همیشه وقتی دارم از وبگردی میکنم و به یه وبلاگ میرسم که پراز شعر هست و نویسنده مثل اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشه فقط شعر میذاره و میره سریع میگذرم. یعنی بدم میاد. ولی شده گاهی خودمم دلم بخواد شعری بذارم . حس میکنم این شعر احساس این لحظه ام رو نشون میده.

فقط دلم میخواد بذارمش. متن نوشتم ولی میترسم همه معنی شعر رو ازبین ببره و خرابش کنه. بهتره ساکت باشم و فقط موسیقیش رو گوش بدم.بذارم فوران احساساتم به موج زدنش ادامه بده. اینقدر ادامه بده تا شاید آروم شه.

اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
نرو ...

باز ديشب دوباره تو كوچه تنگ و باريك خاطر ها قدم زدم
دوباره يادت اومد تو ذهنمون ديشب باز از اسم تو دم زدم
دوباره يادم اومد اون لحظه هاي بي كسيم با تو بودن
زير بارون و ترانه اي از عشق تو سرودم

اما نه قلب تو درياست
هنوزم به يادم هستي
مي دونم تو هم غريبي
حالا هر كجا كه هستي

مي دونم تو هم غريبي ...

باز اگه صدامو مي شنوي
بدون دلم تنگه برات
بگو تو هم همش شبها به ياد من
باروني ميشه گونه هات
بگو هنوزم دل تو طاقت دوري نداره
بدون هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره

ديگه حتي قاصدك ها قاصدك ها از تو پيغامي نداره
هيچكي نيست منو بفهمه
سر روي شونه ام بذاره
چه غريبونه نشستم
چشم به راهت تك و تنها
چه كنم وقتي كه نيستي
منم اون دنياي غم ها
هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره
بغض وجودمو مي گيره
اشكامو برگهاش مي باره

هنوزم شاخه هاي گل
تو رو به ياد من مي ياره
اشك تو چشمام حلقه بسته
چشم تو تا سحر بيداره

پ.ن: ۱۸ روز مونده به عید سبزه با تخم عدس گذاشتم. نمی دونم تواین ۱۸ روزه اونقدری میشه که بهش سبزه گفت و گذاشت رو سفره؟ دلم میخواد سمنو درست کنم. راستش دستورش روهم پیدا کردم ولی میدونم خراب میشه.

سفره های عید خونه مامان هیچوقت قانون هفت سین رو رعایت نمیکرد.همیشه از مرز۵ و ۶ بالاتر نمیرفت. ولی من همیشه دلم خواسته ۷ تا سین داشته باشم تو سفره ام.هرچند گاهی کلک رشتی میزنم و با سین های دیگه پرش میکنم. یه سفره هفت سین دیگه که سه تایی کنارش میشینیم. تنها، دور از خونواده،منتها میتونیم امیدوار باشیم که آخریش خواهد بود.دید و بازدید عید رو دوست دارم خیلی. منتها یادمه حتی وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم وقتی موقع عیدی گرفتن میشد ازخجالت سرخ میشدم.  فکر میکردم حالا که بزرگ شدم دیگه نباید عیدی بدن بهم. لااقل پول نباشه. هرچیزی غیر نقدی بهتر خواهد بود.عیدی هم عیدی های قدیم. اصلا واقعیتش عیدی های قدیم یه شور و هیجان دیگه ای داشت. لااقل من اینطوری حس میکنم. وقتی خونواده هامون دور هم جمع میشدن و مهمونی میگرفتیم هر شب. مخصوصا ما بچه ها عاشق این لحظات بودیم. دور هم جمع میشدیم و فقط بازی وبازی و بازی.

انگاری تمومی نداشت این بازیهای دوران کودکی.قایم باشک تو کوچه خاله بزرگه.گاه گاهی دعوای یکیمون با اون یکی.یادش بخیر. دوست دارم دخترکم هم بتونه مثل مامانش هی بازی کنه و بازی کنه. با بچه های فامیل و دوستاش.بهش قول میدم امساله رو که دووم بیاره سال آینده فقط عید که شد بعدش راه بیافتیم بریم شمال و اونجا اینقدر با بچه ها بازی کنه که تنهایی این دو سه سال جبران شه.