را آزار می دهد
فقط بگذار بخوابم. بی هیچ رویایی...
و تمام نفسهایم را هدر دهم.
دیگر کسی نیازی به نگاه منتظر من ندارد...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵ ساعت ۹:۲۰ ق.ظ توسط دخترک