روز پدر یا رویای محالی به نام پدر
ولی روز رفتنت رو کنارت خواهم بود.اصلا شاید همون صبح اومدم و لحظه های پر کشیدنت رو با هم مرور کردیم. چطوره؟ برام شرح حادثه رو تکرار میکنی و حتی مکانش رو نشونم میدی. زیر کدوم درخت جان دادی؟ خونت روی کدوم قسمت سنگفرشها ریخت؟ ولی خیلی دوست دارم مثل همون روز بارون بباره.نه، اصلا سیلابی براه باشه تا بشوره تموم خونهای ریخته روی سنگفرش رو. دوست داره بجای خواهرت من باشم و سرت رو تو بغلم بگیرم و زار زار گریه کنم برات. بگم بابایی نرو، تنهام نذار، بمون و بزرگ شدنم رو ببین. مگه نگفتی من عاشق دخترم؟ خب اینم یکی دیگه.تو جون میدادی و من صورتت رو نوازش میکردم و بوست میکردم تا شاید دردت کمتر بشه تا کمتر زجر بکشی. چادر گل گلی عمه رو قرض میگرفتم و بعدش برای همیشه یادگاری نگهش میداشتم. تو میرفتی و من جا می موندم.
نشونی ازت ندارم
اما دنبالت می گردم.
بغض وجودم رو گرفته
باورم کن پر دردم....
دیگه هر شب توی خوابم،
چشمهای تو رو میبینم
آرزومه تو رو یک بار
توی بیداریم ببینم
بیای باز دوباره پیشم
دیگه از دوریت نسوزم
تو رفتی تا بی نهایت
چشم به راهتم هنوزم.....
با همه این حرفها، روزت مبارک. هر چند نیستی و حضورت گرمت احساس نمیشه ولی سایه وجودت میدونم که همیشه باهامه.
پ.ن: خب شاید فکر کنید چرا همش من جنبه منفی و غمگین قضیه رو نگاه میکنم. یکی بیاد به من بگه جنبه مثبت قضیه کجاست؟ اصلا جنبه مثبت داره؟ روز پدر بدون وجودش؟ اونم نه یک سال و دو سال. از وقتی پا به عرصه هستی گذاشتی تا وقتی تو نیز این دنیا رو پشت سر خواهی گذاشت.ستم نیست؟