quand il pleut
گفتم که رفتنت یه روز ، قاب دلم رو می شکنه
گفتی که این بخت تو بود ، تقدیر تو شکستنه
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی،هنوزم عاشق ترینم
گفتم بمون اونروز میاد، غصه هامون تموم می شه
گفتی اگه با هم باشیم ،لحظه هامون حروم می شه ه
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
آه آه ...آه آه...
وقتی رفتی همه دنیا روسرم ،انگاری خراب شد ودلم شکست
قلب من زانوی غم بغل گرفت
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
هنوزم عاشق ترینم
از وقتی رفتی هیچکسی ،همدرد وهمرازم نشد
هیچکسی حتی یه دفه ،هم غصه سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز ،عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه ،چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
بدجور دلگیرم... حال و حوصله هم ندارم. گفتنی است که قرار است یه عمر غم و غصه هایمان رو به در و یوار خانه ما بگوییم. انگار هیچ گوشی طاقت شنیدن حرفهای دل ما را ندارد. گویی ما محکومیم به نشنیدن رازهامان...گاهی وقتها به خودم میگم گور بابای زندگی، اصلا چه معنی داره آدمی خودش رو متعهد کنه؟ دل رو باید زد به دریا و بی خیال زندگی شد... باید فارغ از همه چی شد... غصه بچه رو بخور، غصه فردای نیومده رو بخور، غصه درد امروز و فردا رو بخور، غصه نمی دونم اینکه همسایه فلانی خاله فوت کرده و جوون بوده،هزاران نفر لازم دارم غصه منو بخورن اونوقت من باید بشینم آخی آخی بگم واسه این و اون... خدایی دو روز میخوام عمر کنم، اندازه ۱۰۰ سال تجربه های خوب و بد از زندگی دارم... مگه چند سال سن دارم؟ حالام فرض کنیم ۱۰ روز دیگه هم میرم تو ۲۶ سال و یه سال از سالهای دیگه عمرم به بطالت و بیهودگی گذشت. چیکار کردم برای خودم؟ هیچی. یه خورده رو لایف استایل ورزشیم کار کردم همین تنها کار مفیدی بود که انجام دادم برای خودم و فقط خودم.
هر چی هم فکر میکنم بیشتر از این کاری نکردم.حالا باید چه نمره ای به خودم بدم تو زندگی؟ ۱۰؟ راضی کننده هست؟ چقدر وقت داشتم به خودم برسم و به خودم فکر کنم و برای خودم و نه به خاطر بچه و شوهر و این و اون و بقیه زندگی کنم و عملی رو انجام بدم؟ اصلا راضی نیستم.
آخ که این هوا چقدر دلش گرفته. از صبح هر چی میباره اشکهاش تموم نمیشه.نذاشت امروز برم بیرون یه هوایی عوض کنم از این دپرس بودن در بیام.دارم پیش خودم تصور میکنم فرضا برگشتم ایران... همینطور میخوام ادامه بدم؟ قراره واسه بقیه زندگی کنم؟ اگه آره که باید بگم همین حالا دارم زندگی رو بالا میارم با همه خوبی هاش و بدی هاش.....
مثلا امروز تولد گروه بوده و باید خوشحال باشم که اینهمه دوست ورزشکار دارم و داریم پا به پای هم میریم جلو و رو سیستم ورزشی زندگیمون کار میکنیم. ولی نمیدونم چرا خوشحالیم آنی بود و بادی اومدو همه اون خوشحالی رو زد خراب کرد.... ای بر این باد لعنت... ای تف به روحش...