ce n'est qu'une blague
ولی سری دومی که این اتفاق افتاد انگاری زیاد بهم فشار نیومد.گویی آداپته شدم.این خیلی بده.و من باز هم یادم رفت که اطلاعات رو روی سی دی بریزم واسه روز مبادا. امیدوارم این دفعه همون اشتباهات رو تکرار نکنم. و بهتره به جای حرف زدم عمل کنم.
این هفته نمی دونم چرا پخوفمون اینقدر رو فرم بود. اولش که رفتم کلاس کلی تحویل گرفت و بعدشم که هی تند تند می پرسید پس این همسرت چرا نمیاد.نتیجه زیادی رو دادن به شاگرد هم اینه که تا آخر کلاس همش ریگول بود و خنده. منم که خدا نکنه بخندونم مگه ول کن ماجرا میشم؟ آخرشم برگشت گفت این قوقی!!!!! خیلی قیگولو هست. منم باز خنده تحویلش دادم.علاوه بر اینها داره سعی میکنه نیوو ما رو ببره به C1. اوه. کی میره این همه راه رو. من تو همین B2 هم موندم...و
خوشم اومد.امروز واقعا ازاون روزایی بود که صبحم رو عالی شروع کردم. اول صبح با یک سوپرایز کامل مواجه شدم: دخترکم تو تختش نبود. گشتم دیدم اومده رو فرش کنار تخت ما خوابیده.پتی سنژش روگذاشته زیرسرش و خوابیده. موندم که چطورازاون تخت پایین اومده. نه پله داره و نه نرده که بتونه بیاد بیرون..... بعدشم که روز رو با یک آهنگ دامبولی دیمبول شروع کردم. برادر گرامی مون جناب آقای عباس قادری با صدای جذابشون مجلسمون رو مزین نمودند.آهنگ سقا خونه رو داشتیم با صدای دلنشین ایشون
...
تازه فهمیدم که نباید صبح ها رو با آهنگ غمگین شروع کنم(چقدر زووووووووود) چون تا آخرش همینجور تو مود پایین خواهم موند....
حساب کردم دیدم تا عید تقریبا یه ماه و چند روز وقت مونده. هرچند اینجا عیدی در کار نیست و جشن عیدی نخواهیم داشت ولی خب، اگه تا یه ماه دیگه ۳ یا ۴ کیلو هم کم کنم خودش خیلیه. شاید زیاد محسوس نباشه ولی واسه من ارزش داره. البته اگه این پتی بون بون ها بذارند منجون سالم بدرببرم. سعی خودم رو میکنم تا ببینم چی میشه. هرچند واقعا اگه بخوام سه سوت میتونم (جدی میگم) در عرض یه ماه ۶ کیلو رو کم کنم ولی انگاری زیاد عجله ندارم.هنوز تا تابستون مونده چند ماهی و تا کارها جفت و جور بشه و معلوم شه که کی زمان قتوق هست، میتونم آروم کار کنم...
موندم این حافظه قوی رو من از کی به ارث بردم. یکی از دوستان مطلبی رو که میخواستم برام گفت کامل و یه نوت کوچیک هم برداشت برام ولی با این حال هرچی نگاه میکنم هیچی یادم نمیاد که اصل قضیه چی بود. دارویی معجونی چیزی سراغ دارین بخورم این حافظه ام قوی شه؟
بهم کتاب مارک لوی رو پیشنهاد داده بود که بخونم بجای رمانهای قدیمی فرانسوی که خیلی هم سخته متنش، رفتم دیروز سانتخ کولتوق لک لق و همه کتابهاش رو پیدا کردم.نگاه کردم دیدم قیمت کتابهای جیبیش بین ۵ تا ۷ یورو هست. گفتم خب، زیاد نیست...هه هه.... بذار برم بگردم ببینمکتاب الکترونیکیش رو میتونم تو اینترنت گیر بیارم، اگه نبود میام میخرم. خسیسی رو ببینید تو رو خدا....راه به راه میرم انواع اقسام لباس ها رو میخرم ولی پول واسه کتاب میخوام بدم انگارجونم بالا میاد.... فرهنگ کتابخونی نداشتن همینه دیگه...
ولی یه تیکه از کتاب* اگر واقعیت داشت*ش روخوندم به نظر ساده و قشنگ میومد. به قولی نباید کتابهای خیلی سخت رو انتخاب کنم...هرچی گشتم این * بابا لنگ دراز * زلیل مرده رو پیدا کنم بخونم نبود که نبود.....
حیف که همیشه پوسِـت همراهمه وگرنه یه کتابفروشی هست مرکز شهر که عشقم اینه برم توش و تا شب بشینم و هی کتابهارو ورق بزنم و از این بگیرم و از اون....
پ.ن:سخت ترین شکنجه واسه یه مازندرانی می دونید چیه؟ اینکه ببندنش به تخت و براش آهنگ سپیده جانا رو بذارن. هه هه.....
اینم یه نوع فرانسویش:
_مردی میره پیش گل فروشش. ازش میپرسه منو. میشناسی؟ گل فروش میگه: بله. شما هر دو روز یکبار میای اینجا گل میخری واسه نامزدت. مرد بهش میگه: دیگه نمیام. گل فروش میگه: چی شد؟ترکت کرده؟ میگه: نه. دارم باهاش ازدواج میکنم.( اینها هم جک هاشون آخر خنده است
)