ما تو گروه ورزشی مون یه رئیس داریم که خیلی وقتها تجربه اش به دردمون میخوره و خیلی وقتها که حرف میزنه حرف دله که میگه.

امروز یکی دیگه از پستهاشو خوندم. منو یاد گذشته های دور تلخی انداخت که بدجور باهاشون زندگی کردم.راست میگه، باید کوله بار رو گذاشت زمین و بررسیش کرد،کاری که من هیچ وقت نکردم. همیشه به خودم در دو مرحله زندگی اجازه دارم روم تاثیر بذاره و بذارن. نمی دونم حالا جراتش رو دارم که بدون پرخاشگری و بدون هیچ تاثیرکوله باره رو بذارم پایین و موشکافی کنم توش. که دیگه اینقدر نبش قبر نکنم یه سریها شو. کاشکی بشه. فکر کنم شرطش فقط صادق بودن با خودمه. دخترک روبا خودش روبرو کنم. بشینن دو تایی حل و فصل کنن. واقعا خسته کننده است تکرار یه قسمتهایی از اون گذشته تلخ. یه قسمتیش هم که هیچ وقت انگار باید باز نشه. وارسی نشه. اینجوری انگارراحت ترم. کمتر ذهنم داغونش میشه.

انگار جوریه که دخترک حتی از نگاه کردن به خودش تو آینه صداقت هم میترسه. به خاطر همه زجری که کشیده. به خاطر همه مشکلاتی که گریبانش رو بی خود و بیجهت تا ۲۰ سالگی گرفته بود. بعدش رها شد. سبک شد از دردش.گذاشتمش کنار و الان ۵ ساله که اسمی حتی ازش نبردم. انگار اصلا وجود نداشته همچین دورانی. کار خوبی کردم به نظر خودم. ولی چه دردهایی که به خاطرش نکشیدم ... اگه بری تو اتاقم خونه مامان میفهمی چی میگم. یادمه یه کارتون پر نامه به خودم بود. واسه خودم می نوشتم تا سبک شم. تا اشک هام جاری نشه. همشون رو زیر کشوی کمد دیواری قایم کرده بود. تا اون روزی که مامان اومد و دیدشون. همشون رو پاره پاره کرد و ریخت دور. نذاشت خاطرات تلخ زندگیم باهام همراه باشه. نخواست. ولی من حس میکنم اگه باهام بودند شاید پذیرفتن یه سریشرایطراحتتر بود الان برام.

قسمت اصلی ماجرا که باید حسابی روش کاربشه مال این ۵ ساله. نمیدونم تنهایی میتونم کوله رو وارسی کنم و دونه به دونه اش رو بررسی کنم. راست میگه که خودمون این اجازه رو میدیم که باهامون اینطور رفتار کنند. حق داره. در واقع من خودم خواستم که این مسائل دمار از روزگارم در بیاره و منو به اینجا برسونه. تو ۱۵ سالگی اینجور داغون بشم و عصبی. به قولی از منی که روانشناسی خوندم این انتظار نمیرفت که نسنجیده عمل کنم و اجازه بذم با اعصابم اینجور بازی بشه. مقصر اصلی منم. باید بشینم و حل و فصل کنم. ولی مشکل اینجاست که دلشو ندارم. وقتم آزاد نمیشه واسه اینجور کارها.

ذهنی آروم میخواد و محیطی آرامشبخش تا بشه تک تکشون رو دربیارم و دونه به دونه موشکافی کنم. راه حل براشون پیدا کنم تا اگه دوباره همچین موقعیتی پیش اومد نذارم روم تاثیر منفی بذاره. البته باید کار دیگه ای هم بکنم. درجه صبوری و صاقت رو ببرم بالا. نذارم که کوچیکترین مسئله ای که اصلا هیچ اهمیتی نداره منو خرابم کنه. همه چی برشگتنی هست غیر ازسلامت جسمی و روانی که از دست رفته باشه. دیگه نیمشه برش گردوند. شاید بشه تا حدی جبرانش کرد ولی کو روانی که مشوش بشه و سالها طول بکشه تا دوباره روی آسایش رو ببینه. کاش میشد لحظاتی که در اوج ماجرا هستم بتونم همینجور ساده و بی احساس برخورد کنم و خیلی راحت از کنارش بگذرم. تلاشم رو میکنم شاید یه روزی تونستم موفق شم.