روزهای دور از خانه
دوباره دچار فراموشی در حافظه نزدیک شدم...باید مثل اینکه کار کنم روش... عجیبه که هر چند وقت به چند وقت من دچارش میشم و بعد هم به طور خودکار همه چی به حالت عادی برمیگرده...
یه مقدمه در مورد خودکاوی میخواستم بخونم... الان سه روزه بند کردم به همین صفحه اولش و اصلا دستم نمیچرخه که صفحه رو بزنم جلو.... نیست خیلی وقته کتابهای درسی نخوندم و اصلا لاشون رو باز نکردم حالا که بهشون رسیدم مغزم هنگ کرده... برای درک ساده یه جمله ساده تر دو سه روزی فکر کنم وقت لازمه....
کم کم دارم به نظریه فروید ایمان میارم.... هرچند اگه بخوایم منطقی باشیم این نظریه کاملا رد شده ولی من شدیداً دارم بهش ایمان پیدا میکنم.... من به گمونم تو همون مرحله دهانی اش موندم...
حساب ساعتها و روزها از دستم در رفته... گاهی یادم میره چه روزی از هفته هست و چه تاریخی رو پشت سر گذاشتم... مشکل کجاست؟
بعد از سالهای طولانی دیروز بعدظهر دوسه تا چرت سبک زدم که البته اونم اگه دختر لادن و طلای خودم بیدارم نمیکردند فکر کنم تا شبش خواب بودم... عجیب چسبید این خواب... باورت میشه یادم نمیآد آخرین بار چه سالی بود که من بعدظهر خوابیدم...
حسابش رو بکن یه سینک پر از ظرف، یه اتاق نامرتب و یه عالمه کار سرت ریخته باشه و تازه ظهرم باید بری پرفکتوق دنبال تیتر سجوقت، اونوقت با خیال راحت بشینی و واسه خودت پست بنویسی ... ولی چه کنم، خیلی وقته که ننوشتم و دلم هوای نوشتن کرده بود...
پ.ن: ۸ آبان سالروز تولد خونه ام تو این دنیای مجازی بود و من اون روز سراسر تو فکر این دنیای مجازی بودم و سرشار از این تفکر که چه کششی تو دل آدم ایجاد میکنه این دنیا و محیطش.... اعتیاد اونم از نوع اینترنتی اش (اونم تو زیر شاخه وبلاگ خونی اش )واقعااااا جای بحث داره...