شده یه وقتهایی کاری انجام بدی و بعد توش بمونی؟

اینکه دیگه نتونی ازش دل بکنی؟

شده معتاد به چیزی بشی؟

بعد یه دفعه تو یه چشم بهم زدن همشو بذاری کنار؟

دلم برا خود واقعی ام تنگه.برا دخترکی که رو پله های خونه آرزوهاش آواز می خوند، برا دخترکی که تنها بود و هیچ وقت این تنهاییشو ابراز نکرد. از شکستن غرورش می ترسید...کجا رفت؟از کدوم جاده رفت که دیگه هر چی میگردم پیداش نمیکنم؟

اونقدر تو چیزهای بی اهمیت زندگی غرق شده که دیگه حتی خودشم نمی بینه و حتی فرصت یه لحظه خلوت کردن با خودشم نداره...

دلم برا اون دخترک ساده که لبخندش به یه عده زندگی می بخشید تنگ شده...کاشکی دوباره پیداش کنم و ایندفعه برا همیشه پیش خودم نگهش دارم و تنهاش نذارم...

چشم براهشم هنوز شاید برگرده...شاید روزی دوباره سراغم رو از کسی بگیره...

نه، شایدم من گشتم و پیداش کردم...

تنهایی حس غریبی است             تنها،به فکر قاصدک بودن

غریب،بی کس و بی یار                  مهر یک کودک را ربودن

تنهایی یعنی رمزی از حیات            باقی از هر چه در دنیاست

اشک ها را به چشم راندن و            درد ها که همیشه پا برجاست

تنهایی یهنی در انتظار غروب      کنج یک قلب دریای طوفانی

غمها به رویش چشمک زنان          ساحلش نمناک و خاطرش بارانی

۱۳۷۷