تبليغاتX
دخترک آوازه خوان

دخترک آوازه خوان

میخواهم برای تمام آن زندگانی که اکنون در من نهفته است سرشار از زنده بودن باشم...

تو.....

تو ............ 
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی  
نشستی پای اشک شمع گریان ،
تا سحر یک شب ؟تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
چیزی نمی خواهد ؟
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
 تلاوت کرده با تدبیر ؟
تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
تو از خورشید پرسیدی ، چرا
بی منت و با مهر می تابد ؟
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند
تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟
تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
تو آیا هیچ می دانی ،
اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
ولیکن سینه ات لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟
تو آوازی برای مریمی خواندی
+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

فیل تر شکنم آرزوست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

به قول سهراب

کاش مردم دانه هاي دلشان پیدا بود...

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

امروز، اولين روز از بقية عمر ماست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

Surpoids & obésité

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

 نمی دونم چرا هنوز دلم برای اون جوونی که ناکام مرد، میسوزر.نمیخوام از خدا گلایه کنم که چرا پیرای روزگارو به سمت اون دنیا هدایت نمیکنه منتها اگه شما هم جای من بودین و زجر کشیدنهای اونو میدیدید و بعدشم مرگش رو در اوج عشق و زندگی میدیدید همین نظرو داشتید حتما. از وقتی که عکس های بیمارستان روح الله رو دیدم مدام جلو چشامه. چطور میتونم از یاد ببرم؟ اونهمه زجرو، اونهمه رنج و غمو . اونهمه امید به زندگی رو در اوج درد؟ چقدر دلش میخواست زنده بمونه و زندگی کنه؟ زن بگیره و مثل همه آدمها طعم شیرین و تلخ زندگی رو بچشه. چه روزگار نامردیه... تمام طول راه شمال تا اینجا رو من تو فکرش بودم. تصویر ماشین آذین بندی شده اون با حریر سیاه و گل مشکی، کت و شلوار دامادی که هیچ.قت نپوشید، مجمه هایی *که براش درست کرده بودند.اونهمه عکسی که قاب شده بود و رو سینه خانواده چسبونده شده بود؟ جز اینکه غم و غصه ها رو بیشتر کنه ؟ جزاینکه داغ دل مادرش رو بیشتر کنه؟ خواهرم میگفت به بوتیکش و زندگی عشق میورزید. میگفت عاشق این بود که زن بگیره و بهش ابراز عشق کنه. اما نشد. دسن ناجوانمرد روزگار نذاشت. از دست خدا شاکی ام. حق ندارم؟ مگه جاواسه اون تو دنیا کم بود؟تف به این روزگار... براش کلیپی درست کرده بودن که بدستم رسید.کارم فقط شده بود گریه واسش.تصویر جسم مچاله شده اش رو تخت بیمارستان. خونی که دهنش ریخته میشد بیرون. حتی آخرین تمام رخ صورتی که بعد مرگش ازش گرفته بودن انگار که به خواب عمیقی رفته بود. چطور میشه فراموش کرد؟ چطور میشه قدر زندگی و دو روزی که زنده خواهم موند رو ندونم؟ چطور شادی کنم و به یاد چهره غرق در خونش نیفتم؟ چطور به فرزندم عشق بورزم و یادم نباشه که جوونی حتی فرصت نکرد که ازدواج کنه و محبتی به بچه اش ابراز کنه؟ به یاد این می افتادم تو راه که الان زیر خاک خوابیده و تنش سرده! اینکه تنهاست و دلش چقدر زندگی دوباره میخواد. به یاد همه چیزهایی می افتم که خیلی ها حتی بهش فکرم نمیکنند... مدتها بعد دیدن اون کلیپ دنبال موزیکی گشتم که رو کلیپ بود. بالاخره پیداش کردم و مدام گوش میدم.عاشق این آهنگم و هنوز موزیک فولکوریک به این زیبایی نشنیدم. به زبان مازندرانی ِ خاص قائم شهری خونده شده و زبان مادریم. خواننده اینقدر با سوز میخونه که دل هرکسی رو به درد میارهو غریب و آشنا هم نمیشناسه. 

و من دوباره بازگشتم تو این شهر غریب و اینبار برای روزهای تنهایی و غربتم یه بهانه خوب برای گریستن پیدا کردم.به قول عرفا لااقل میتونم یه جهتی به گریه هام بدم!منم که همیشه اشکم دم مشکمه...

اینجا میزارمش شاید کسی خواست مدتی بره تو فاز غم.

نام خواننده: صالح تیموری.

http://www.4shared.com/account/file/257397046/ec08f02b/saleh.html

http://www.4shared.com/file/257376464/30b5825d/gol_nesa.html


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط دخترک   | 

 برعکس همه که موقع تحویل سال دست به دامان دعا واسه سالی خوش پیش رو هستند تنها کاری که کردم ماچ و بوسه بمناسبت عید دیدنی بود. مگه آرزو فقط باید وقت تحویل سال نو باشه. من هر وقت اراده کنم برای خودم و بقیه آرزوی سلامتی و خوشبختی و سالی نو خواهد بود.همه آرزوهامو هم سال 88 کرده بودم و نه اینکه بگم برنامه منظمی رو در نظر گرفته بودم اما همچین بی برنامه ریزی هم فکر نکرده بودم. منتها تا چه حد رو حرفهام بمونم و عملی کنم آرزو های برباد رفته این سالها رو باید منتظر موند و دید...  

همه قبل عید خونه تکونی میکنن من بعد عید. یه سری کارهای عقب مونده مربوط به خونه دارم که باید حسابی بتکونم.خدارو شکر فرصتی هم فراهم شد و میتونم حسابی آستین همت بالا بزنم و شروع کنم...

به اصرار مامان رفتم پیش متخصص تغذیه تا یه دستی به این هیکل بکشم. برنامه دو هفته ای داده تا  موقع نوبت بعدی ویزیتم بشه که البته چون شمال نیستم زحمتش رو آبجی گله میکشه و برام برنامه رو میگیره.بهشت شمال رو که پشت سر بذاریم دوباره میرسیم به همین دارقوز آبادی که بودیم. با اینکه 23 روز شمال بودم ولی انقدر خوش گذشت که انگار چشم بهم زدنی بود و رویایی.حالا که وقت آزاد بیشتری دارم احتمالا تابستون مدت بیشتری اونجا بمونم، بدون استرس کاری...


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط دخترک   | 

بوی خونه، بوی کوچه، بوی حیاطی که همه خاطرات بچگی هام رو تو خودش به یادگار داره.فردا عازم شمالیم. آه که چقدر دلم برای اون کوچه و خونه تنگه. شاید حتی بیشتر از آدمهاش. خب با آدمها میشه بطور دائم در تماس بود و خبری ازشون گرفت. ولی لمس تن دیوار خونه رو کی برام بازگو میکنه؟ کی از دلتنگی هاشون برای دخترک شلوغ خونه میگه؟!

زمانی که قرار شد مامان خونه جدیدی بگیره و بره تنها کسی که مخالفت کرد با فروختن این خونه من بودم.چطور میتونم این خونه رو مثل خونه یادگاری پدر کنار  بگذارم؟ چطور میشه خونه خاطرات را پس زد؟ و قرار شد نفروشه این خونهدلتنگی هام رو. واسه خاطر من. دیوار اتاق خواب من و  کلی  شاهد همه غم ها و غصه ها و خوشی ها و خنده های ریز ریز  منه. نوشته های ریز و درشت روی کمد دیواری شاهده. نامه های نوشته شده به مقصدی نامعلوم که گیرنده ای جز خودم نداشت، زیر کشوهای کمد دیواری. همه اینها شاهدای منن در تمام سالهایی که بزرگترین غم هام رو داشتم. روزی که مامان نامه ها رو پیدا کرد و همه رو ریز ریز کرد. همه رو تو سطل آشغال ریخت و همه عشق های کودکانه من باهاش ریز ریز و پودر شد. همه گلایه ها و شکوه ها و دلتنگی هامو رو کاغذ میریختم. همونجا دفن میشد و دوباره میشدم دخترک شاد و خندان و بی غم. چطور میتونستم همه اونها رو  فراموش کنم؟ پنجره  رو به باغچه خالی از گل و درختو ؟ توالت فسقلی که حتی یه آدمم بزور توش جا میشد؟ سردی آب توالت وپ دستشویی که باعث میشد ته اعماقمون قندیل ببنده تو سرمای زمستون؟ قفل کردنهای در از ترس اینکه نکنه غریبه ای توی خونه بی مرد پا بگذاره و حیثیت خونواده به باد بره. خونه ای که خالی از مرد بود. حالا چر زندگی و هیاهو و مردای مرده. یکی از یکی مردتر. مردایی که پیمان بستند همیشه کنارمون باشند و دل غمزده  همیشه شکسته رو شاد کنند.

دلم واسه صورت تکیده و شکسته مامان تنگ شده امشب ناجور. مامان 53 ساله ای که 70 ساله میزنه. اینقدر که سختی و مرارت کشید در نبود مردی که بهش تکیه کنه و خودش شده بود یه پا مرد. هیچ مردی مردتر از مامان تو دنیا ندیدم و نخواهم دید. رو زندگیم شرط میبندم. 

امشب بدجور دلتنگ همه چی  شهرم. شهری که یه زمانی متنفر بودم ازش و حالا ...

پ.ن:امشب و تا صبح خروس خون بیداری!امشب و هزار خاطره گمشده لابلای سالهای دور از خانه.امشب و هجوم افکار خوشایند و ناخوشایندی که در پس بازگشت به گذشته ها بر سرم آوار میشند.من ماندم و امشب تا صبح تنهایی.مدام عین مرغ سرکنده_یا پر کنده؟_ بال بال زدن.مثل همیشه. اصلا سفر نمیدونم واسم چی داره که شب قبلش دچار یک حس نوستالژیک قوی ای میشم که امانم رو میبره.مطمئنا مثل همیشه تا صبح دیده بر هم نخواهم گذارد.مثل همیشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

امشب میگریم برای تمام نداشته هام. برای تویی که نبودی و هیچوقت ندیدی اشک هامو و نشنیدی حرف دلهامو. اصلا امشب میگریم بخاطر همه حرفهای نگفته ای که تو دلم مونده و تلی از غصه رو بوجود آورده. 

خیلی وقت بود اینجور نباریده بودم.آرام و بی تلاطم. رهای رها. فقط آروم میشم تا فرصتی دوباره که دست بده و ببارم. این روزهای من تکرار مکرر غصه خوردن های دیروزهاست. خودمم دوست دارم این حزن و اندوه درونی رو. 

کم پیش میاد بی حرص ببارم.کم پیش میاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط دخترک   | 

خسته شدم از بس صفحه وبلاگمو نديدم.ميرم از اينجا. دليل فيلتر شدنم رونميدونم. من كه متنهام سياسيه.نه ردي از اروتيك و پورنوگرافي تو نوشته هام پيدا ميشه.مشكلش كجاست نميدونم.

خلاصه كلام. رفتيم. با اينكه اينجا روخيلي دوست دارم ولي مجبورم. شايد يه روزي دوباره اينجا نوشتم ولي نه همين نزديكيها.

يه وبلاگ نه چندان قديمي دارم كه فكركنم مال پارساله. حوصله تغيير توش ندارم. همينجوري ميرم درد دلهامو اونجا مينويسم.اينم آدرسش:

www.goriizodard.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط دخترک   |