چقدر بده که آدم شوهرش استاد دانشگاه باشه

اونوقت مجبوره بر خلاف میل باطنیش بشینه عین این آدماهای متشخص حرف بزنه

کلاس بذاره و ادای آدمهای فهمیده رو در بیاره

مدل لباس پوشیدنش جوری نباشه که بقیه بگن اااا فلانی رو نگاه چه جوری لباس پوشیده

مدل حجابش باید فرق داشته باشه

از این چیزا متنفرم...

من می خوام خودم باشم با همه خصوصیات شخصی خودم نه کس دیگه...

دوست دارم با آدمهایی که دوست دارم نشست و برخاست کنم

واییییییییی

الانم کلی مشغولیت ذهنی دارم

شوهر گرامی میگه تو نباید فلان حرف و فلان کار رو بکنی ولی من...

میگه بابات همین کارو کرد و سرشو به باد داد؛

الان زیر خروارها خاک خوابیده و تو رو از وجود خودش محروم کرده

منم میگم :من آخه بچه همون بابام. هر کی واسه اهداف خودش میجنگه و میره جلو...

میگه آخه چرا تو ؟

من فکر دخترم هستم ؛به خاطر آیندش  به خاطر آینده میهنم و همه بچه هایی که اونجا بزرگ خواهند شد؛ دوست ندارم مثل ما و نسل ما اینجور عقده ای باشن

چرا تحمیل؟؟؟؟؟؟

چرا ملتی باید اینگونه بی فکر و هیجانی و امپالسیو عمل کنند که به این روزگار سیاه بیفتند

چرا ما اینجا نباید با افتخار سرمونو بلند کنیم و بگیم ایرانی هستیم؟

چرا آخهههههههههههههههههه چرا؟

چرا باید نماهای یادبود اجداد مون رو اینگونه به گند بکشند؟

آه!!!! حیف که خیلی چیزها تو دلم هست و نمی تونم بگم...

ولی خیلی از این چراها بی جواب مونده

فقط اینو می تونم بگم: ملت ما زور رو دوست داره، شکنجه رو دوست داره...

اصلا ایرونی جماعت مازوخیسم هست!!!!!

تموم

 پ.ن: باور کن من منظورم این نیست که مشغولیت ذهنی من فرم لباس پوشیدن و طرز حرف زدنمه

منظورم اینه که من نمی خوام تو مملکت خودم  به من زور بگن که چیکار کنم یا نکنم

می خوام خودم باشم

پ.ن۲: البته به قول همسر گرامی شاید مشکل از اینه که من اومدم اینجا و از بیرون گود دارم نگاه میکنم

شاید زیادی فهمیدم از چیزهایی که خیلی وقتها لازمه نفهمیم.

این خیلی بده؟

زیادی از دین خوندم . زیادی از آزادی فهمیدم

شاید .........!!!!