بوی خونه، بوی کوچه، بوی حیاطی که همه خاطرات بچگی هام رو تو خودش به یادگار داره.فردا عازم شمالیم. آه که چقدر دلم برای اون کوچه و خونه تنگه. شاید حتی بیشتر از آدمهاش. خب با آدمها میشه بطور دائم در تماس بود و خبری ازشون گرفت. ولی لمس تن دیوار خونه رو کی برام بازگو میکنه؟ کی از دلتنگی هاشون برای دخترک شلوغ خونه میگه؟!

زمانی که قرار شد مامان خونه جدیدی بگیره و بره تنها کسی که مخالفت کرد با فروختن این خونه من بودم.چطور میتونم این خونه رو مثل خونه یادگاری پدر کنار  بگذارم؟ چطور میشه خونه خاطرات را پس زد؟ و قرار شد نفروشه این خونهدلتنگی هام رو. واسه خاطر من. دیوار اتاق خواب من و  کلی  شاهد همه غم ها و غصه ها و خوشی ها و خنده های ریز ریز  منه. نوشته های ریز و درشت روی کمد دیواری شاهده. نامه های نوشته شده به مقصدی نامعلوم که گیرنده ای جز خودم نداشت، زیر کشوهای کمد دیواری. همه اینها شاهدای منن در تمام سالهایی که بزرگترین غم هام رو داشتم. روزی که مامان نامه ها رو پیدا کرد و همه رو ریز ریز کرد. همه رو تو سطل آشغال ریخت و همه عشق های کودکانه من باهاش ریز ریز و پودر شد. همه گلایه ها و شکوه ها و دلتنگی هامو رو کاغذ میریختم. همونجا دفن میشد و دوباره میشدم دخترک شاد و خندان و بی غم. چطور میتونستم همه اونها رو  فراموش کنم؟ پنجره  رو به باغچه خالی از گل و درختو ؟ توالت فسقلی که حتی یه آدمم بزور توش جا میشد؟ سردی آب توالت وپ دستشویی که باعث میشد ته اعماقمون قندیل ببنده تو سرمای زمستون؟ قفل کردنهای در از ترس اینکه نکنه غریبه ای توی خونه بی مرد پا بگذاره و حیثیت خونواده به باد بره. خونه ای که خالی از مرد بود. حالا چر زندگی و هیاهو و مردای مرده. یکی از یکی مردتر. مردایی که پیمان بستند همیشه کنارمون باشند و دل غمزده  همیشه شکسته رو شاد کنند.

دلم واسه صورت تکیده و شکسته مامان تنگ شده امشب ناجور. مامان 53 ساله ای که 70 ساله میزنه. اینقدر که سختی و مرارت کشید در نبود مردی که بهش تکیه کنه و خودش شده بود یه پا مرد. هیچ مردی مردتر از مامان تو دنیا ندیدم و نخواهم دید. رو زندگیم شرط میبندم. 

امشب بدجور دلتنگ همه چی  شهرم. شهری که یه زمانی متنفر بودم ازش و حالا ...

پ.ن:امشب و تا صبح خروس خون بیداری!امشب و هزار خاطره گمشده لابلای سالهای دور از خانه.امشب و هجوم افکار خوشایند و ناخوشایندی که در پس بازگشت به گذشته ها بر سرم آوار میشند.من ماندم و امشب تا صبح تنهایی.مدام عین مرغ سرکنده_یا پر کنده؟_ بال بال زدن.مثل همیشه. اصلا سفر نمیدونم واسم چی داره که شب قبلش دچار یک حس نوستالژیک قوی ای میشم که امانم رو میبره.مطمئنا مثل همیشه تا صبح دیده بر هم نخواهم گذارد.مثل همیشه...