نه، نمیشه...هرکاری میکنم که قبول کنم نمیشه. اصلا باورم نمیشه.بازم کیف رو باز کردم و دوباره نگاه کردم. اشکه داشت آماده میشد که بیاد بریزه به پهنای صورت ولی نیومد.گره خورده و عقده شده.یه بغضی هم تو گلو گیر کرده و هی میخواد بترکه ولی نمیترکه. ددد بریز لامصب خالی شو واینقدر منو زجرم نده. هر چی بیشتر اون تو بمونی برا روحیه ام بدتر خواهد بود. خواهش میکنم بیاااا.ببار، خالی شو.شاید کمی آروم شم و اینقدر گاه به گاه یادش نیفتم. با اینکه اینهمه امروز ورونیک دلداریم داد،و کلی تشویقم کرد، هیچ تاثیری نداشت. بیچاره کلی بغل و ماچ و بوسه که گول بخورم و یه لحظه یادم بره که چه دسته گلی به آب دادم ولی مگه  میشه سر من شیره مالید؟ مگه به همین راحتی ها گول میخورم؟ مگه خودم میتونم به خودم دروغ بگم؟ نه. سرخورده و ناامید همچنان با پررویی کامل قدم بر می دارم و حرف میزنم و میخورم و میخوابم و خلاصه زندگی میکنم. ولی چه فایده؟

اگه از خیلی بپرسید میگن همچین فاجعه ای هم نیست. ولی برای من هست. هر تلنگری که نشانه ناتوانی و عجز من باشه از هم میپاشوندم و خرابم میکنه. بیشتر بهم ثابت میشه که هیچ استعدادی ندارم و فقط وقت ها رو تلف میکنم و الکی اکسیژن مجانی استنشاق میکنم. دیروز گفتم شاید به درد آشپزخونه  بخورم، امروز همونشم مطمئن نیستم که از پسش بر بیام. واقعا میگم. بالاخره هر کسی خودش رو بهتر از بقیه میشناسه. احساس بیخود بودن سرتاسر وجودم رو فرا گرفته. درد میکشم، نه جمسی، بلکه روحی. و جالب تر اینه که به روی خودم نمیارم. از درون متلاشی میشم و ذره ذره آب میشم ولی حتی شاید بیان گفتن حقیقت رو ندارم. شجاعت اینو هم که تو آینه رو به روی خودم وایسم و داد بزنم که تو ناتوانی رو هم ندارم. خیلی بده این حالت.

اعتراف میکنم که در این لحظات به هیچگونه تنهایی نیاز ندارم. دوست دارم این جور موقع ها دور و برم پر آدم باشه که الکی هم که شده شاد باشم و بگم و بخندم. که یادم نیافته. که دلسرد نباشم. حتی برای ساعتی. یه چیزی باشه که ذهنم رو مشغولش کنم تا مسیر تفکراتم اینقدر زیگ زاگ نره. اینقدر مست و مشعوف باشم که به هیچ چیزی فکر نکنم. خوااااب. بهترین راهه. ولی نه، از اونم که گریزانم.اَه، واقعا گندم بزنند با این سیستم فکری که دارم. گفتم سکوت باشه  و هیچ صحبتی از شکستم نباشه، ولی تو خلوت خودم دارم مدام کلنجار میرم و هی بالا پایینش میکنم. به قول معروف، هی نبش قبر میکنم و زخم رو تازه و تازه تر میکنم.

یه آهنگ قشنگی هست که اَمِل بنت میخونه به اسم قُتی ان پا تِ لَقم، یعنی جلوی اشکهات رو نگیر. خیلی دوسش دارم. شرایط الانم خیلی میطلبه این آهنگ و شعر رو:

داستانی(ماجرایی ) که نقش بر آب شده
چند کلمه روی پیانو
دیگه تموم شد

این همه یه زندگیه

که اینجوری تیره و تار شده

 من اونو تو نگاهت دیدم
من ناامیدیت رو حس کردم
به چه دردی میخوره
تظاهر کردن
باور کردنش
جلوی اشکهات رو نگیر
بذار غم و غصه ات بریزه
صفحه ای که ورق میخوره
 و تو هیچ کاری نمیتونی براش بکنی
 جلوش اشکهات رو نگیر
 گریستن، خیلی برات خوبه

 و اگه غصه ای داری 
 میدونی که من دوستت دارم
و هیچ وقت ازت دور نمیشم

 تو مدارم تو گذشته سیر میکنی
انگاری که همه چی از بین رفته
امروز
لازمه که بهم دیگه کمک کنیم
رها کردم
 فقط باعث ایجاد درد میشه

غیبتی که باعث آزار میشه

نترس
به ندای دلت گوش کن

جلوی اشکهات رو نگیر
بذار غم و غصت بریزه
اگه درد و غصه ای داری
به یادت بیار که من دوستت دارم
 هرگز دور نخواهم بود

همیجوری رو هوا ترجمه کردم و حال و حوصله ادیت کردن هم ندارم.