مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...

بی مناسبت نیست.

هروقت یاد مادربزرگم می افتم خاطرات کودکی برام زنده میشه. زمانی که مامان بد ترین روزهای زندگیش رو طی میکرد؛سه تا بچه قدو نیم قد بدون شوهر بزرگ میکرد. اون موقع ها مامان بزرگ همیشه می اومد پیشمون و تو کارا بهش کمک میکرد....

یاد روستایی میافتم که زمانی عشقم رفتن به اونجا بود ولی حالا حتی برای رفتن به سر قبر بابا هم نمیرم.... دیگه هیچ دلبستگی به اونجا حس نمیکنم.

حالا عزیزم تو بستر بیماریه ومن که باید پیشش باشم و جبران زحماتی که برام از کوچکی کشید و بکنم نیستم... سکته مغزی کرده و نصف بدنش فلج شده.

دلم بدجور گرفت وقتی امروز اینو شنیدم. با اینکه می دونم خیلی پیره و به قول خودش این دنیا هیچ شیرینی براش نداره باز دلم راضی نمیشه که اونو از دست بدم. همه عظمت فامیل به بزرگانشه....

 یه وقتهایی هست که به هیچ وجه نمیشه حسی رو به زبون آورد یا حتی روی کاغذ... مثل الان که هر کاری میکنم نمی تونم اون دردی که تو وجودم هست رو بیان کنم. بهتره تو دل بمونه. فکر میکنم اینجوری عظمت و بزرگی اون حس بیشتر حفظ میشه!!!

 ولی واقعا تو این جور مواقع چه آرزویی میشه برای عزیزت بکنی؟ که به خاطر دلت زنده باشه ولی زجر بکشه؟........

به قولی: کاشکی هستی دوا می داشتی.....