میخواهم برای تمام آن زندگانی که اکنون در من نهفته است سرشار از زنده بودن باشم...
کاش مردم دانه هاي دلشان پیدا بود...
امروز، اولين روز از بقية عمر ماست...
و من دوباره بازگشتم تو این شهر غریب و اینبار برای روزهای تنهایی و غربتم یه بهانه خوب برای گریستن پیدا کردم.به قول عرفا لااقل میتونم یه جهتی به گریه هام بدم!منم که همیشه اشکم دم مشکمه...
اینجا میزارمش شاید کسی خواست مدتی بره تو فاز غم.
نام خواننده: صالح تیموری.
http://www.4shared.com/account/file/257397046/ec08f02b/saleh.html
http://www.4shared.com/file/257376464/30b5825d/gol_nesa.html
همه قبل عید خونه تکونی میکنن من بعد عید. یه سری کارهای عقب مونده مربوط به خونه دارم که باید حسابی بتکونم.خدارو شکر فرصتی هم فراهم شد و میتونم حسابی آستین همت بالا بزنم و شروع کنم...
به اصرار مامان رفتم پیش متخصص تغذیه تا یه دستی به این هیکل بکشم. برنامه دو هفته ای داده تا موقع نوبت بعدی ویزیتم بشه که البته چون شمال نیستم زحمتش رو آبجی گله میکشه و برام برنامه رو میگیره.بهشت شمال رو که پشت سر بذاریم دوباره میرسیم به همین دارقوز آبادی که بودیم. با اینکه 23 روز شمال بودم ولی انقدر خوش گذشت که انگار چشم بهم زدنی بود و رویایی.حالا که وقت آزاد بیشتری دارم احتمالا تابستون مدت بیشتری اونجا بمونم، بدون استرس کاری...
زمانی که قرار شد مامان خونه جدیدی بگیره و بره تنها کسی که مخالفت کرد با فروختن این خونه من بودم.چطور میتونم این خونه رو مثل خونه یادگاری پدر کنار بگذارم؟ چطور میشه خونه خاطرات را پس زد؟ و قرار شد نفروشه این خونهدلتنگی هام رو. واسه خاطر من. دیوار اتاق خواب من و کلی شاهد همه غم ها و غصه ها و خوشی ها و خنده های ریز ریز منه. نوشته های ریز و درشت روی کمد دیواری شاهده. نامه های نوشته شده به مقصدی نامعلوم که گیرنده ای جز خودم نداشت، زیر کشوهای کمد دیواری. همه اینها شاهدای منن در تمام سالهایی که بزرگترین غم هام رو داشتم. روزی که مامان نامه ها رو پیدا کرد و همه رو ریز ریز کرد. همه رو تو سطل آشغال ریخت و همه عشق های کودکانه من باهاش ریز ریز و پودر شد. همه گلایه ها و شکوه ها و دلتنگی هامو رو کاغذ میریختم. همونجا دفن میشد و دوباره میشدم دخترک شاد و خندان و بی غم. چطور میتونستم همه اونها رو فراموش کنم؟ پنجره رو به باغچه خالی از گل و درختو ؟ توالت فسقلی که حتی یه آدمم بزور توش جا میشد؟ سردی آب توالت وپ دستشویی که باعث میشد ته اعماقمون قندیل ببنده تو سرمای زمستون؟ قفل کردنهای در از ترس اینکه نکنه غریبه ای توی خونه بی مرد پا بگذاره و حیثیت خونواده به باد بره. خونه ای که خالی از مرد بود. حالا چر زندگی و هیاهو و مردای مرده. یکی از یکی مردتر. مردایی که پیمان بستند همیشه کنارمون باشند و دل غمزده همیشه شکسته رو شاد کنند.
دلم واسه صورت تکیده و شکسته مامان تنگ شده امشب ناجور. مامان 53 ساله ای که 70 ساله میزنه. اینقدر که سختی و مرارت کشید در نبود مردی که بهش تکیه کنه و خودش شده بود یه پا مرد. هیچ مردی مردتر از مامان تو دنیا ندیدم و نخواهم دید. رو زندگیم شرط میبندم.
امشب بدجور دلتنگ همه چی شهرم. شهری که یه زمانی متنفر بودم ازش و حالا ...
پ.ن:امشب و تا صبح خروس خون بیداری!امشب و هزار خاطره گمشده لابلای سالهای دور از خانه.امشب و هجوم افکار خوشایند و ناخوشایندی که در پس بازگشت به گذشته ها بر سرم آوار میشند.من ماندم و امشب تا صبح تنهایی.مدام عین مرغ سرکنده_یا پر کنده؟_ بال بال زدن.مثل همیشه. اصلا سفر نمیدونم واسم چی داره که شب قبلش دچار یک حس نوستالژیک قوی ای میشم که امانم رو میبره.مطمئنا مثل همیشه تا صبح دیده بر هم نخواهم گذارد.مثل همیشه...
خیلی وقت بود اینجور نباریده بودم.آرام و بی تلاطم. رهای رها. فقط آروم میشم تا فرصتی دوباره که دست بده و ببارم. این روزهای من تکرار مکرر غصه خوردن های دیروزهاست. خودمم دوست دارم این حزن و اندوه درونی رو.
کم پیش میاد بی حرص ببارم.کم پیش میاد...
خلاصه كلام. رفتيم. با اينكه اينجا روخيلي دوست دارم ولي مجبورم. شايد يه روزي دوباره اينجا نوشتم ولي نه همين نزديكيها.
يه وبلاگ نه چندان قديمي دارم كه فكركنم مال پارساله. حوصله تغيير توش ندارم. همينجوري ميرم درد دلهامو اونجا مينويسم.اينم آدرسش:
www.goriizodard.blogfa.com