چند وقت پبش ها TV5 یه برنامه داشت در مورد kidnapper یا همون بچه دزدی خودمون. فکر میکنم برنامه اش در مورد کشور قرقیزستان بود اگه اشتباه نکرده باشم. یعنی من یکی وقتی این برنامه رو دیدم هااااااااا دیگه قانع شدم که بدبخت تر و عقب مونده تر و گیجول تر از ایرانی هم تو دنیا هست و ما آخریش نیستیم خدا رو شکر.

قضیه به این صورت بود که پسری صبح با دختری آشنا میشه و بعد ظهر باهاش قرار میذاره و عصری که دختره میاد سر قرار پسر با دوستاش دختر رو سوار ماشین میکنند و میبرند خونه پسر. اونجا خونواده پسر آماده و حی و حاظر سفره عقد رو میچینند و دختره رو ردیف مدیفش میکنند و میشنونند سر سفره عقد. البته قبلش به پدر مادر دختره زنگ میزنند که آقاجون بیاین دخترتون داره عرسو میشه. لطفا بیاید تو عروسیش شرکت کنید. تازه کلی با افتخار و عزت هم این حرفها رو میزنن. فهمیدید قضیه از چه قراره؟

بعدش خونواده دختر که میان و به دختره میگن مثلا الان تو راضی هستی زن این آقا بشی و دختر بیچاره از ترس آبروش و اینکه دیگه تابلو شده تو در و همسایه میگه بعععععععععععععله. به این صورت سالانه هزاران دختر ربوده شده و به همین شکل بسیار مزخرف عروس میشند و آب هم از آب تکون نمیخوره. پلیس هم اینقدر دیلاته تر از پلیس های ایرانی هست که نخواد پیگیری کنه این موارد رو.

اتفاقا در این گزارش دختری بود که سه بار به همین صورت ربوده شده و قرار بوده عروس بشه ولی پدر دختره هر سه بار اومده و حس کرده که این ازدواج به درد دخترش نمیخوره و اون رو به زور برده خونه خودش . بعدش هم همه جا حتی سر کلاس برادر دختر همراهش بود تا نکنه بازم بدزدنش. حساب کنید حال اون پسره احمق چی بوده بعد این قضایا. کلی احساس شکست کرده و توپوزش زده شده. منتهی بدی این قضیه این بود که این دختر به واقع خانم جوانی شده بود که شاید برای ازدواج، دیگه شانسی نداشت.

این گزارش رو دو خانم که خودشون از همین راه ربوده شده بودند و حتی فزرند هم داشتند تهیه کرده بودند. بعد ها از خونه همسر خود فرار کرده بودند. چون بیان میکردند که واقعا هیچ لذتی رو در زندگی حس نمیکنند و ادامه زندگی براشون میسر نخواهد بود.

این برنامه تلویزیونی که تمام شد کلی رفتم تو فکر. با خودم گفتم بابااااااااااااااااااا اینا دیگه کی  هستند. یعنی تا این حد سطح فکر و شعور مردم اونجا پایینه؟ تو چه قرنی زندگی میکنیم؟حالا ما میگیم یه حکومت دیکتاتوری داریم که جرات نفس کشیدن نداریم که حتی به بوت پوشیدن زنهامون گیر میدن،که نکنه مردان خدا را از راه راست هدایتشون کنیم به راه چپ، که نکنه مردان چشم و گوش بسته ایرانی بیافتن تو چاه، که مردان سر به زیر و نجیب ایرانی که اصلا نمیدونن دوست دختر یا ماهواره یا ... چیه، که مردان پاک و مطهر ایرانی اصلا نمیدونن خلاف شرعی رو با کدوم دستشون و کدوم قلم بنویسن.... واقعا از ما عقب مونده تر هم هستند؟ دیدم که هست. ولی خودمونیم، ما هم دست کمی از اونها نداریم.

اخه یکی به من بگه این بوتها کجاش برجستگی داره که بخواد نماد فساد اجتماعی داشته باشه؟ من موندم اونهایی که این دستورات رو میدن ، واقعا این دستورات رو از کجاشون در میارن؟ ما با این آی کیومون صد سال هم فکر کنیم نمیتونیم همچین طرح هایی بدیم .

خدایا به زنان سرزمین من صبری عظیم عنایت بفرمااااااااااااااا. اون احمقی که فکر میکنه یه دختر برای جلب توجه بقیه این کار رو میکنه و این لباسها رو میپوشه خیلی بدبخته. یعنی یک زن نمیتونه برای دل خودش لباسی رو که دوست داره به تنش کنه؟ کفشی رو که دوست دار بپوشه؟ خدایی اینها دیگه جزیی ترین و کمترین چیز هاییه که یک زن میتونه تو زندگیش داشته باشه و بخواد عملیش کنه. همینم ازمون بگیرن که به درد گوشه قبرستون میخوریم.خدایاااااااااا اون صبره رو یه خورده بیشتر کشش بیار که واقعا جا داره حالا حالاها.

بی ربط: داشتم شعر فروغ رو می خوندم.بعدها، رو خیلی دوست دارم.من که از هزار بار خوندنشم سیر نمیشم:

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ