ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

هیچ وقت نفهمیدم چرا گاهی وقتها مظلوم ها ظالم نشون داده میشن. درد میکشن، زجر میبینن ولی بازم اونها ظالمن. ظلم به معنی واقعی.برام همیشه سوال بود!!!!

 

 داستانهایی که انگار واقعیت ندارند :بیچاره ای بود که واقعا راه چاره ای نداشت. کاش دردش فقط جسمی بود، روحش پر شده بود از دردهایی که درمانی نداشتند.قلبش بود که میگرفت و روحش بود که خراش برمی داشت. خودش رو تو بیابونی حس میکرد که پر بود از تنهایی .... حتی کلاغکی هم پر نمیزد تا دلش خوش باشه...غریب بود انگار.....

دست و دلش واسه هیچ کاری نمیرفت، کرخت شده بود بدنش و پلکاش بسته نمیشد،خواب هم نداشت تا کمی آروم شه....لامصب عحب دردیه....مظلوم بودن و ظالم بودن در عین حال.... دوگانگی که براش پیش اومده بود داشت مثل خوره ذره ذره وجودش رو آب میکرد.دلش می خواست رها بشه، رهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... بال در بیاره و اوج بگیره.... بره جایی که آدماش مظلوم رو ظالم نشون ندن.... نامردی نکنند. زجر ندن، داغون نکنند همه شخصیت و هستی آدم رو.... اصلا همچین جایی وجود داره؟ کجاست؟ نشونی اش رو می خواست.... ناتوانی و عجز تو تک تک سلولهای بدنش فریاد میزد، عاجز بود و تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

دقت کنید تو خیلی از فیلم ها میبینید که طرف دزد و قاتله و حسابی هم جرمش بالاست ولی آدم خوبِ فیلم اون نشون داده میشه. خود من خیلی همیشه تحت تاثیر قرار میگیرم و با اینکه میدونم اون باید محکوم بشه، پلیس رو تو دلم محکوم میکنم.خیلی نامردیه...