...من و تو
ياقوت معطر را دوست دارم و به خاطر ناز بدنش در لباس نيلوفری درياي دلم هنوز طوفاني است و هنوز همان زورق بي بادباني كه در جست و جوي تو به ابديت خواهم رسيد.
دلم برايت تنگ است. نميداني من از حصار تنهايي خويش براي تو مي نويسم .
من از قصه ها و درياهايي مينويسم كه تو فراموششان كرده اي . از عشق كه بي هيچ آغازي به پايان رسيد.
من از اشكهايي مينويسم كه قطره قطره چكيده اند و خشك شده اند و از چشمه هايي كه ديگر نجوشيدند. من هنوز همان پرنده تك نوازعشقم .من هنوزهمان قايق شكسته بي بادباني هستم كه ساحل را در روشنايي كم سوي فانوس عشق تو ميبينم و حتي گاهي براي رسيدن به ساحل مي گريم .
گوش كن صداي گريه اش را ميشنوي ؟؟؟صداي قلب پاره پاره ام را ميگويم .
آخر تو ميداني با من چه كردي؟تو قلبم را ربودي , احساسم را تكه تكه كردي, تو من را دزديدي. من در زير فشار كفشهاي تو شكفتم و شايد همان تازه گلي بودم كه زير چكمه هاي باغبان له شد . من در جستجوي ابتدايي براي آغاز بودم و تو هميشه ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها بودي .
من به دنبال دستي بودم براي دوباره روئيدن , دوباره كاشتن و تو هميشه همان دستي بودي كه گل مي چيد . تو همان احساسي بودي كه هرگز باور نشد . همان شعري بودي كه هيچ گاه آغازي نداشت و من همان كبوتر خسته بالي بودم كه در عشق تو اسير ماندم.
امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...
برای تو که آبی ترين آبی ها هستی ..
کلامم تلخ است ، روزگار و قلمم تلخ تر .
هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين وشيرينتر شد.
اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...
پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۳:۳ ب.ظ توسط دخترک