فرازهایی از تفکرات من و خودم
از بچگی همیشه به فکر سوسول بازی و اینها بودم. مامانم از دستم کلافه بود که ای خداااااااا این بچه پی کی رفته. باباش که دو آتیشه بود از اینور ، خودمم که عادی ، این دختره چرا اینقدر بی چشم و رو از آب در اومده. البته شاید هم چون ته تغاری بودم و بهم زیاد!!!! سخت نمیگرفتند اینجوری شدم.همش فکر خوشگل کردن و جیگول بیگول بازی در آوردن و... بودم.
دیشب داشتم فکر میکردم به این قضیه که چرا من هوزم کنار نمیام با این هویتی که دارم.ساعت از ۱۲ گذشته بود و همسر دلبندم در خواب ناز و فرزند از جان عزیزترم پا به پای من هی اینور و اونور می دویدو حالا از خودتون نپرسید که چرا این دخمل ناز اون وقت شب بیدار بوده، بچم مثل مامنش بیخوابی زده بوده به سرش. خلاصه، همینجور که خونه رو مرتب میکردم و اسباب بازی ها رو که پگاه در طول روز تو هر سوراخ موشی قایم میکنه و گاهی هم پرت جمع و جور میکردم و به همین موضوع بالا عمیقا فکر میکردم.
همشه چیز عالی و خوب هست ولی چرا من راضی نیستم؟تمام خانواده دارای مدارک تحصیلی بالا، دور و برم پر هستند تو فامیل از آدمهایی که در سطح کشوری مقام دارند ولی چرا بازم خشنود نیستم؟(هر چند، گویند که پدرت بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل،ولی خیلی هم حاصلم...)
بعد یه کمی که عمیق تر !!!!! فکر میکنم میبینم نه ه ه ه ، مثل اینکه قضیه از یه جای دیگه آب میخوره. این منم که حس زیاده خواهیم عطشش نمی خوابه و هی چیز های بیشتر و بالاتر میخواد.می خواد که مثلا دخترک آزاد تر از اینی باشه که هست. که مامانش بهش نگه دخترم حق نداری بدون شوهرت بیای ایران و اینکه همسرم نگه عزیز، فلان کار رو دوست ندارم انجام بدی. این منم که می خوام از همه لحاظ بیشترین و بهترین رو داشته باشم. ولی حالا این حس خوبه یا بد؟
میشناسم خونواده هایی رو که حتی به دخترشون اجازه دست زدن به صورت رو قبل از ازدواج نمیدن... حتی میشناسم آدمهایی رو که دخترانشون قبل از ازدواج جلو چشم پدر و مادر معاشقاه دارند با بعضی هاااااااااااا...می دونی من دلم می خواست هیچ وقت هیچ کس برام محدوده تعیین نکنه که چیکار کنم، دوست داشتم خودم هر کاری دلم می خواست بکنم والبته هم میکردم....بسیار خودسر و تند رو بودم در هر زمینه ای که دلت بخواد... البته حالا دارم یه کمی متعادل میشم؛
دلم می خواست کهاین مرز بندی رو خودم برا خودم بذارم با توجه به شعوری که دارم نه اینکه بهم بگند چیکار کنم یا نکنم.
ولی همینی هست که هست دیگه. مگه آدمها عوض میشند؟(منظورم شخصیت اونهاسیت) خب، پس باید کنار بیام ولی دوست دارم یه سری تغییراتی بدم تو طرز رفتارشون نسبت به خودم.
مامانم فکر میکنه هنوز همون بچه ای هستم که سه ماه بعد مرگ باباش به دنیا اومده و همه دنیا باید مراقبش باشند که این بچه بزرگ شه و همه دست به دست هم بدهند تا این جوونه پا بگیره . حالا بعد ۲۵ سال که خودم هم یه بچه دارم ول کن معامله هم نیستند همگی هنوز دارند برام تکلیف کبری و صغری تعیین میکنند. ای بابا چه گیری افتادیم هااااااااااااااااااا
خب ، به سلامتی رشته افکار از دستم در رفته و هیچی به ذهنم متبادر نمیشه که بر این صفحه بیارم.
پس تا درودی دیگر بدرود